#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_260


" میرین و ما رو برای یانکی ها می ذارین؟"

" متاسفم خانم"

افسار رها شد مهمیز فرود آمد و اسب مثل فنر از جا پرید و اسکارلت را حیرت زده در حالی که تا قوزک پا در خاک سرخ رنگ فرو رفته بود تنها گذاشت.

یانکی ها داشتند می امدند ارتش شهر را ترک می کرد. حالا چه باید کرد؟ کجا باید فرار کند نه نمی تواند فرار کند ملانی در بستر افتاده بود و منتظر به دنیا آمدن بچه بود. آه چرا زنها بچه دار می شوند؟ اگر ملانی نبود وید و پریسی را برمی داشت و در جنگل جایی که یانکی ها اورا پیدا نکنند پنهان می شد. ولی ملانی را نمیتوانست به جنگل ببرد. نه حالا نه. اگر بچه اش زودتر به دنیا آمده بود حتی دیروز می توانست آمبولانسی بگیرد و اورا ببرد و در جایی پنهان کند. اما حالا باید دکتر مید را می یافت و اورا به خانه می برد. شاید بتواند کاری بکند که بچه زودتر به دنیا بیاید.

دامنش را جمع کرد و به طرف پایین خیابان دوید ریتم پاهایش این بود: " یانکی ها دارند می آیند! یانکی ها دارند می آیند!" میدان پنج گوش شلوغ بود اینجا و آنجا مردم هجوم می آوردند با نگاه های مرده با چشمهایی که نمی دید مخلوط با آمبولانس ها گاری های گاو کش و درشکه های پر از مجروح از جمعیت غرشی مثل شکستن امواج بلند دریایی برمی خاست.

این منظره عجیب و رقت انگیز پیش چشمانش گشوده شد از جانب انبارهای راه آهن گروه زنانی که تکه های گوشت در دست داشتند از راه می رسیدند بچه های کوچک کنارشان با عجله می دویدند و سطل هایی پر از شیره قند که هنوز داغ بود و بخار از آنها بلند می شد حمل می کردند تلو تلو می خوردند و پیش می آمدند. پسرهای بزرگتر کیسه های ذرت و سیب زمینی را بر دوش داشتند. پیرمردی گاری دستی خود را که بشکه ای آرد در ان بود هل می داد و با زحمت راهش را میان جمعیت باز می کرد. مرد و زن و بچه سیاه و سفید با عجله بسته ها کیسه ها و جعبه های مواد غذایی را بر دوش داشتند اسکارلت فکر می کرد این همه غذا مصرف یکسال مردم است. جمعیت راه برای درشکه گشود اسکارلت حیرت زده خانم السینگ را دید که روی درشکه با ان اندام لاغرش ایستاده و افسار به دست شلاق به اسب می کشد کلفتش ملیسی عقب درشکه نشسته بود و ران گاوی در دستو کیسه های بزرگ نخود پیش پا داشت یکی از کیسه ها پاره شد و نخود ها به اطراف پاشید و از درشکه روی زمین ریخت. اسکارلت داد زد اما در ان هیاهو صدا به صدا نمی رسید.

لحظه رفتار مردم به نظرش عجیب جلوه کرد. بعد یادش آمد که انبار کارپردازی ارتش در کنار راه آهن قرار دارد و ارتش آنچه داشته به مردم داده که به به دست یانکی ها نیفتد. هرکس هرچه می توانست می برد.

با فشار راهش را از میان جمعیت گشود و جلو رفت جمعیتی که عصبی بود و دیوانه وار به میدان پنج گوش هجوم می آورد. اسکارلت بر سرعت خود افزود و تا انجا که قدرت داشت به سمت انبارها دودی از میان آن همه گاری و آمبولانس و گرد و غبار دکترها را دید که یک نفس اینسو و آن سو می دویدند. خدارا شکر، می توانست دکتر مید را زود پیدا کند.وقتی هتل آتلانتا را پشت سر گذاشت و به طرف ایستگاه پیچید منظره ای کامل از آن هیاهو را به چشم دید زیر آن آفتاب بی ترحم شانه به شانه کنار هم هزاران سرباز مجروح روی زمین افتاده بودند. همه جا پر از زخمی بود زیر قطارها، واگنها و هرجا که سایه ای بود صدها مجروج ریخته بود. بعضی ها بی حرکت بودند بعضی ها بی طاقتی می کردند فریاد و اه و ناله آنها فضای بی انتها را در خود فرو برده بود. مگس ها غوغا می کردند میلیون ها مگس به سرو صورت زو جراحت آن درماندگان چسبیده بودند، خون بود و خون و ناله. بوی خون عرق بدن های مجروح متعفن و بدبو زیر آن آفتاب داغ چون پرده ای سنگین فرو افتاده بود. ایستاده حیرت زده و هراسان خیره ماند. مردانی که برانکار به دست زخمی ها را می بردند چه بسیار در حین عبور دیگران را لگدکوب می کردند و می گذشتند فریادهای درد یک لحظه قطع نمی شد آنقدر مصدوم و مجروح بود که راهی برای عبور وجود نداشت همه منتظر نوبت بودند تا دکتری بیاید و دردشان را تسکین دهد اسکارلت از وحشت کمی عقب رفت. دست بر دهان گذاشت احساس تهوع داشت. حتی قادر نبود یک قدم بردارد زخمی و مجروح زیاد دیده بود در بیمارستان در خانه عمه پیتی اما تصور چنین صحنه هولناکی را نداشت. هیچوقت در ذهنش چنین تصوری را مجسم نکرده بود. این همه سرباز درمانده و زخمی داشتند زیر آن آفتاب داغ و بی رحم زنده زنده کباب می شدند و فریادرسی نداشتند. هرگز این صحنه را نمی توانست پیش خود مجسم کند . جهنمی بود از درد و بوی گند و شتاب - شتاب - شتاب! یانکی ها دارند می آیند! یانکی ها دارند می آیند!

شانه هایش را راست نگه داشت و قدم در آن موج زمین گیر نهاد چشم دوخت تا در ان خیل عجول و بی طاقت دکتر مید را بیابد اما غیرممکن بود زیرپایش به قدری مجروح ریخته بود که اگر یک لحظه سرش را بالا نگه می داشت یکی از آنها را لگد می کرد و خود روی زمین در می غلتید. بهتر بود از مردانی که آن طرف ایستاده بودند و مامورین بهداری را راهنمایی می کردند سوال کند.

همانطور که می گذشت دست آن بخت برگشتان دامنش را می گرفت و فریادها برمی خاست :" خانم... آب خواهش می کنم خانم... آب! به خاطر عیسی مسیح آب بدهید! کمی آب!"

از روی مردان نیمه جان و جسدهای بی جان می گذشت از روی مردانی که با نگاه های کم فروغ و غمبار شکم پر از خون خود را در چنگ می فشردند و ناله می کردند. از روی مردانی که ریششان غرق در خون بود از مردانی که با فک شکسته و دهان خرد و خونین صدایی نامفهوم از خود درمی آوردند گویی می گفتند:

romangram.com | @romangraam