#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_258


" بله خانوم"

" حالا چشماتو پاک کن و یک ظرف آب با خودت ببر بالا اسفنج اونجا هست به خانم ملانی بگو من رفتم دنبال دکتر مید"

" مگه وقتش شده خانوم اسکارلت؟"

" نمیدونم شاید هم شده باشه درست نمی دونم تو باید بدونی حالا برو بالا"

اسکارلت کلاه حصیری و پهن خود را از روی کنسول برداشت و به سر گذاشت. ناخودآگاه در آینه نگاه کرد و حلقه مویی را که آویزان بود زیر کلاه فرو کرد. اما گویی تصویر خود را اصلا نمی دید. امواج کوچک هراس از اعماق دلش خارج می شد و تمام بدنش را درمی نوردید. سردی انگشتانش را روی گونه ها حس می کرد. با وجود این تمام بدنش خیس عرق بود از خانه خارج شد و خود را به گرمای خورشید زد گرمای کورکننده و طاقت فرسایی بود با عجله به طرف پایین خیابان پیچ تری به راه افتاد از گرما شقیقه هایش می زد هنگامی که به انتهای خیابان رسید افت و خیز صداهای زیادی را می شنید همین که چشمش به خانه لیدن ها افتاد به نفس افتاد کرستش تنگ بود ولی اهمیت نمی داد سرو صداها زیادتر شد.

از خانه لیدن ها تا میدان پنج گوش فعالیت زیادی بچشم می خورد. گویی لانه موریانه ها خراب شده و آنها را به جنب و جوش انداخته بود. سیاهان به سرعت مشغول رفت و آمد بودند. ترس از صورتشان می ریخت؛ جلوی ساختمان ها بچه های کوچک نشسته بودند و دسته جمعی می گریستند. مردان بر پشت اسب به طرف بالای خیابان پیچ تری مرکز فرماندهی ژنرال هود می تاختند. در مقابل خانه بونل آموس پیر ایستاده بود و افسار اسب درشکه ای را در دست داشت با چشمان گردش برای اسکارلت سرتکان داد.

" شما هنوز نرفتین خانوم اسکارلت؟ ارباب من داره اسباب هاشو جمع می کنه ما الان داریم میریم"

" میرین؟ کجا؟"

" خدا میدونه خانوم. بالاخره یه جایی هست یانکی ها دارن میان"

اسکارلت بدون خداحافظی بر سرعت خود افزود یانکی ها داشتند می آمدند در مقابل نمازخانه وسلی ( Wesley) دمی ایستاد تا نفس تازه کند و ضربان قلبش کمی آرامتر شود اگر استراحت نمی کرد ممکن بود غش کند همین که به تیر چراغ تکیه داد سواری را دید که از بالای خیابان به سوی میدان پنج گوش می تاخت یک مرتبه به وسط خیابان دوید و برایش دست تکان داد.

" اوه وایسا خواهش می کنم وایسا" افسر سوار ناگهان افسار را کشید اسب روی دوپا بلند شد و بعد آرام گرفت. از چهره افسر خستگی و رنج می بارید.

romangram.com | @romangraam