#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_257
" تورو خدا ساکت!"
بله چه بر سر آنها می آمد اگر یانکی ها می رسیدند؟ چه بر سر تارا می آمد؟ این افکار را ناگهان از فکرش بیرون انداخت در آن موقعیت تنگ با فشار زیادی روبرو شده بود اگر به این افکار ادامه می داد حتما مثل پریسی جیغ می کشید و گریه زاری سرمی داد.
" دکتر مید کجاست؟ کی میاد؟"
" اصلا ندیدمش خانوم اسکارلت پیداش نکردم"
"چی؟"
" تو مریضخونه نبود خانم مری ودر و خانم السینگ هم نبودن. یه مردی بهم گفت اونا رفتن ایستگاه تا به زخمی های جونزبورو برسن اما خانوم اسکارلت من ترسیدم برم اونجا ... مردم اونجا دارن می میرن... من از مرده می ترسم..."
" دکترای دیگه چی؟"
" هیچکدوم نامه شما رو نخوندن مث دیوونه ها بودن هی این ور اون ور می رفتن. یکی شون گفت« برو گمشو دختر! اینجا وسط دست و پای ما چیکار داری؟ بچه چیه؟ برو یه زنی رو پیدا کن که کمک کنه مگه نمی بینی این بدبخت ها دارن تند تند می میرن؟» من هم فکر کردم بالاخره یه خبری براتون بیارم با هزار ترس و لرز رفتم ایستگاه گفتن تو جونزبورو جنگه و من..."
" دکتر مید رو تو ایستگاه دیدی؟"
" بله اون..."
" خوب گوش کن من خودم میرم ایستگاه. تو هم میری بالا می شینی پیش خانم ملانی و هرکاری داشت انجام میدی اگه یک کلمه راجع به جنگ باهاش حرف بزنی مثل یک آهن قراضه می فروشمت فهمیدی چی گفتم؟"
romangram.com | @romangraam