#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_256
پریسی درحالی که نامه را در دست داشت از خانه خارج شد اسکارلت به طبقه بالا برگشت فکر می کرد در مورد نیامدن خانم السینگ باید چه دروغی سرهم کند. اما ملانی سوالی نکرد. به پشت خوابیده بود صورتش آرام و شیرین می نمود اسکارلت برای مدتی آرام شد. نشست و سعی کرد از چیزهای دیگری صحبت کند. اما فکر تارا و نابودی آنجا بدست یانکی ها را هنوز در سر داشت فکر مرگ الن آمدن یانکیها به آتلانتا و سوختن همه چیز. کشته شدن همه کس. انعکاس انفجارهای دوردست که به گوش او وارد می شد امواج سهمگین هراس را در دلش به حرکت در می آورد بالاخره نتوانست چیزی بگوید از پنجره به خیابان خاموش و داغ و برگ های سبزی که خاک سرخ بر آنها نشسته بود و بی حرکت از درخت ها آویزان بود خیره ماند. ملانی هم ساکت بود اما گاهی چهره آرامش از درد به هم می رفت.
بعد از هر درد می گفت:" زیاد هم بد نبود" و اسکارلت می دانست چه می گوید. ترجیح می داد به جای آن سکوت آزار دهنده صدای جیغ ملانی را بشنود. می دانست که باید دلش برای او بسوزد ولی گویی در دل توفان زده اش کمترین بارقه مهر و شفقت دیده نمی شد. فکرش از غم های بزرگ پریشان بود. یک بار که نگاهی دقیق به چهره او انداخت با خود گفت چرا از میان آن همه آدم در دنیا در این لحظه من باید در کنار ملانی باشم - هیچ فصل مشترکی با او نداشت احساس تنفر می کرد و شاید از مرگش خوشحال می شد. خوب شاید قبل از اینکه روز پایان گیرد، به آرزویش برسد. با این فکر ترس سردی هم به درونش راه یافت. یاد حرف مامی افتاد که می گفت نفرین ها همیشه در گوشه خانه جاخوش می کنند. به سرعت شروع به دعا خواندن کرد و از خدا می خواست ملانی را حفظ کند کلمات تب آلود بر لب می راند و حتی گاهی خود نمی دانست چه می گوید عاقبت ملانی دست داغش را روی دست او گذاشت.
" عزیزم اینقدر ناراحت نباش میدونم نگران منی. متاسفم که این همه دردسر درست کردم"
اسکارلت ساکت شد ولی نمی توانست آرام بگیرد. اگر دکتر و پریسی هیچیک بموقع نیایند چه باید بکند. به طرف پنجره رفت و نگاهی به خیابان انداخت.
ساعتی گذشت و بعد ساعتی دیگر ظهر آمد گرما به منتهای درجه رسیده بود برگهای خاک گرفته را هیچ نسیمی تکان نمی داد عرق از گیسوان بلندش می ریخت و لباس خیسش به تن چسبیده بود. اسفنج را برداشت و صورتش را شست اما ترس امانش را بریده بود. خدای من اگر بچه بخواهد قبل از رسیدن دکتر بیاید! آن وقت چه کند؟ از کار قابلگی چیز زیادی نمی دانست این همان لحظه ای بود که هفته ها در مورد آن احساس نگرانی می کرد. اگر خدای نکرده دکتر نیامد می تواند روی پریسی حساب کند پریسی قابلگی خوب می دانست خودش بارها گفته بود.
ولی پریسی کجا بود؟ چرا نمی آمد؟ چرا دکتر نیامد؟ دوباره به طرف پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. گوش داد و ناگهان حیرت کرد نکند اینها همه زاییده تصوراتش بوده است پس چرا صدای غرش توپها دیگر نمی آید. آیا توپ ها به جونزبورو نزدیک شده اند یعنی...
بالاخره پریسی را دید که از آخر خیابان چون اسب یورتمه کنان پیش می آمد. سرش را از پنجره بیرون کند پریسی درحالی که به بالا نگاه می کرد میخواست حرف بزند اسکارلت انگشتش را به علامت سکوت روی لبهایش گذاشت. می ترسید ملانی صدای اورا بشنود و از صدای جیغ های او ناراحت شود و به گرفتاری هایش بیفزاد. از پنجره دور شد.
"میرم یک کمی آب خنک بیارم" و در چشمان سیاه او که حلقه کبودی دور آنها دیده می شد نگریست و لبخند زد. به سرعت اتاق را ترک کرد و در را با احتیاط پشت سرش بست.
پریسی پایین پله ها نشسته بود و نفس نفس می زد.
" دارن تو جونزبورو می جنگن. خانوم اسکارلت. میگن سربازا ما شکست خوردن، اونوقت، اوه خداجون خانوم اسکارلت! سر مامانم و پورک چی میاد، اوه خداجون خانوم اسکارلت! چه بلایی سرمون میاد اگه یانکی ها برسن اینجا؟ اوه خداجون..."
اسکارلت دستش را روی دهان او گذاشت.
romangram.com | @romangraam