#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_255


درآوردن آب تعلل می کرد. هر دو سه دقیقه یکبار دم در می رفت و نگاهی به خیابان می انداخت و انتظار خانم السینگ را می کشید. منتظر بود ببیند پریسی بالاخره کی می آید. هیچ نشانی از پریسی نبود. به طبقه بالا برگشت و بدن عرق کرده ملانی را اسفنج کشید و گیسوان اورا شانه زد.

یک ساعت گذشت. صدای پای آرام و بی خیالی شبیه به راه رفتن سیاهان شنیده شد. نگاهی از پنجره به بیرون انداخت. پریسی را دید که سلانه سلانه قدم برمی دارد آهسته و تفریح کنان درحالی که چیزی زیرلب زمزمه می کرد به سوی خانه در حرکت بود خودش را به اطراف تاب می داد و با ریتم خاصی طنازی و عشوه گری می کرد گویی عده ای جمع شده اند و اورا تماشا می کنند.

اسکارلت از دیدن آن وضع به شکل وحشیانه ای عصبی شده بود گفت:" بالاخره یک روزی این توله سگو اونقدر شلاق می زنم که بمیره" و با عجله به سوی پله ها یورش برد.

" خانم السینگ مریض خونه بود. آشپزه می گفت امروز یک عالمه زخمی صبح زود با قطار آوردن داش براشون سوپ درس می کرد گفت..."

" مهم نیست چی گفت. برو یک پیشبند درست و حسابی بپوش زود باش باید این یادداشت رو ببری بدی به دکتر مید اگه نبود بده به دکتر جونز یا هر دکتر دیگه ای که پیدا کردی و اگه این دفعه زود برنگردی پوستتو قلفتی می کنم"

" چشم خانوم"

قلب اسکارلت به شدت می تپید ادامه داد:

" یک آقای خوب و شریفی رو هم پیدا کن و اخبار جنگ رو ازش بپرس اگه کسی خبر نداشت برو به راه آهن و از اونایی که زخمی ها رو میارن سوال کن، بپرس کجا می جنگن تو جونزبورو یا جای دیگه"

ناگهان ترسی صورت سیاه پریسی را پر کرد:" خدا جون خانوم اسکارلت! یانکی ها که تو تارا نیستن ها؟"

" من نمیدونم دارم تورو دنبال خبر می فرستم" شیون پریسی ناگهان بلند شد و عربده می کشید وپریشانی اسکارلت را دوچندان می کرد " خانوم اسکارلت چی به سر مامانم میارن؟"

" خفه خون بگیر. نعره نکش. خانم ملانی صداتو میشنوه حالا برو پیش بندتو عوض کن زود باش" پریسی با سرعت به پشت خانه رفت و اسکارلت در حاشیه نامه جرالد تنها کاغذ موجود در خانه یادداشتی کوتاه به دکتر نوشت و تا کرد. چشمش به آخرین جملات نامه افتاد :" مادرت... حصبه ... تحت هیچ شرایطی... به خانه نیا..." اسکارلت به گریه افتاد. اگر به خاطر ملانی نبود معطل نمی کرد و فورا به خانه می رفت حتی اگر مجبور می شد پیاده برود.

romangram.com | @romangraam