#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_254


" عجله کن تنبل بدبخت"

" چشم خانوم"

پریسی کمی به سرعت خود افزود و اسکارلت به درون خانه بازگشت بار دیگر قبل از اینکه نزد ملانی برود پای پله ها ایستاد مجبور بود به ملانی توضیح دهد که چرا خانم مید نتوانسته بود بیاید. مسئله زخمی شدن فیل ممکن بود اورا آزار دهد. خوب باید دروغی سرهم می کرد و تحویل می داد.

وارد اتاق ملانی شد و دید که سینی صبحانه دست نخورده باقی مانده. ملانی به پهلو دراز کشیده و رنگ از صورتش پریده است.

اسکارلت گفت:" خانم مید رفته بیمارستان ولی خانم السینگ میاد حالت خوب نیست؟"

ملانی به دروغ گفت:" زیاد هم بد نیست"و لحظه ای بعد ادامه داد:" اسکارلت چن وقت طول کشید تا وید به دنیا اومد؟"

" کمتر از یک چشم بهم زدن" اسکارلت خوشحال بود که دیگر چنین احساسی ندارد. " توی حیاط از حال رفتم حتی وقت نشد که منو ببرن تو. مامی غرغر می کرد و می گفت چه افتضاحی ... درست مثل سیاه ها"

ملانی لبخندی زد ولی درد آنقدر شدید بود که چهره اش دوباره درهم رفت.

" کاش من هم یکی از اون سیاه ها بودم" اسکارلت نزدیک تر شد و نگاهی به تهیگاه کوچک او انداخت و با حالت اطمینان بخشی گفت:" اونقدرها هم بد نیس"

" اوه خودم اینو می دونم متاسفم که یک کمی ترسو هستم... خانم السینگ همین الان میاد؟"

اسکارلت گفت:"همین الان. من میرم پایین یک کمی آب خنک و اسفنج بیارم صورتتو باید بشوری امروز هوا خیلی گرمه"

romangram.com | @romangraam