#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_253


همین که در را گشود و به حیاط قدم گذاشت با فریاد اسکارلت مواجه شد:" مثل اینکه سوار مورچه شدی خانم مید چه گفت؟ کی میاد؟"

پریسی گفت:" خونه نبود."

" کجاست؟ کی میاد خونه؟"

پریسی با وجد و شعف خاصی سعی می کرد کلمات را طوری ادا کند که اهمیت آن بیشتر شود و پیامش پرمایه و سنگین بنظر آید :" آشپزشون میگه صبح زود به خانم مید خبر دادن که پسرش آقای فیل زخمی شده تیر خورده خانم مید هم بتسی و تالبوت پیر رو با خودش برد تا پسرشو بیارن خونه. آشپز می گفت به نظرم پسره بدجوری تیر خورده و خانم مید می خواد پیداش کنه و بیاردش خونه"

اسکارلت چند لحظه ای همان طور اورا خیره نگاه کرد. یک فکر آنی وادارش می کرد که به سمت او حمله برده و اورا بگیرد و آنقدر بزند که جانش درآید. سیاهان همیشه از آوردن خبرهای بد خوشحال می شدند.

" خب دیگه اونجا مثل نی نی کوچولوها وای نستا. به من زل نزن خیره سر، برو خونه خانم مری ودر بگو یا خودش بیاد یا کلفتش رو بفرسته بجنب دیگه"

" اونام نیستن خانوم اسکارلت. یه سری به خونشون زدم کلفتشونو تو راه دیدم در خونشون قفله. مث اینکه بیمارستان رفتن"

" پس تو تا حالا کدوم جهنمی بودی! وقتی می فرستمت دنبال یک کاری نباید این ور اون ور بری و با این و اون پرسه بزنی. حالا برو..."

مدتی بی حرکت ایستاد و فکر کرد. چه کسی در میان دوستان شهری می توانست به او کمک کند؟ آها خانم السینگ. درست است که خانم السینگ زیاد از من خوشش نمی آید ولی ملانی را خیلی دوست دارد.

" بیا برو خونه خانم السینگ و همه چیزو درست حسابی بهش بگو و خواهش کن خودش رو برسونه. گوش کن ببین چی می گم پریسی. بچه خانم ملانی داره به دنیا میاد. هرلحظه ممکنه به تو احتیاج داشته باشه حالا عجله کن برو و زود برگرد"

" چشم خانوم" و مثل حلزون به راه افتاد.

romangram.com | @romangraam