#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_252


" نه هنوز زوده اسکارلت می دونی که دکتر مید چقدر سرش شلوغه همه سرشون شلوغه. فقط یک پیغام براش بفرست که امروز یک سری به ما بزنه. به خانم مید هم پیغام بده که بیاد اینجا و پیشم بمونه. اون میدونه چه وقت دکتر رو خبر کنه"

" دیگه این همه از خودگذشتگی بسه. میدونی به دکتر احتیاج داری. درست مثل اونهایی که تو بیمارستان خوابیدن. همین الان می فرستم دنبالش"

" نه خواهش می کنم گاهی یک روز طول میکشه که بچه بیاد و من دلم نمی خواد دکتر ساعت ها اینجا بشینه اون هم وقتی که سربازهای بیچاره بهش احتیاج دارن. فقط بفرست دنبال خانم مید. اون خودش می دونه چکار کنه"

اسکارلت گفت:" اوه بسیار خب"

فصل بیست و یکم



بعد از اینکه سینی صبحانه ملانی را به اتاقش فرستاد پریسی را روانه کرد تا خانم مید را خبر کند و خود همراه وید به خوردن ناشتایی پرداخت. ولی برای اولین بار اشتها نداشت. با نگرانی نزدیک شدن وقت زایمان ملانی و هراس ناخودآگاه ناشی از شنیدن غرش توپ ها میلی به غذا نداشت. قلبش به شدت درد می کرد و چند دقیقه بطور طبیعی می تپید و بعد ناگهان به شدت فرو می ریخت و درد به معده اش منتقل می شد. نان ذرت مثل چسب گلویش را مسدود کرده بود و پایین نمی رفت. ذرت تف داده و پوره سیب زمینی و قهوه تا به حال اینطور نفرت انگیز جلوه نکرده بود. قهوه بدون شکر و خامه در دهانش چون هلاهل بود و عصاره ذرت که به جای قند مصرف می شد در دهانش مزه ای ایجاد نمی کرد. جرعه ای نوشید و قهوه را پس زد اینکه شمالی ها جلوی ورود شکر و خامه را گرفته بودند بیش از هر دلیل دیگری کافی بود که اورا از آنها متنفر کند.

وید برعکس همیشه ساکت سر جایش نشسته بود و شکایتی نداشت. نان ذرت را که از آن بدش می آمد بدون اعتراض می خورد و به دنبال هر لقمه که اسکارلت در دهانش می گذاشت با سرو صدای زیاد جرعه ای آب می نوشید. چشمان قهوه ای رنگ آرامش حرکت های اسکارلت را دنبال می کرد چشمانی گرد و به اندازه یک دلاری که هراسی کودکانه آن را پوشانده بود گویا ترس مادر به او نیز سرایت کرده بود. وقتی خوردن ناشتایی به پایان رسید اسکارلت اورا به حیاط پشتی فرستاد تا بازی کند و همچنان با نگاه اورا دنبال می کرد هنکامی که از چمنهای پژمرده گذشت و به محل بازی رسید احساس آرامشی وجود اسکارلت را در برگرفت.

تردید داشت نمی دانست چه باید بکند پایین پله ها ایستاد . مثل همیشه باید به اتاق ملانی می رفت و کنارش می نشست و سعی می کرد اورا از نگرانی بیرون بیاورد ولی حالا اصلا چنین خیالی نداشت در خود میلی به این کار احساس نمی کرد. چرا ملانی باید امروز را برای زاییدن انتخاب کند مگر روزهای دیگر را از دستش گرفته بودند؟ آن وقت در این روز باید از مرگ حرف بزند!

روی آخرین پله نشست و سعی کرد که خود را آرام کند و دوباره به فکر جنگ دیروز افتاد با خود فکر می کرد این مبارزه به کجا کشیده شده است. چقدر عجیب بود که چند مایل آنطرف تر جنگی اتفاق افتاده بود و او هیچ چیز از آن نمی دانست! امروز این نقطه ساکت و دور افتاده شهر با روزی که جنگ پیچ تری کریک اتفاق افتاده بود فرق داشت. خانه عمه پیتی پات یکی از آخرین خانه های شمالی آتلانتا بود و با جنگی که جایی در جنوب در جریان بود از گاری های آمبولانس و صف مردان مجروح هیچ خبری نبود. فکر می کرد که این جنگ اگر در شمال شهر اتفاق می افتاد چه می شد. خدا را شکر که جنگ در ناحیه شمال اتفاق نیفتاده بود. آرزو می کرد که همسایگان دیگر هم خانه های خود را مثل خانم مید و خانم مری ودر تخلیه نمی کردند و به نقاط دیگر پناهنده نمی شدند در این لحظه بسیار احساس تنهایی می کرد. آرزو می کرد اقلا عمو پیتر را داشت آنوقت می توانست همراه او به سرفرماندهی برود و خبری بگیرد. اگر به خاطر ملانی نبود خودش همین الان به شهر می رفت اما نمی توانست تا وقتی خانم مید می آمد خانه را ترک کند. خانم مید! راستی چرا نیامد؟ و پریسی کجا بود؟

برخاست و به ایوان جلوی خانه رفت و به انتظار آن دو ایستاد. اما خانه مید در خم جاده در سایه ای سنگین فرورفته بود و چیزی معلوم نبود. بعد از مدتی طولانی بالاخره پریسی از دور پیدا شد. گویی دلش می خواست تمام آن روز را تفریح کند با هر قدم دامنش پیچ و تاب می خورد و آواز خوانان آهسته پیش می آمد.

romangram.com | @romangraam