#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_251


" نگهداری می کنی ؟"

اسکارلت دستش را بیرون کشید هراس بر او تاخته بود و از صدایش کاملا قابل تشخیص بود.

" اوه احمق نباش ملی. تو نمی میری. هر زنی موقع زاییدن بچه اول فکر می کنه داره می میره. من می دونم چون خودم یک بچه زاییدم"

" نه! تو نترسیدی. تو هرگز از چیزی نمی ترسی. تو فقط برای جرات دادن به من این حرفو می زنی اما من از مرگ نمی ترسم فقط می ترسم اگه بمیرم این بچه تنها بمونه. اگه اشلی هم... اسکارلت قول بده اگه مردم از این بچه نگه داری کنی. اون وقت من دیگه نمی ترسم. عمه پیتی پات خیلی پیر شده و نمی تونه بچه بزرگ کنه. هانی و ایندیا هم مهربونن اما... من دلم می خواد تو بچه منو بزرگ کنی. قول بده اسکارلت. اگه پسر بود اونو مثل اشلی تربیت کن و اگه دختر بود... دلم می خواد مثل تو باشه"

اسکارلت فریاد زد:" خدای بزرگ!" از کنار تخت برخاست :" این روزها ناراحتی هامون کمه که تو هم راجع به مرگ صحبت می کنی؟"

" متاسفم عزیزم ولی به من قول بده احساس می کنم همین امروز بچه میاد. مطمئنم که امروزه. خواهش می کنم قول بده"

" اوه خیلی خوب قول میدم" نگاهش با نارضایتی و تعجب روی صورت او ثابت ماند.

آیا ملانی تا این حد احمق بود که نمی دانست او چه احساسی نسبت به اشلی دارد؟ و یا همه چیز را می دانست و مطمئن بود که به خاطر این عشق اسکارلت حاضر می شود از بچه اشلی نگهداری کند؟ اسکارلت را انگیزه ای جنون آمیز دربرگرفته بود و می خواست جواب این سوالات را از ملانی بخواهد. اما ملانی دوباره دستش را گرفت و به گونه خود نزدیک کرد کلمات ناگهان از میان لبانش گریختند. آرامش بار دیگر به نگاهش بازگشته بود.

" از کجا می گی که امروز وقتشه؟"

" از صبح تا حالا درد دارم... ولی زیاد شدید نیست"

" درد داشتی؟ خب چرا منو صدا نکردی؟ همین الان پریسی رو می فرستم دنبال دکتر مید"

romangram.com | @romangraam