#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_250


" بیا تو" برگشت و به پهلو خوابید:" از وقتی آفتاب در اومد بیدارم داشتم فکر می کردم. اسکارلت می خوام چیزی بهت بگم"

اسکارلت وارد شد و روی تخت که از تابش خورشید می درخشید نشست.

ملانی دست دراز کرد و با حالتی آرام و وفادارانه دست اسکارلت را گرفت.

" عزیزم در مورد توپ ها متاسفم. مثل اینکه صداشون از طرف جونزبورو میاد نه؟"

اسکارلت گفت:" اوهوم" و از یادآوری مجدد نگرانی ها قلبش تندتر تپید.

" می دونم چقدر نگرانی . میدونم هفته پیش وقتی خبر مریضی مادرتو شنیدی دلت می خواست بری خونه درست نمی گم؟"

اسکارلت با حالتی نامطلوب جواب داد:" بله"

" اسکارلت عزیزم تو خیلی با من مهربون بودی. اگر هم یک خواهر داشتم نمی تونست به اندازه تو مهربون و شجاع باشه و من بخاطر همینه که تورو اینقدر دوست دارم متاسفم که وضعم اینجوریه."

اسکارلت خیره مانده بود. دوستم داره؟ احمق!

" و اسکارلت من اینجا خوابیده بودم و داشتم فکر می کردم می خواستم از تو یک خواهش بزرگ بکنم" دستش را محکمتر فشرد :" اگه من مردم از این بچه نگهداری می کنی؟"

از نگاه گشادش بی قراری شگفت انگیزی مشاهده می شد.

romangram.com | @romangraam