#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_249
همانطور که جلوی پنجره ایستاده بود صداهایی از دوردست ها بگوش می رسید . صداهای ضعیفی که چون رعدی دور نزدیک شدن توفان را خبر می داد.
در یک لحظه با خود فکر کرد:" باران!" و بلافاصله در ذهن ساده و روستایی اش افزود :" واقعا به ان احتیاج داشتیم. " اما ناگهان ذهنش برید:" باران؟ نه! باران نیست! توپ است!"
قلبش به شدت تپیدن آغاز کرد. سرش را از پنجره بیرون برد، گوشش را تیز کرد و کوشید بفهمد آن غرش از کدام سمت است. اما آن رعد دوردست خیلی ضعیف بود و تشخیصش امکان نداشت. دعا می کرد:" اوه خداجون از طرف ماری یتا باشه یا دکاتور، یا پیچ تری کریک، از جنوب نباشه! از جنوب نباشه" لبه پنجره را محکمتر چسبید و باز گوشش را تیز کرد. این بار صداها شدیدتر شده بود. و از جنوب می آمد.
توپ ها در جنوب! و جنوب یعنی جونزبورو، تارا ... و الن.
شاید اکنون یانکی ها در تارا باشند. دوباره گوش داد ضربان قلبش را در گوش خود احساس می کرد و با صداهای درهم و برهم غرش های دوردست می آویخت. نه هنوز به جونزبورو نرسیده اند. اگر این همه دور بودند صدایشان هم ضعیف و نامفهوم بود. اما باید حداقل در ده مایلی جاده جونزبورو باشند احتمالا نزدیک قرارگاه کوچک رات اندردی (Rongh and Ready) اما جونزبورو حتی ده مایل هم تا رات اندردی فاصله ندارد.
توپهایی که از جهت جنوب شلیک می شد شاید ناقوس عزای آتلانتا بود. اما برای اسکارلت که نگران سلامت مادرش بود غرش توپ در سمت جنوب به معنی جنگ در تارا بود. از اتاق بیرون آمد و برای اولین بار ناامیدانه با خود فکر کرد که ارتش کنفدراسیون جنوب شاید شکست خورده باشد. فکر اینکه سربازان شرمن، هزاران نفر اینطور نزدیک باشند نگرانی اورا در مورد خانه اش در تارا بیشتر کرد چنان وحشتی از جنگ به او دست داد که حتی غرش توپ هایی که در ماه های محاصره شلیک می شد وپنجره ها و خانه ها را در هم می شکست هم نتوانسته بود اینگونه هراس در دل او بیفکند. گرسنگی بی لباسی و صف طولانی مردگان هم اورا اینطور به وحشت نینداخته بود. ارتش شرمن در چند مایل تارا! حتی اگر یانکی ها شکست هم خورده باشند باز هم مجبورند از جاده تارا بگذرند. و جرالد احتمالا نمی توانست با سه زن مریض به جای دیگری پناه برد. چه می شد اگر اسکارلت می توانست در خانه باشد با یانکی ها یا بدون آنها. پابرهنه می رفت لباس بلند دور پاهایش می پیچید و هرچه تندتر راه می رفت خیالش بیشتر ناراحت می شد. می خواست در خانه باشد. می خواست نزد الن باشد.
از طبقه پایین صدای برخورد ظرف های چینی می آمد پریسی داشت بساط صبحانه را می آراست اما صدایی از بتسی آشپز خانواده مید بگوش نمی رسید. صدای آزاردهنده و زیر پریسی بلند بود :" فقط چن روز دیگه این بار سنگین..." این ترانه با این صدا اسکارلت را سخت اذیت می کرد لحن غمگین آن باعث هراس او می شد با عجله خود را به دم پله ها رسانید خطاب به پریسی فریاد زد :" خفه شو آواز نخون پریسی"
پریسی بلافاصله گفت:" بله خانوم" و اسکارلت آرامش بیشتری احساس کرد، اما در عین حال از کار خود پشیمان شد.
" بتسی کجاست؟"
" نمی دونم نیومده"
اسکارلت به اتاق ملانی رفت و کمی آن را گشود و از لای در نگاهی به اتاق آفتابی انداخت ملانی با لباس خواب روی تخت دراز کشیده بود. چشمانش بسته بود و دور انها کبود بنظر می رسید. صورت قلب شکلش ورم داشت. بدن باریک و شکم برآمده اش زشت و ناخوشایند بود. اسکارلت خیلی دلش می خواست اشلی حضور داشت و این منظره را می دید. او بدتر از هر زن حامله دیگری دیده می شد همانطور که مشغول تماشا بود ملانی چشمانش را گشود و لبخند گرمی بر لب آورد.
romangram.com | @romangraam