#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_248


چه می شد او هم چون دیگران در اول محاصره به خانه خود می رفت!می توانست ملانی را هم همراه ببرد آنجا بهتر استراحت می کرد.

" اوه لعنت به تو ملانی!" اسکارلت این جمله را در دل هزاران بار تکرار می کرد. "چرا با عمه پیتی به ماکون نرفت؟ او اهل آنجا بود باید نزد خویشانش می ماند نه پیش من من که همخوان او نیستم چرا اینطور محمن آویزان من شده؟ اگر به ماکون می رفت من هم می توانستم پیش مادرم بروم اگر به خاطر این بچه نبود همین حالا، همین حالا با وجود یانکی ها یک جوری خودم را به خانه می رساندم. شاید ژنرال هود یک اسکورت به من می داد.مرد خوبی است این ژنرال هود. و من می دانم که می توانستم اورا وادار کنم اسکورت و پرچم در اختیار من بگذارد تا بتوانم به راحتی از همه خطوط عبور کنم اما مجبورم منتظر این بچه بمانم!... اوه مادر! مادر! نمیر!... پس چرا این بچه به دنیا نمی آید؟ امروز دکتر مید را می بینم و به او خواهم گفت که یک کاری بکند تا این بچه زودتر بیاید و من بتوانم به خانه بروم... اگر بتوانم اسکورت داشته باشم"

دکتر مید گفت زایمانش راحت نخواهد بود. " خدای من! آمدیم و او مرد! ملانی مرد. ملانی مرد. و اشلی ...نه نباید راجع به این چیزها فکر کنم خوب نیست. ولی اشلی...من نباید راجع به این چیزها فکر کنم؛ چون او احتمالا مرده. اما از من قول گرفت که از ملانی مراقبت کنم ولی... اگر از او مراقبت نکنم و او بمیرد و اشلی زنده باشد... نه نباید از این فکر ها بکنم گناهه. من به خدا قول میدهم که دختر خوبی بشوم اگر مادرم را زنده نگه دارد. اوه فقط اگر این بچه زودتر به دنیا می آمد اگر می توانستم از اینجا فرار کنم... به خانه بروم... هرجا غیر از اینجا."

اسکارلت از آرامش شهر که قبلا آن را دوست داشت متنفر بود. آتلانتا دیگر آن شهر شادی نبود شهری که اسکارلت عاشقش بود. شهری شده بود خوفناک مثل شهرهای طاعون زده خاموش. خاموشی هراس انگیز بعد از آن غوغای محاصره در ان سرو صدا و انفجار گلوله های خطرناک چیزی بود که آدم را به تحرک وا می داشت و در آرامشی که به دنبال آن حاصل شد تنها ترس نهفته بود.

شهر شکار شده بود شکار ترس، تردید و خاطرات. چهره مردم شهر درهم بود و معدود سربازانی هم که در شهر دیده می شدند به دوندگانی شبیه بودند که آخرین نیروی خود را برای مسابقه صرف کرده اما شکست خورده بودند.

آخرین روز ماه اوت فرا رسید. شایعاتی در جریان بود که یکی از خونین ترین جنگهای میان شمال و جنوب در حال انجام آن است. جایی در جنوب. آتلانتا به انتظار خبرهایی از پیروزی بود حتی خندیدن و شوخی کردن را کنار گذاشته بود. مردم اکنون آنچه را که سربازان دو هفته پیش می دانستند می شنیدند - که آتلانتا آخرین منزل است اگر راه آهن ماکون سقوط کند آتلانتا نیز سقوط خواهد کرد.



* * *

در صبح اولین روز ماه سپتامبر اسکارلت از بختک ترسناکی که رویش افتاده بود از خواب پرید. شب گذشته با ترس به بستر رفته بود. خواب آلوده و اندوهناک با خود فکر می کرد :" دیشب که به بستر می رفتم از چه نگران بودم؟ اوه بله جنگ. یک جایی جنگ بود دیروز! چه کسی پیروز شده؟" شتابناک در بستر نشست چشمانش را مالید و دوباره بار نگرانی های دیروز بر قلبش سنگینی می کرد.

در آن ساعات اولیه صبح هوا خفقان آور می نمود هوای گرم صبح خبر از داغی بی رحماه ظهر می داد و آسمان سربی رنگ و آفتابی ظالم در راه بود. خیابان ساکت بود. هیچ گاری یا درشکه ای عبور نمی کرد. از گروه سربازانی که با قدم های خود غبار سرخ بلند می کردند خبری نبود. صدای شل و وارفته آشپزهای سیاه از خانه های همسایه بگوش نمی رسید صدای شادی بخش آماده کردن بساط صبحانه بلند نشده بود زیرا تمام همسایگان به جز خانم مید و خانم مری ودر به ماکون پناهنده شده بودند. هیچ صدایی از خانه آنها هم به گوش اسکارلت نمی رسید. از خیابان های دور دست هم صدای کار و فعالیت نمی آمد. دکانها تعطیل و فرشگاهها بسته بود تمام صاحبان این فروشگاه ها و دکان ها اکنون به روستاها رفته و برای محافظت خود تفنگ به دست گرفته بودند.

سکوت صبح امروز که عشوه گرانه خود را به اسکارلت عرضه می کرد حتی از سکوت مشکوک هفته گذشته شوم تر به نظر می رسید. به سرعت از جا برخاست و بدون اینکه مثل روزهای پیش خمیازه ای بکشد و خستگی در کند به سوی پنجره رفت به امید اینکه اقلا چهره همسایه ای را ببیند و یا منظره فرح انگیزی در مقابل چشمانش گشوده شود. اما خیابان خالی بود می دید که برگ درختها هنوز سبز است اما پرده ای از خاک سرخ برق و درخشش آنها را از میان برده بود. گل های جلوی خانه چه غمگین و اندوهناک بنظر می آمد.

romangram.com | @romangraam