#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_247


یک هفته بود که از تارا خبری نرسیده بود و وقتی پیام کوتاهی از جرالد رسید ترسش فزونی گرفت. حال کاترین بدتر شده بود او بسیار مریض بود. معلوم نبود پیغام کی فرستاده شده روزها پیش شاید در این مدت کارین مرده بود. اوه چه می شد اگر در اول محاصره به خانه بازمی گشت با ملانی یا بدون ملانی!

جنگ در جونزبورو بیداد می کرد - آتلانتا فقط این را می دانست. هیچ کس خبر نداشت وضع جنگ چگونه است آنچه در دهان مردم می گشت چیزی جز مبالغه ای رنج آور نبود. بالاخره پیکی از جونزبورو رسید که خبر می داد یانکی ها عقب نشسته اند در اثر حمله آنها ایستگاه راه آهن آتش گرفته و سیم های تلگراف قطع شده بود و سه مایل از خط آهن باید ترمیم می شد. اما کار آسانی نبود یانکی ها هنگام عقب نشینی تراورس ها را آتش زده بودند وریل هارا دور تیرهای تلگراف پیچیده بودند و آنها را به شکل بطری بازکن های بزرگ درآورده بودند. این روزها جایگزین کردن ریل ها کار آسانی نبود اصلا جایگزین کردن هرچیز آهنی کار آسانی نبود.

نه یانکی ها به تارا نرفته بودند پیکی که این اخبار را از ستاد ژنرال هود آورده بود اسکارلت را مطمئن ساخت. او جرالد را بعد از جنگ در جونزبورو دیده بود درست همان لحظه ای که می خواست به طرف آتلانتا حرکت کند جرالد از او خواست که نامه را به اسکارلت برساند.

اما پدر در جونزبورو چه می کرد؟ پیام اور جوان که از خستگی مریض بنظر می رسید جوابش را داد. جرالد آمده بود تا دکتر ارتش را با خود به تارا ببرد.

هنگامی که روی ایوان خانه ایستاده بود و از پیک جوان به خاطر زحماتش تشکر می کرد زانوانش آشکارا می لرزید. اگر معالجات الن که دستی شفا بخش داشت موثر نیفتاده و پدر مجبور شده بود دکتر بیاورد پس کارین در حال مرگ بود همین که پیک جوان در گردبادی از غبار سرخ ناپدید شد اسکارلت با انگشتان لرزان نامه جرالد را گشود. کمبود کاغذ سبب شده بود که جرالد نامه اش را بین خطوط نامه اسکارلت بنویسد. خواندن آن چندان هم آسان نبود.

" دختر عزیزم مادرت و دخترها حصبه گرفته اند. آنها خیلی مریضند ولی ما باید امیدوار باشیم. وقتی مادرت در بستر افتاد از من خواست که به تو بنویسم که تحت هیچ شرایطی نباید به خانه بازگردی و خودت و وید را در معرض بیماری قرار دهی. مادرت سلام می رساند و می خواهد برایش دعا کنی"

" برایش دعا کن!" اسکارلت به سرعت از پله ها بالا رفت و در اتاق خود کنار تخت به زانو افتاد و دعا کرد. آنطور که در گذشته نکرده بود. تسبیحی در کار نبود فقط کلمات بود که به سرعت از دهانش بیرون می ریخت :" ای مریم مقدس نذار اون بمیره! قول میدم دختر خوبی بشم اگه نذاری اون بمیره! خواهش می کنم نذار اون بمیره!"

هفته بعد اسکارلت مثل گرگ تیرخورده آرام و قرار نداشت دائما در خانه میچرخید و منتظر خبر بود. صدای پای اسب که بلند می شد از جا می جست و در تاریکی شب وقتی سربازها می آمدند و دق الباب می کردند پایین می رفت ولی هیچ خبری از تارا نمی رسید گویی به جای بیست و پنج مایل جاده خاکی یک قاره میان آتلانتا و تارا قرار داشت.

ارتباط ها کاملا قطع بود هیچ کس نمی دانست که سربازان کنفدراسیون کجا هستند یا شمالی ها چه می کنند هیچ کس هیچ چیز نمی دانست جز اینکه هزاران سرباز خاکستری و آبی جایی بین آتلانتا و جونزبورو به جان هم افتاده بودند. یک هفته از تارا خبری نرسید.

اسکارلت در بیمارستان های آتلانتا بیمار حصبه ای فراوان دیده بود ومی دانست این بیماری هولناک در یک هفته با آدم چه می کند الن بیمار بود شاید هم داشت می مرد اینجا اسکارلت بی پناه و بی کمک در آتلانتا گیر افتاده بود زن حامله ای روی دستش مانده بود و دو ارتش میان او و خانه اش جدایی افکنده بودند الن بیمار بود؛ شاید هم داشت می مرد اما الن نمی توانست بیمار باشد. هرگز بیمار نشده بود. چنین چیزی باور کردنی نبود و تمام ارکان امنیت و عافیت را در زندگی اسکارلت به لرزه می انداخت هرکسی ممکن بود بیمار شود مگر الن. اسکارلت می خواست در خانه باشد. تارا را می خواست با اشتیاق ناامیدانه طفلی ترسان که فقط خدا می دانست.

خانه! عمارت سفید و آرام و نجیب با آن پرده های سفید شبدرهای درشت چمنزار و زنبورهای پرغوغایش پسرک سیاهی که جلوی پله ها می ایستاد و مرغابی ها و بوقلمون ها را از باغچه دور می کرد کشتزارهای آرام و ساکت و مایل در مایل پنبه که زیر درخشش خورشید سفید می شود! خانه!

romangram.com | @romangraam