#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_246
اسکارلت احساس کرد اگر یک لحظه دیگر آنجا بایستد تمام رگ هایش از خشم منفجر خواهد شد. به طرف پله ها یورش برد. وقتی به طبقه بالا رسید صدای در را شنید که همانطور که خودش خواسته بود با صدای بلندی بهم خورد و بسته شد.
فصل بیستم
در آخرین روزهای پرغوغای ماه آگوست، بمباران ها ناگهان قطع شد. آرامشی که به شهر بازگشته بود ناگهانی و غیر قابل انتظار بود. همسایه ها در خیابان با حیرت بهم خیره می شدند ناراحت و مردد منتظر بودند که چه پیش می آید. پس از روزهای پرهیاهو آرامشی که فرو افتاده بود نه تنها اعصاب بیمار و خسته مردم را التیام نبخشید بلکه بر شدت فشارها افزود. هیچ کس نمی دانست چرا توپخانه یانکی ها از صدا افتاده است، از جانب مدافعان شهر خبر نمی رسید. آنان دسته دسته مواضع خود را در اطراف شهر تخلیه کرده برای دفاع از راه آهن به جنوب رفته بودند. هیچ کس خبر نداشت که جنگ در کجا جریان دارد. آیا واقعا جنگی در جریان بود اگر جنگی بود چگونه بود!
تنها خبرها همان هایی بود که دهان به دهان می گشت بعد از شروع محاصره کاغذ نبود مرکب نبود روزنامه نگار نبود و روزنامه هم نبود و عجیب ترین و وحشت انگیز ترین شایعات از ناکجا آباد درمی آمد و در شهر پخش می شد. اکنون در این سکوت آزار دهنده جمعیت در مقابل ستاد فرماندهی ژنرال هود جمع می شد و اطلاعات می خواست جمعیت به تلگرافخانه هجوم می آورد و به سوی ایستگاه راه آهن یورش می برد تا خبری بدست آورد. شایعات خوب حاکی از این بود که سکوت توپ های شرمن به معنی عقب نشینی کامل یانکی هاست و ارتش کنفدراسیون اکنون مشغول تعقیب آنان در جاده دالتون است ولی هیچ خبری نمی رسید. تلگرافخانه ساکت بود از تنها خطی که از جنوب می آمد هیچ قطاری وارد نمی شد و خدمات پستی به کلی فلج شده بود.
پاییز با حرارت نفس گیر و گرد و غبار فراوان بر آن شهر خاموش فرو می نشست و سنگینی خشک و پرتپش خود را به قلب های خسته و از پا افتاده می افزود از تارا خبری نمی رسید و اسکارلت داشت دیوانه می شد در عین حال می کوشید خود را شجاع نشان دهد دوران محاصره برایش چون ابدیت می نمود تا به یاد داشت صدای غرش توپ بود و خمپاره و گلوله اکنون این سکوت ناگهانی برایش غریبه بود. و تازه یک ماه از محاصره گذشته بود سی روز محاصره! شهری در محاصره سنگرهای خاکی سرخ رنگ ، غرش یکنواخت توپ که خاموشی نداشت، صف تمام نشدنی آمبولانس ها و گاری ها که خیابان ها را شخم میزدند و به سوی بیمارستان می رفتند، گورکن های خسته ردیف های بی پایان قبرها، اجساد مقتولین که به کنده های درخت شباهت داشت همه فقط در یک ماه!
از وقتی که یانکی ها از دالتون به راه افتاده بودند چهار ماه می گذشت! فقط چهار ماه! اسکارلت می اندیشید و به آن روزهای دور دست نگاه می کرد گویی این همه در جهانی دیگر اتفاق افتاده بود. اوه نه! حتما چهار ماه نبود. یک عمر بود.
چهار ماه پیش! آری چهار ماه پیش دالتون، ریساکا، کوهستان کنسا تنها برایش نامهایی بیش نبودند نام هایی که راه آهن از آنها عبور می کرد. اکنون آنها در جنگ بودند. جنگهایی نا امیدانه جنگهایی بیهوده که جانستون را به عقب نشینی به سوی آتلانتا وا داشتند و حالا پیچ تری کریک دکاتور ازرا چرچ و اوتوی کریک، دیگر نام های زیبایی برای این مکان های زیبا نبود. دیگر نمی توانست آنها را در دره های زیبایی که مکان ملاقات های دوستانه بود واقعی بداند. از آن مکان های سرسبز که با افسران خوش قیافه و جذاب به پیک نیک می رفت چیزی در یادش باقی نمانده بود زمزمه جویبارهای آرام را دیگر به یاد نمی آورد. این اسامی همه معنی جنگ می دادند و آن چمنزارهای خرمی که در آنجا می آرمید به وسیله عراده های سنگین توپ شخم خورده و توسط پاهای ناامید لگدکوب شده بود و چه بسیار نیزه های که فرورفته و تن ها که سوراخ شده بود. چه رنج هایی سیلاب وار بر آنها می لغزید...
جویبارهای تنبل که از خاک جورجیا قرمز می شد اکنون قرمزتر می نمود می گفتند پیچ تری کریک بعد از عبور یانکی ها یکسره به رنگ سرخ درآمده بود. پیچ تری کریک دکاتور؛ ازرا چرچ؛ اوتوی کریک. این ها دیگر نام مکان نبود. گورستان های دوستان بود ، بیشه هایی تاریک که سراسر از اجساد پوشیده شده بود. چهارگوشه آتلانتا بود که شرمن می خواست از آنها عبور کند ولی سربازان هود با ضربه ای سخت اورا رانده بودند.
عاقبت خبری رسید که همه را نگران کرد و اسکارلت را بیش از همه ژنرال شرمن سعی می کرد چهارگوشه شهر را مورد حمله قرار دهد و راه آهن جونزبورو را تسخیر کند. یانکی ها با نفرات بی شمار در چهار گوشه شهر منتظر هجوم بودند. این بار از درگیری های کوچک خبری نبود تمام ارتش شمال آماده حمله بودند. هزاران سرباز کنفدراسیون از خطوط دفاعی نزدیک شهر برای مقابله با آنان گرد آمده بودند.
اسکارلت فکر می کرد:" چرا جونزبورو؟" و هنگامی که یادش می آمد که تارا چقدر به جونزبورو نزدیک است وحشت بزرگی بر دلش مستولی می شد " چرا آنها دائما به جونزبورو حمله می کنند؟ چرا جای دیگری را برای حمله به راه آهن پیدا نمی کنند؟"
romangram.com | @romangraam