#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_245
این کلمه را بلند در مغزش تکرار کرد. ذهنش فریاد برمی آورد، فریاد می کشید چون به او توهین شده بود. اما در لحظات اول آن را درک نکرد. فقط حس می کرد جریان داغ مذابی در تمام وجودش حرکت می کند و دارد اورا به سرحد جنون می رساند رت باید اورا خیلی احمق فرض کرده باشد که چنین پیشنهاد کثیفی می کند. خشم غرورش را از میان برد و نا امیدی ذهنش را به گردابی مهیب افکند و قبل از آنه اصول اخلاقی را به رخ او بکشد و اورا ادب کند اولین کلماتی را که به ذهنش خطور کرد از میان دو لب بیرون داد.
"معشوقه! این وسط چی گیر من میاد به جز چندتا بچه حرومزاده؟"
و ناگهان دهانش بسته شد خودش هم نفهمید چه گفته است. رت آنقدر خندید که به سرفه افتاد. از زیرچشم اورا می پایید در آن تاریکی اسکارلت روی صندلی نشسته و از خشم دستمالش را میان دندانهایش می فشرد.
" برای همینه که ازت خوشم میاد. تو تنها زن صاف و صادقی هستی که من می شناسم همیشه به جنبه عملی مسائل نگاه می کنی بدون اینکه مداهنه و گزافه گویی کنی در مورد اصول اخلاقی. هر زن دیگری جای تو بود اول غش می کرد و بعد در خروج را به من نشان می داد"
اسکارلت از جا پرید صورتش از شرم سرخ شده بود چطور چنین حرفی زده بود؟ چطور دختر الن که آن همه زحمت برای تربیتش کشیده شده بود می توانست آنجا بنشیند و توهین هارا تحمل کند و تازه چنین جوابی بدهد؟ باید جیغ می کشید. باید غش می کرد. باید با سردی و سکوت روی از او برمی گرداند و ایوان را ترک می کرد.
حالا خیر دیر شده بود!
با فریاد گفت:" من هم در رو به تو نشون میدم"
اصلا اهمیت نمی داد که ملانی یا خانواده مید از خواب بپرند و به خیابان بیایند و حرفهایش را بشنوند. " برو بیرون چطور جرات می کنی از این حرفها به من بزنی تا حالا من کی به تو اجازه دادم ... کی به تو روی خوش نشون دادم که تو فکر می کنی... برو بیرون و هرگز برنگرد. منظورم همین حالاست دیگه هرگز برنگرد دیگه نمی خوام اون بسته های احمقانه روبان بسته ات رو ببینم هرگز تورو نمی بخشم. هرگز، به پدرم... به پدرم می گم و اون وقت اون تورو می کشه"
رت کلاهش را برداشت و تعظیم کرد. در نور چراغ اسکارلت لبهای به خنده گشوده اش را دید در میان دو لب ردیف دندانهای سفیدش دیده می شد رت اصلا شرمنده نبود بلکه از آنچه شنیده بود سرحال نشان می داد و هنوز با اشتیاق هوشیارانه ای او را نگاه می کرد.
اوه چه نفرت انگیز بود این مرد! اسکارلت روی پاشنه اش چرخید و به درون رفت ولی قبل از اینکه بتواند آن در سنگین را ببندد دامنش به چفت آن گیر کرد کوشید خودش را رها کند. با چفت ور می رفت.
رت پرسید:" اجازه می دهید کمکتان کنم؟"
romangram.com | @romangraam