#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_244
" اینطور گستاخی نکن!"
"تو این انتظار رو داشتی بیهوده، امید بیهوده! من باید تورو دوست داشته باشم چون جذابی و در خیلی هنرهای بی حاصل استاد. ولی خیلی از خانوم ها رو می تونی پیدا کنی که هم خوشگلن و هم هنرهایی دارن درست مثل تو. نه من تورو دوست ندارم اما ازت بشدت خوشم میاد... بخاطر غروری که در وجدان و ضمیرت هست به خاطر خودخواهی ات که سعی نمی کنی پنهانش کنی و به خاطر زیرکی تو که از می ترسم بگم از اجداد دهاتی نه زیاد دور ایرلندی ات به ارث رسیده"
دهاتی! خوب، داشت به او توهین می کرد! اسکارلت توفانی شده بود دهان باز کرد که جواب گوید رت با حرکت دست اورا ساکت کرد :" حرفمو قطع نکن من از تو خوشم میاد همه چیزهایی که در تو هست در من هم هست خوشم میاد وقتی یکی رو مثل خودم می بینم. من فکر می کنم تو هنوز به فکر عشق آسمانی اون آقای ویلکز کله پوک هستی که احتمالا حالا شش ماهه که یک جایی تو قبر خودش خوابیده ولی توی قلبت یک جایی هم برای من باید باشه اسکارلت اینقدر وول نخور دارم برات سخنرانی می کنم. از لحظه اولی که تورو دیدم ازت خوشم اومد توی سرسرای دوازده بلوط وقتی داشتی چارلی هامیلتون بیچاره رو افسون می کردی. تورو بیشتر از هر زن دیگه ای که تو زندگیم دیدم می خوام... و بیشتر از هر زن دیگه ای برات انتظار کشیدم"
اسکارلت با شنیدن این جمله اخر از هیجان نفسش گرفت. علی رغم توهین هایی که به او می کرد اورا دوست داشت ولی نمی خواست صاف و پوست کنده اعتراف کند از خنده اسکارلت می ترسید. اسکارلت می خواست فورا درس خوبی به او بدهد.
" داری از من تقاضای ازدواج می کنی؟"
رت دست اسکارلت را رها کرد و به قهقهه خندید اسکارلت از ترس از روی صندلی افتاد.
" خدای من! نه! یادم نمیاد به تو گفته باشم که اهل ازدواجم"
" اما پس..."
رت کاملا ایستاد و دستش را روی قلبش گذاشت و تعظیم کوتاهی کرد و به سرعت گفت:
" عزیزم مقصودم از این همه تعارف این بود که راضی بشی که معشوقه من باشی. دیگه از این بی پرده تر نمی تونم صحبت کنم"
معشوقه!
romangram.com | @romangraam