#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_243
رت خنده بلندتری کرد و دستش را روی گونه اسکارلت گذاشت.
" فکر می کنم از من خوشت میاد چون مثل حیوون رفتار می کنم. هرکسی رو که در زندگیت دیدی در مقابلت مثل برده بوده. تو از همین اختلاف خوشت میاد"
اسکارلت انتظار چنین حرفی را نداشت از این رو سعی کرد با کمی اوقات تلخی دستش را آزاد کند.
" این حقیقت نداره! من از مردهای مودب خوشم میاد.. مردهایی که همیشه می تونی به اونها مثل یک نجیب زاده اعتماد کنی"
" منظورت مردهایی هستن که می تونی همیشه اونارو دست بندازی خب این خودش یه موضوع قابل بحثه. ولی مهم نیست"
کف دستش را دوباره بوسه زد. گردن اسکارلت از هیجان به خارش افتاد.
" ولی تو از من خوشت میاد. ممکنه تو منو دوست داشته باشی اسکارلت؟"
" آه!" با خود فکر کرد بالاخره پیروزی را بدست آورده است :" حالا دیگه او را به بند انداخته ام!" با لحن سردی جواب داد:" واقعا نه. نه... مگه اینکه تو رفتارت رو اصلاح کنی"
" و من هم قصد ندارم این کارو بکنم. پس تو نمی تونی منو دوست داشته باشی؟ خودم هم فکر می کردم. باید بگم البته از تو خوشم میاد ولی نمی تونم عاشقت باشم و اون وقت این برای تو خیلی غم انگیزه که بازهم از یک عشق یک طرفه دیگه رنج بکشی اینطور نیست عزیزم؟ ممکنه شما رو عزیزم صدا کنم خانم هامیلتون؟ من شما رو عزیزم خطاب می کنم چه بخواهید چه نخواهید چون اصول ادب باید رعایت بشه"
" پس تو مرا دوست نداری؟"
" نه واقعا مگر چنین انتظاری از من داشتی؟"
romangram.com | @romangraam