#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_242


در صدای رت چیزی بود که وجودش را به وجد آورد و احساس کرد که جریانی گرم و روشن از صورتش بیرون می ریزد. شنیده بود که در صدای مردان همیشه می شود امواج عشق را یافت. اوه چه لذتی! اگر رت یک کلمه می گفت که دوستش دارد آن وقت بازی شروع می شد و تلافی سه سال حرفهای نیشدار و طعنه آمیز را سرش می آورد. اورا دنبال خود می کشاند و نه تنها انتقام می گرفت بلکه غرور پایمال شده اش را که در ماجرای اشلی شاهدش بود دوباره زنده می کرد بعد با عشوه تمام می گفت که اورا چون یک خواهر دوست دارد و احترام زیادی برای این جنگ افتخار آمیز قائل است. از تصور این لذت لبخندی بر لبانش نقش بست.

رت دستش را گرفت و فشرد. چیزی چون برق زنده و افروخته از انگشتان گرمش جدا می شد و اندام ظریف اسکارلت را به لرزه می انداخت سفر مشتاقانه ای بود به جهان رویا و اسکارلت می دانست که رت تپش قلبش را احساس خواهد کرد. سعی کرد دستش را عقب بکشد. اصلا به این موضوع فکر نکرده بود... به این احساس بی قرار و سرکش که اورا وادار می کرد ناگهان توان از کف بدهد خود را ببازد و عشقش را نشان دهد.

پیش خود اعتراف می کرد که اورا دوست ندارد. عشق او فقط متعلق به اشلی بود. ولی چگونه می توانست این حسی که اندامش را به لرزه می انداخت و داغی وجودش را سرد می کرد تعبیر کند؟

رت آرام خندید.

" عقب نرو! نمی خوام اذیتت کنم!"

" منو اذیت کنی؟ من از تو نمی ترسم رت باتلر. و یا از هر مرد دیگه ای که کفش چرمی پاش می کنه"

صدایش مانند دستهایش می لرزید.

" چه احساس قابل ستایشی. ولی خواهش می کنم یواشتر حرف بزن ممکنه خانم ویلکز صداتو بشنوه آروم باش"

لحن رت چنان بود که گویی از خشم اسکارلت لذت می برد.

" اسکارلت از من خوشت میاد نه؟"

اسکارلت محتاطانه جواب داد :" خب بعضی وقتها وقتی رفتارت مثل حیوون نیست"

romangram.com | @romangraam