#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_240


اسکارلت با ناراحتی جواب داد :" من چیز عجیبی در این کار نمی بینم"

" عجیب نیست؟ پس تو فکر ثابتی نداری یادم میاد که تا چند وقت پیش از خانم ویلکز خوشت نمی اومد حاضر نبودی تحملش کنی هرفرصتی پیدا می کردی اونو تحقیر می کردی خوب طبیعتا من وقتی این رفتار تو رو با حرفهای سابقت مقایسه می کنم برام تعجب آوره اون هم توی این شرایط وقتی که گلوله از در و دیوار میریزه. خوب حالا بگو چرا داری این کار رو می کنی؟"

اسکارلت با وقار تمام گفت:" چون اون خواهر چارلیه... برای من هم مثل خواهر می مونه" گرمایی در صورت خود حس می کرد.

" حتما می خوای بگی چون اون بیوه اشلی ویلکزه" اسکارلت ناگهان برخاست با خشم در جدل بود.

" داشتم کم کم عمل بی ادبانه اون روز تورو می بخشیدم ولی حالا دیگه نمی بخشم. دیگه اجازه نمی دم هیچ وقت پاتو روی این ایوان بذاری. اگه تا این حد تنها و ناراحت نبودم و ..."

" بشین، اخم هاتو واز کن" صدای رت تغییر کرده بود. از جایش برخاست دست اورا گرفت و روی صندلی نشاند :" چرا ناراحتی؟"

" اوه امروز یک نامه از تارا داشتم. یانکی ها به نزدیکی خونه ما رسیدن. خواهر کوچکم مریضه حصبه گرفته و... و... حالا من حتی نمی تونم به خونه برگردم من می خوام برم و حالا مادر اجازه نمی ده می ترسه من هم بگیرم. اوه خدا جون چقدر دلم می خواد برم خونه!"

رت با لحن آرام و پرمهری گفت:" خوب دیگه حالا برای این چیزها گریه نکن. تو اینجا بیشتر در امانی تا در تارا. حتی اگه یانکی ها هم بیان. یانکی ها کاری باهات ندارن حصبه هم با خودشون نمیارن"

" یانکی ها کاری با من ندارن! چطور می تونی همچی دروغی بگی؟"

" دخترک عزیز من یانکی ها که حیوون نیستن. شاخ و سم ندارن. اونطور که تو فکر می کنی. اونها هم مثل جنوبی هان... فقط یک کمی خشن هستن و البته خیلی حرف می زنن"

" همین یانکی ها ممکنه..."

romangram.com | @romangraam