#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_239
" عجب" زیر نور چراغ چهره حیرت زده رت را می دید :" نکنه می خوای بگی خانم ویلکز هنوز اینجاست؟ چنین حماقتی هرگز سراغ نداشتم. این وضع براش خطرناکه"
اسکارلت ساکت بود. دستپاچه بنظر می رسید نمی دانست چه بگوید. زیرا وضع ملانی موضوعی نبود که بتواند با یک مرد مطرح کند. تعجب می کرد که رت چطور از وضع خطرناک ملانی باخبر است. این اگاهی برای یک مرد غریبه عجیب بود.
" این نهایت بی ادبی توست که فکر نمی کنی ممکنه به من هم صدمه ای برسه"
برق شوخی در چشمان رت دیده شد.
" اینو بدون که هروقت لازم باشه از تو در مقابل یانکی ها دفاع می کنم"
اسکارلت ناباورانه گفت:" مطمئن نیستم که این یک تعارف نباشه"
رت جواب داد :" نیست. اما می خوام بدونم که تو تا کی فکر می کنی که مردها نازت رو می خرند؟"
اسکارلت با لبخند گفت:" تا وقتی بمیرم" فکر می کرد همیشه مردی پیدا می شود که نازش را بخرد حتی اگر رت حاضر نباشد اینکار را بکند.
رت گفت:" خودخواهی، خودخواه. خب اقلا خوبه که صاف و پوست کنده حرف می زنی"
جعبه سیگارش را گشود و سیگار سیاه رنگی را بیرون کشید و چند بار آن را بو کرد و بعد کبریتی درآورد وبه نرده کنار دستش کشید و سیگار را روشن کرد و دست هایش را دور زانوهایش انداخت و در سکوت به دود کردن پرداخت گاه از میان پیچک ها نوای مختصر شباهنگ برمی خاست و به زودی خاموش می شد.
در آن سکوت شبانه ناگهان صدای خنده رت شنیده شد خنده ای کوتاه و آرام." پس تو بخاطر خانم ویلکز موندی! این عجیب ترین چیزیه که تا حالا باهاش برخورد کردم"
romangram.com | @romangraam