#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_238


" خیلی از ما اعتقاد نداریم ولی عکسش رو انجام میدیم" دماغش را بالا کشید و ادامه داد :" فکر می کنی که من به تیراندازهای یانکی اجازه میدم منو هدف بگیرن اون هم با این سن و سال؟ ولی این روزها برای نجبا چاره دیگه جز این کار نمونده منو برای خداحافظی ببوس. و اصلا برام ناراحت نباش. من از این جنگ جون سالم بدر می برم"

اسکارلت اورا بوسید صدای پایش را می شنید که می رفت تا با تاریکی غلیظ و کلفت پیوند بخورد. صدای قفل در جلو به گوش رسید. مدتی بی حرکت ایستاد و به آنچه از جان ویلکز مانده بود خیره شد و بعد از پله ها بالا رفت تا به ملانی بگوید.

در پایان ماه ژوییه اخبار بدی رسید. همانطور که عمو هنری پیش بینی کرده بود شمالی ها بار دیگر برای تسخیر جونزبورو کوششهایی کردند آنان در چهار مایلی جنوب شهر راه آهن را قطع کرده بودند ولی توسط کنفدراسیون عقب رانده شده بودند دسته های مهندسی داشتند زیر آفتاب سوزان به سرعت خط را تعمیر می کردند.

اسکارلت به شدت عصبی وهراسان شده بود سه روز بود که با ترس و وحشت بسیار انتظار می کشید بالاخره نامه ای از جرالد رسید و خیالش راحت شد. دشمن به تارا نرسیده بود. مردم صدای جنگ را می شنیدند ولی هرگز تا آن لحظه یک سرباز یانکی را ندیده بودند. جرالد با آب و تاب تمام عقب راندن یانکی ها را گزارش کرده بود و شرح نجات راه آهن را با طول و تفصیل نوشته بود به شکلی که انگار همه این کارها را خود کرده بود. سه صفحه تمام را به شرح دلاوری های سواران جنوبی احتصاص داده بود در پایان به اختصار اشاره کرده بود که کارین بیمار است خانم اوهارا می گوید حصبه است ولی اصلا جای نگرانی نیست تحت هیچ شرایطی فعلا نباید به خانه بازگردد حتی اگر راه آهن هم در امان بماند. خانم اوهارا از اینکه اسکارلت و وید با شروع محاصره در شهر مانده اند خوشحال بود. خانم اوهارا گفته بود که اسکارلت باید به کلیسا برود و برای سلامت خواهرش کارین دعا کند.

وجدان اسکارلت از خواندن قسمت آخر بیدار شد چون ماه ها بود که پایش به کلیسا نرسیده بود. درگذشته آن را گناه بزرگی می دانست ولی حالا که دوری از کلیسا باعث اتفاق بدی نشده بود دیگر آن تشویش گذشته را نداشت. اما دستور مادرش را اطاعت کرد. فورا به اتاقش رفت تسبیح را برداشت و برای خواهرش دعا خواند. وقتی از جا برخاست آن احساس آرامشی را که بعد از دعا به او دست می داد در خود ندید. گاهی اوقات احساس می کرد علی رغم میلیون ها نفر که هرروز برای کنفدراسیون و جنوب دعا می کردند خدا رویش را از آنها و از او برگردانده است. آن شب درحالی که نامه جرالد را در بغل گرفته بود در ایوان جلوی خانه نشست و تارا و آلن را در آغوش فشرد چراغ جلوی پنجره نور ملایمی چون طلا بر ایوان می ریخت و تاک ها و گل های زرد را کمی روشن می کرد.در اطراف او پیچک های معطر بالای دیوار رفته و هاله ای عطرآگین دور او ایجاد کرده بودند شب در سکوتی عمیق آرمیده بود از غروب آفتاب حتی یک تیر هم خالی نشده بود ودنیای اطراف به نظرش خیلی دور می رسید. در تنهایی نشسته بود و خود را به عقب و جلو تکان می داد از اخبار تارا دلش گرفته بود و آرزو داشت کاش یک نفر هر کس حتی خانم مری ودر با او بود. اما خانم مری ودر در بیمارستان شب کاری داشت و خانم مید مشغول پذیرایی از فیل بود که تازه از جبهه برگشته بود و ملانی هم در خواب عمیقی فرو رفته بود. حتی امید یک رهگذر اتفاقی هم نمی رفت. در این یک هقته اخیر از این رهگذران دیگر خبری نبود زیرا هرکس که می توانست راه برود اکنون در سنگر بود ویا در اطراف جونزبورو به تعقیب یانکی ها می پرداخت.

کمتر اتفاق می افتاد که اینطور تنها باشد و اصلا تنهایی را دوست نداشت وقتی تنها بود مجبور می شد فکر کند و این روزها فکرها زیاد شادی اور نبود. مثل همه او هم عادت کرده بود به گذشته فکر کند و به آنچه که دیگر نیست بیاندیشد.

امشب که آتلانتا اینطور در سکوت فرو رفته بود می توانست ذهنش را جمع و جور کند و به آرامش روستایی تارا بازگردد. جایی که زندگی تغییر نمی کرد. اما می دانست که به هرصورت زندگی در آن نواحی نمی تواند چندان هم مثل گذشته باشد. به چهار برادر تارلتون فکر می کرد به دوقلوهای مو سرخ به تام و بوید. بغضی غم آلود در گلویش نشست خوب استو یا برنت هریک از آنها می توانستند شوهر او باشند. ولی بعد از اینکه جنگ تمام شود و او به تارا بازگردد تا زندگی را از سر گیرد دیگر صدای آنها را از دور از خیابانها سروها نخواهد شنید. و ریفورد کالورت که چه آسمانی می رقصید دیگر اورا به عنوان شریک رقص انتخاب نخواهد کرد و پسران مونرو جوفونتین کوچک و...

" اوه اشلی!" و ناگهان سر را در دست هایش گرفت و گریستن آغاز کرد :" هیچ وقت به دوری تو عادت نخواهم کرد!"

صدای قفل در جلو را شنید. سرش را بلند کرد و چشمان ترش را با دست خشک کرد. بلند شد و ایستاد. رت باتلر را دید که نزدکی می شد کلاه پهنش را به دست داشت. از آن روزی که در میدان پنج گوش از درشکه اش پایین پریده بود دیگر اورا ندیده بود . و حالا اصلا انتظار نداشت که در چنین موقعیتی اورا ببیند. اما حالا خوشحال بود که می تواند با یکی حرف بزند کسی که خاطره اشلی را از ذهنش دور کند. رت هم مثل اینکه موضوع بگو مگوی آن روز را فراموش کرده بود جلوی پایش روی پله نشست از آن مرافعه چیزی به یاد نداشت.

" تو به ماکون نرفتی! شنیدم خانم پیتی پات رفته و خب فکر می کردم که تو هم با اون رفتی اما وقتی دیدم خونه روشنه آمدم ببینم چه خبره چرا اینجا موندی؟"

" برای اینکه پیش ملانی باشم میدونی اون... خب الان نمی تونه بره"

romangram.com | @romangraam