#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_237


" عمو هنری به نظر تو واقعا اوضاع وخیمه؟"

" وخیم؟؟ خدای من البته! ساده نباش ما در آخرین سنگرها هستیم"

" فکر می کنی اون ها به تارا هم برن؟"

" خب..." عمو هنری از این ذهن زنانه و ساده لوح عصبانی شد می دید که او فقط به فکر خودش است. و مردم دیگری را که هریک مشکلاتی دارند نمی بیند ولی بعد دید که او سخت ترسیده است هراس فراوانی از چهره اش آشکار است خشمش فرو نشست :" البته از نظر من به اونجاها نمی رسن. تارا پنج مایل تا راه آهن فاصله داره اونچه که یانکی ها می خوان راه آهنه. به نظرم تو کله تو به اندازه یک سوسک هم عقل نیست خانم کوچولو" بعد لحنش جدی تر شد و ادامه داد:" من امشب این همه راه رو نیومدم که فقط با شما خداحافظی کنم خبر بدی دارم برای ملی. ولی وقتی فکر می کنم می بینم نمی تونم بهش بگم حالا به تو می گم هرطور صلاح می دونی عمل کن"

" راج به اشلیه؟... خبری دارین؟... اشلی مرده؟"

"دختر جون من چطور می تونم از اشلی خبر داشته باشم اون هم تو سنگری که تا گلو توی گل فرو رفتم؟ نه راجع به پدرشه جان ویلکز مرده"

اسکارلت ناگهان نشست آنچه را که در دستمال پیچیده بود هنوز در دست داشت.

" آدم که این خبر رو به ملی بدم... ولی نتونستم. توباید اینکارو بکنی. این خبر رو تو باید بهش بدی"

از جیبش ساعت طلای سنگینی بیرون آورد به زنجیر آن چند مدال و تصویر کوچکی از همسرش که سال ها پیش مرده بود آویزان کرد. یک جفت دکه سردست هم بود با مشاهده ساعت بارها در دست جان ویلکز دیده بود دیگر کاملا باور کرد که پدر اشلی جان ویلکز مرده است. چنان بهت زده بود که نه می توانست سخن بگوید و نه می توانست بگرید. عمو هنری هم از حالت اسکارلت طوری ناراحت شد که صورتش را برگرداند و به نقطه دیگری خیره شد. می ترسید از دیدن این منظره غم انگیز گریه اش بگیرد.

" او مرد شجاعی بود اسکارلت. اینو به ملی بگو. بگو برای دخترهاش نامه بنویسه. در تمام زندگیش سرباز خوبی بود. خمپاره ای به زندگیش خاتمه داد. درست جلوی پای اسبش منفجر شد. اسب به زمین غلتید... تیر خلاص رو من زدم. حیوون بیچاره. چه مادیون خوبی بود. بهتره به خانم تارلتون هم جریان رو بنویسی چون این مادیونو خیلی دوست داشت. ناهارمو بده بچه جون من باید برم. زیاد سخت نگیر عزیزم. چه افتخاری از این بالاتر که پیرمرد دوش به دوش مردهای جوان بمیره؟"

" اوه اون نمی باید می مرد. اصلا نمی باید به جنگ می رفت باید زندگی می کرد و بزرگ شدن نوه اش رو می داد و با آرامش در بستر می مرد. آخه چرا رفت؟ اون که اصلا به سیاست و جنگ اعتقادی نداشت..."

romangram.com | @romangraam