#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_236


عمو هنری خود را عقب کشید و گفت:

" دستتو به من نزن. تن من پر از شپشه. اگه شپش و اسهال نبود جنگ هم برای خودش تفریحی بود. کجا می رویم ها؟خب کسی به من چیزی نگفته فکر می کنم به جنوب می ریم به طرف جونزبورو فردا صبح البته ممکنه اشتباه کرده باشم"

" اوه به جونزبورو!"

" برای اینکه اونجا می خواد جنگ بشه دختر جون. یانکی ها می خوان راه آهنو بگیرن اگه بتونن. و اگه گرفتن خداحافظ آتلانتا!"

" اوه عمو هنری فکر می کنی بتونن؟"

" بعیده دخترا نه! چطور می تونن وقتی من اونجا هستم؟" خنده اش را توی صورتهای هراسناک انان سرداد و بعد دوباره جدی شد و گفت:

" جنگ سختی در پیشه دخترا. ما باید برنده بشیم. البته شما می دونین که یانکی ها تمام راه آهن رو به جز خط ماکون گرفتن. ولی این همه اش نیست. خیلی چیزهارو گرفتن شاید ندونین تموم جاده هارو حتی راه های مال رو به جز جاده مک دونوگ ( Mc Donough) آتلانتا مثل یک کیسه است و نخ این کیسه توی جونزبوروست اگه یانکی ها بتونن راه آهن رو بگیرن نخ کیسه رو کشیدن و موش تو کیسه افتاده خوب ما هم می خواهیم نذاریم اونا راه آهن رو بگیرن... دیگه باید برم دخترا فقط آمدم با شما خداحافظی کنم و مطمئن بشم اسکارلت هنوز پیش تو هست ملی"

ملانی با علاقه گفت:" البته که پیش منه برای ما ناراحت نباش عمو هنری از خودت مراقبت کن"

عمو هنری پایش را از تشت آب بیرون آورد و چند بار روی فرش کشید و به درون کفش سوراخ سوراخ و پاره خود فرو برد.

گفت:" من دیگه میرم پنج مایل باید پیاده گز کنم اسکارلت اگه چیزی داری بده برای ناهار ببرم هرچی باشه خوبه"

بعد ملانی را بوسید و به دنبال اسکارلت به آشپزخانه رفت اسکارلت به کار پیچیدن مقداری نان ذرت و چند سیب در دستمال مشغول شد.

romangram.com | @romangraam