#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_235


همیشه پشت در؛ در آن تاریکی سربازان بی صورتی بودند که تقاضایی داشتند آدم های مختلفی می آمدند که صحبت کردنشان با هم خیلی فرق داشت گاهی یک صدای تحصیلکرده از دل تاریکی می گفت:" خانم معذرت مرا بپذیرید مزاحم شدم ولی می توانید مقداری آب به من واسبم بدهید؟" بعضی اوقات صدایی درشت و خشن و کوه نشین بود. و صدایی تو دماغی از جنوب دوردست و اتفاقا متعلق به بخش های ساحلی مال طرف های وایرگراس ( Wiregrass) که قلب اورا تکان می داد یاد صدای الن می افتاد.

" دخترخانم من اینجا رفیقی دارم که از اسب به زمین افتاده حالش زیاد خوب نیست فکر نمی کنم بتونه حرکت کنه شما می تونین نیگرش دارین؟"

" خانم گرسنه ام هرچی داشته باشین خوبه مثلا یک تیکه نون ذرت اگه زحمتی نیس"

" خانم از اینکه جسارت می کنم عذر می خوام ولی... می تونم شب رو تو ایوون شما بخوابم این گلهای قشنگ این عطر یاس درست شبیه خونه خودمه..."

نه این شبها واقعی نبودند! کابوسی بود و اینها هم مردان این کابوس بودند مردانی بدون تن و صورت فقط صداهای خسته ای که از درون تاریک و داغ خودش بیرون می ریخت آب کشیدن غذا دادن جا انداختن روی ایوان زخم بندی. نگه داشتن سرهای کثیف سربازان درحال مرگ نه این چیزها برای او اتفاق نیفتاده بود.

یک بار دیگر در اواخر جولای در خانه دوباره به صدا در آمد اینبار عمو هنری هامیلتون بود. برخلاف همیشه چتر و خورجینش را همراه نداشت ولی شکمش چون همیشه برجسته بود. صورت چاق و قرمزش درهم و افسرده و پیر می نمود، زیرچانه اش مثل سگ های بولداگ چین خوردگی داشت وموی سفیدش کثیف شده بود تقریبا پابرهنه بود و شپش از جانش بالا می رفت گرسنه بود اما روحیه اش هنوز دست نخورده و فناناپذیر باقی مانده بود.

می گفت:" جنگ کار احمقانه ای است آدم های پیری مثل من باید تفنگ دست بگیرن و به میدان برن" ولی دخترها حس می کردند که از این سرگرمی زیاد بدش نیامده است.به او هم احتیاج داشتن مثل مردان جوان او را هم می خواستند او هم می توانست کار جوانان را بکند. به علاوه می توانست پابه پای جوانان بیاید حتی بهتر از پدربزرگ مری ودر کار کرده بود. کمر دردش عود کرده بود و آزارش می داد فرمانده می خواست اورا مرخص کند اما او حاضر نبود برود. صریحا می گفت که امر و نهی فرمانده را به غرغرهای عروسش ترجیح می دهد بهتر است همین جا بماند اینجا راحتتر می تواند تنباکو بجود چون کسی غرغر نمی کند و داد و بیداد راه نمی اندازد.

ملاقات عمو هنری کوتاه بود چون فقط چهارساعت مرخصی داشت و نصف این زمان طول می کشید تا پیاده به محل ماموریتش بازگردد.

" دخترها ممکنه دیگه به این زودی ها شمارو نبینم. چون گروهان ما فردا از آتلانتا خواهد رفت"

ملانی بازوی اورا گرفت.

" کجا؟"

romangram.com | @romangraam