#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_234


الن اغلب به او نامه می نوشت و درخواست می کرد که به خانه بازگردد. اسکارلت در جواب حوادث آتلانتا را بی اهمیت جلوه می داد و در عوض درباره وضع ملانی غلو می کرد و قول می داد به محض به دنیا امدن بچه به خانه باز خواهد گشت. الن که به روابط فامیلی خیلی حساس بود و به آنها اهمیت فوق العاده می داد در جواب اسکارلت تاکید کرد که حتما برای کمک به ملانی بماند ولی پریسی و وید را فورا به تارا اعزام دارد. این پیشنهاد کاملا برای پریسی خوشایند بود زیرا این اواخر در مقابل صداهای ناگهانی حساس شده بود و واکنشهای عجیب و غریب از خود نشان می داد اغلب اوقاتش را در سرداب می گذراند و حاضر نبود بیرون بیاید به طوری که دل اسکارلت و ملانی برای بتسی کلفت بلغمی مزاج خانم مید می سوخت زیرا تمام کارها به گردن او می افتاد.

اسکارلت مثل مادران دیگر نگران فرزند خود بود. البته این نگرانی به خاطر علاقه نبود بلکه به این دلیل بود که وید از خود اعمال غیرمعمول نشان می داد ترس دائمی این بچه اسکارلت را عصبی می کرد. وید گاهی زبانش از ترس بند می آمد و هنگامی که دیگر بمبارانی در کار نبود به دامن مادرش می آویخت و جدا نمی شد شبها می ترسید به رختخواب برود و از تاریکی می ترسید و خواب از چشمانش می گریخت هراس داشت شمالی ها بیایند و در خواب اورا با خود ببرند. همین نق نق های دائمی او اسکارلت را از پا انداخته بود. در باطن اسکارلت هم به اندازه وید می ترسید اما از تاکید هرلحظه آن معذب بود. بله وید باید به تارا می رفت. پریسی باید اورا ببرد و فورا برگردد تا وقت به دنیا آمدن بچه حاضر باشد.

اما قبل از اینکه اسکارلت بتواند آن دو را برای سفر به تارا اماده کند خبر رسید که شمالی ها در جهت جنوب حمله سختی را آغاز کرده اند و زد و خوردهای شدیدی در امتداد راه آهن جونزبورو درگرفته است اگر یانکی ها قطاری را که وید و پریسی را به جونزبورو می برد می گرفتند به سر آن دو چه می آمد - اسکارلت و ملانی هردو از تصور این واقعه رنگ به چهره نداشتند همه می دانستند که یانکی ها در مورد اطفال کوچک بی رحم تر از زنان بودند. از این رو فورا از فرستادن ان دو منصرف شد و وید چون شبح ترسان و الکنی پیوسته به دنبال او می دوید و هرجا مادرش می رفت او هم حاضر بود و حتی یک دقیقه هم اورا رها نمی کرد.

در روزهای گرم ماه جولای نیز محاصره ادامه یافت بعد از سکوت منحوس شب غرش های روز آغاز می شد و شلیک توپ ها از نو امان شهر را می برید. مردم دیگر به این وضع عادت کرده بودند. تصور همه این بود که آنچه باید اتفاق بیفتد به بدترین صورت اتفاق افتاده و دیگر موردی برای ترس نیست. زمانی بود که از محاصره می ترسیدند حالا محاصره اتفاق افتاده بود و بر خلاف تصور آنها آن قدرها هم وحشت انگیز نبود. زندگی چون گذشته کم و بیش خوب یا بد، می گذشت. همه می دانستند که در دهنه آتش فشان قرار دارند و تا آن انفجار نهایی اتفاق نیفتد کاری از دست کسی ساخته نیست. پس چرا نگران باشند؟ شاید هم این انفجار نهایی اتفاق نیفتد کسی چه می داند؟ ببین ژنرال هود چه خوب یانکی ها را دور از شهر نگه داشته! ببین واحدهای سوار چه خوب توانسته اند راه اهن ماکون را باز نگه دارند! دست شرمن هرگز به آن نمی رسد!

اما علی رغم این تغافل ظاهری و بی اعتنایی ساختگی به یانکی ها - که اینک در نیم مایلی شهر بودند - و جیره بندی مواد غذایی و اعتماد سخت به اینکه سربازان جنوب در کیلومترها سنگر آماده و جان بر کف به پاسداری از شهر مشغولند اضطرابی درونی داشت مردم شهر را از پا درمی آورد. آشفتگی، پریشانی، غصه سردرگمی بلاتکلیفی و رفت و آمد دائمی یاس و امید حوصله همه را سر برده بود کارد به استخوان رسیده بود.

اسکارلت هم تدریجا این شجاعت ها را در چهره دوستانش می دید و مانند آنان تن به قضا می داد و دردی را که شفایی نداشت تحمل می کرد البته با شنیدن صدای انفجار هنوز هم از جا می پرید ولی دیگر فریادکشان به سوی اتاق ملانی نمی رفت و سرش را زیر بالش او پنهان نمی کرد فقط گاهی آب دهانش را فرو می داد و با صدای ضعیفی می گفت:" این یکی خیلی نزدیک بود نه؟"

دلیل دیگری که ترس اورا می کاست این بود که زندگی، کیفیت یک رویا را به خود گرفته بود رویایی که هراس انگیزتر از آن بود که به حقیقت درآید امکان نداشت که او اسکارلت اوهارا در چنین وضعی گرفتار آید با خطر مرگ هرساعت هر دقیقه. امکان نداشت که کلیت زندگی و مفاد آن در یک چنین زمان کوتاهی کاملا تعییر کرده باشد.

واقعی نبود اصلا واقعی نبود آسمانهای صبح که با آبی ملایمی سر از خواب برمی داشت و در سحرگاه به روی همه لبخند میزد از غرش توپ ها و دود باروت تیره و تار گردد و لکه ابری زشت از بالای شهر آویزان شود و خرناسهای رعدوار سردهد و آفتاب جان بخش ظهر به شیرینی عسل و گل های سرخ عطرآگین آنطور ناگهان هراس انگیز شوند و گلوله ها بر خیابانها ببارد و رعد آسا همه جا پراکنده شود و تکه های ریز آهن را صدها یارد به اطراف پرتاب کند ومردم و چهارپایان را چون برگ خزان بر زمین بیاندازد.

خواب بعدازظهر که عادت مردم شهر بود فراموش شده بود اگرچه توپ های رعد آسا گاهی خاموش می شد اما خیابان پیچ تری که زمانی آرام ترین خیابانهای شهر بود اکنون شلوغ ترین آنان بود دائما عراده های توپ و آمبولانس ها و گاری ها از آن عبور می کردند سربازان زخمی افتان و خیزان می گذشتند و واحدهای نظامی از سنگری به سنگر دیگر نقل مکان می نمودند پیام آوران چاپارها و امربرها دائما از سنگرها به سرفرماندهی می رفتند و باز می گشتند گویی سرنوشت حکومت کفندراسیون را رقم می زدند.

شبهای گرم آرامش داشت اما آرامشی نحس و بدشگون وقتی پرده شام فرو می افتاد گویی در شهر جنبنده ای نبود حتی قورباغه های درختی جیرجیرک ها و شباهنگ ها هم نمی خواندند گویا برعکس تابستان های دیگر از اعلام وجود خویش هراس داشتند گاهی تک گلوله ای از سنگرهای آخر شلیک می شد و سکوت نحس را در هم می ریخت.

اغلب در ساعتهای دیرشب، وقتی که چراغ ها را خاموش می کردند و شمع ها را می کشتند و ملانی می خوابید و سکوت مرگ آور شهر را می بلعید اسکارلت در بستر غلت میزد و بعد صدای کلون در را می شنید که کسی آن را می گشود از پله ها بالا می آمد و دق الباب می کرد.

romangram.com | @romangraam