#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_233


" اوه نه نه!"

" آفرین دختر شجاع خانم مید هرکمکی لازم باشه میکنه و من هم بتسی رو می فرستم تا براتون غذا درست کنه اگه خانم پیتی خواست مستخدم هاشو ببره مشکلی نیست. زیاد طول نمیکشه. شاید تا پنج هفته دیگه بچه بیاد. اما با این اوضاع و احوال با این گلوله ها و خمپاره ها هرلحظه باید منتظرش بود. من هرروز یک سری می زنم"

عمه پیتی در حالی که سیلاب اشکش را جاری کرده بود به ماکون رفت عمو پیتر و آشپز راهم برد. و با یک دنیا وطن دوستی و اثبات عقیده و ایمان؛ درشکه اش را به بیمارستان هدایت کرد و هنگامی که این کار را می کرد اشک بیشتری می ریخت و اسکارلت و ملانی همراه وید و پریسی تنها ماندند، در خانه ای خاموش و بی سرو صدا با وجود اینکه گلوله باران شهر همچنان ادامه داشت.

فصل نوزدهم



در نخستین روزهای محاصره، هنگامی که یانکی ها اینجا و آنجا مواضع دفاعی شهر را در هم می کوبیدند اسکارلت از انفجار گلوله ها و خمپاره ها بشدت می هراسید و جز این کاری از دستش ساخته نبو دستهایش را روی گوشش می گذاشت و هرلحظه انتظار انفجار را داشت وقتی صدای سوتی را که نشانه نزدیک شدن خمپاره بود می شنید خودش را به کنار بستر ملانی می رساند و آنگاه آن دو زن یکدیگر را بغل می کردند و سرشان را زیر بالش پنهان می کردند و فریاد می زدند:" اوه! اوه!" پریسی و وید هم به سوی سرداب می دویدند و در آن تاریکی پر از تار عنکبوت یکی جیغ می کشید و دیگری گریه سرمی داد و سکسکه می کرد.

اسکارلت زیر بالش پر احساس خفگی می کرد و مرگ را زوزه کشان بالای سرش می دید و دائما در دل به ملانی بد و بیراه می گفت که در چنین موقعیت های خطرناکی اورا نزد خود می کشاند و اجازه نمی داد به سرداب برود. به هرحال دکتر مید حرکت را برای ملانی ممنوع کرده بود و اسکارلت مجبور بود نزد او بماند علاوه بر ترسی که از انفجار ها داشت هراس دیگری هم داشت: بچه ملانی ممکن بود هرلحظه بیاید این فکر که به سرش می آمد عرق به صورتش می نشست و با رطوبت هوا درهم می آمیخت. اگر بچه بخواهد بیاید چه باید بکند؟ ترجیح می داد بگذارد ملانی بمیرد تا اینکه مجبور شود در خیابانها آواره شود و دنبال یک دکتر بگردد آن هم وقتی که خمپاره مثل باران ماه آوریل می بارید و می دانست که پریسی هم دنبال دکتر نمی رود. آنوقت مجبور میشود اورا آنقدر کتک بزند که بمیرد. اگر بچه بیاید چه باید بکند؟

یک روز غروب که اسکارلت داشت با پریسی شام ملانی را اماده می کرد درباره این موضوع با هم پچ پچ می کردند و پریسی خیالش را آسوده کرد و اسکارلت حیرت زده به حرفهای او گوش می داد.

" خانون اسکارلت حتی اگرم نتونستیم وقتی موقعش رسید دکتر پیدا کنیم خیالتون راحت باشه من می تونم بچه بزائونم. من همه چی رو راجع به زائوندن می دونم. مگه مامانم قابله نیست؟ مگه همه چی رو به من یاد نداده؟ کارها رو بسپرین به من"

اسکارلت از اینکه می دید کمکی دم دستش دارد نفس راحتی کشید ولی با این وجود آرزو می کرد این آزمایش سخت زودتر بگذرد و اورو سفید بیرون آید. خیلی دلش می خواست که از هیاهوی این انفجارها دور باشد و ناامیدانه دلش هوای آرامش تارا و خانه را می کرد هرشب دعا می کرد که فردا بچه ملانی به دنیا بیاید تا او هرچه زودتر از این عذاب خلاص شود و دیگر دینی به گردنش نباشد و بتواند از آتلانتا خارج شود تارا به نظر آرام می آمد و خیلی از این بدبختیها دور بود.

برای مادر و خانه دلش خیلی تنگ شده بود یادش نمی آمد در زندگی این همه دلش برای چیزی تنگ شده باشد. اگر فقط نزدیک الن بود دیگر نمی ترسید هر اتفاقی هم می افتاد هراسی نداشت. هرشب بعد از اینکه مدتی زیر انفجارهای سخت گریه و زاری می کرد تصمیم می گرفت که صبح نزد ملانی برود و به او بگوید که دیگر حاضر نیست حتی یک روز در آتلانتا بماند تصمیم داشت به ملانی بگوید که می خواهد به تارا برود و او می تواند نزد خانم مید اقامت کند اما به محض اینکه صبح می شد و کنار بستر ملانی می نشست چهره اشلی به نظرش می آمد همانطور که آخرین بار دیده بود که با غمی بزرگ اما خنده بر لب می گفت :" از ملانی مواظبت خواهی کرد نه؟ تو خیلی قوی هستی... قول بده" و او قول داده بود. اشلی در مکانی ناشناس جان داده بود هرجا که بود اورا می دید و بر سر عهدش نگه می داشت. زنده یا مرده نمی توانست اورا ناامید کند مهم نبود که به چه قیمتی. به این ترتیب روزها می گذشت و اودر آتلانتا مانده بود.

romangram.com | @romangraam