#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_231


اسکارلت و چند تن از بانوان دیگرروی سقف مسطح یکی از فروشگاه ها رفته بودند و درحالی که چترهای آفتابی خود را روی سر گرفته بودند از دور منظره جنگ آتلانتا را تماشا می کردند اما همین که اولین خمپاره های دشمن به شهر باریدن گرفت همه آنها به پناهگاهها گریختند و همان شب مهاجرت بزرگ زنان کودکان و سالخوردگان آغاز شد. قصد آنان ماکون بود و بسیاری از آنان که موفق شده بودند سوار قطار شوند تا آنروز چند بار محل خود را عوض کرده بودند اینان از وقتی که جانستون عقب نشینی خود را از دالتون آغاز کرده بود سفرهای خود را آغاز کرده بودند و اینک به آتلانتا رسیده بودند آنان سبک سفر می کردند جز یک بقچه که مواد غذایی در آن مس پیچیدند چیزی نداشتند. اینجا و آنجا مستخدمینی بودند که با ترس و لرز غرابه های نقره کارد و چنگال و تابلوهای خانوادگی را که صاحبشان در اولین حمله بر جای گذاشته بودند در دست داشتند.

خانم مری ودر وخانم السینگ از رفتن خودداری کردند. وجود انان در بیمارستان لازم بود و با افتخار می گفتند که ترسی ندارند و یانکی ها جرات نمی کنند آنان را از خانه هایشان برانند اما می بل و فرزندش همراه با فانی السینگ به ماکون رفتند. خانم مید برای اولین بار از دستور شوهرش سرپیچی کرده و فرمان او را برای ترک آتلانتا نپذیرفته بود. می گفت دکتر به او احتیاج دارد. به علاوه فیل یک جایی همین اطراف در حال جنگ بود و احتمالا روزی می رسید که به مادرش احتیاج داشت...

ولی خانم وایتینگ و بسیاری از بانوانی که در مجمع اسکارلت بودند رفتند. عمه پیتی پات که از همان ابتدا ژنرال جانستون پیر را به خاطر عقب نشینی هایش به باد ناسزا گرفته بود از اولین کسانی بود که چمدانهایش را بست. می ترسید بالاخره در یکی از این انفجارها غش کند و نتواند خود را به سرداب برساند می گفت اصلا هراسی ندارد و در حالی که لبهای خود را جمع می کرد سعی داشت اضطراب خود را پنهان کند ولی موفق نمی شد تصمیم داشت در ماکون نزد دخترخاله اش خانم سالخورده ای از خانواده بر اقامت کند و دخترها هم باید با او می آمدند.

اسکارلت نمی خواست به ماکون برود با اینکه از انفجار خمپاره ها می ترسید اما ترجیح می داد در اتلانتا بماند زیرا قبلا از خانم بر خوشش نمی آمد. سال ها پیش خانم بر بعد ازاینکه اسکارلت پسر او ویلی را در یکی از مهمانی های ویلکز بوسیده بود گفته بود :" چه دختر هرزه ای!" در جواب عمه پیتی گفت نه نمی آید می خواهد به تارا برود ملانی اگر دلش می خواست می تواند به ماکون برود.

ناگهان ملانی گریه ای هراس انگیز را آغاز نمود که دل همه را ریش می کرد وقتی عمه پیتی به بیمارستان رفت تا دکتر مید را به بالای سرش بیاورد ملانی دستهای اسکارلت را در دست گرفت و التماس کنان گفت:

" عزیزم به تارا نرو منو تنها نذار. من بدون تو خیلی احساس تنهایی می کنم اوه اسکارلت اگه تو نباشی و بچه بخواد بیاد من حتما میمیرم! میدونم آره می دونم که عمه پیتی هست البته زن مهربونیه. اما هیچ وقت بچه نداشته گاهی اونقدر از دستش عصبی میشم که می خوام جیغ بزنم منو ترک نکن عزیزم. تو درست مثل خواهرم هستی و بعلاوه" صورتش به لبخند گرمی گشوده شد :" تو به اشلی قول دادی که مواظب من باشی. وقتی می رفت گفت که می خواد این خواهش رو از تو بکنه"

اسکارلت چندی مات و بی حرکت ایستاد. نفرتش از این زن گاهی آنقدر شدید می شد که قدرت پنهان کردنش را نداشت. چرا ملانی این قدر اورا دوست دارد؟ راجع به علاقه ملانی به خودش فکر می کرد. چرا اینقدر احمق است و نمی تواند عشق او و اشلی را درک کند؟ در طول این ماه ها که خبری از اشلی نیست اسکارلت آشکارا اظهار ناراحتی کرده بود. اما ملانی همیشه خوبی ها را می دید این اظهارات را حمل بر عشق نمی کرد. بله او به اشلی قول داده بود که مواظب ملانی باشد. اوه اشلی! اشلی! تو باید مرده باشی. ماه هاست که مردی! حالا این عهدی که با تو دارم مرا سخت آزار می دهد.

اسکارلت گفت:" خب من به او قول دادم ولی حالا نمی توانم سر قولم بمانم چون من نمی خوام به ماکون بروم و پیش او گربه پیر زندگی کنم، خانم بر. اگه چشمم به اون بیفته چشماشو درمیارم می خوام برم به تارا خونه خودمون تو هم می تونی با من بیای مادر خوشحال میشه تورو ببینه."

"اوه چه عالیه! مادرت زن خوشگل و شیرینیه. ولی تو می دونی اگه بچه بیاد و عمه جون نباشه خیلی بد میشه از غصه میمیره من می دونم که اون به تارا نمیاد چون تارا به جبهه نزدیکه و عمه جون دلش می خواد جایی بره که مطمئن باشه"

دکتر مید که نفس زنان آمده بود انتظار نداشت ملانی را سرحال ببیند. از حرفهای عمه پیتی اینطور دستگیرش شده بود که ملانی حالش بد است. وقتی حال ملانی را عادی یافت عصبانی شد و موضوع مسافرت ملانی را پیش گشید.

" ملی اصلا امکان نداره از جات تکون بخوری و مسافرت کنی اون هم به ماکون اگه از جات حرکت کنی من مسئول سلامتی تو نیستم. قطار شلوغه مطمئن نیست و اصلا بعید نیست که مسافران رو وسط جنگل پیاده کنن و برگردن زخمی ها رو ببرن . تو با این وضع..."

romangram.com | @romangraam