#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_229


اسکارلت و عمه پیتی از ترس یکدیگر را بغل کردند.

" یانکی ها ... دارن میان؟"

" بله دارن میان ولی خانم ناراحت نباشین به این زودی نمی تونن شهر رو بگیرن" " نه خانم ما میلیون ها مایل سنگر دوراین شهر کندیم" " خودم شنیدم جوپیر به خودم گفت که من آتلانتا رو حفظ می کنم" " ولی حالا که دیگه اون نیست به جاش..." " خفه شو دیوونه می خوای خانم ها رو بترسونی؟ خانوم مطمئن باشین که یانکی ها نمی تونن شهر رو بگیرن" " چرا شوما خانوما به ماکون یا جای دیگه ای نمی رین؟ اونجا قوم و خویشی ندارین؟" " یانکی ها نمی تونن آتلانتا را بگیرن اما اونجا ها برای خانوما مناسبتره " " اینجا ممکنه نارنجک های زیادی بندازن"

در هوای بارانی و گرم روز بعد ارتش شکست خورده به شهر آمد. همه خسته و ازپا افتاده و خراب آمده بودند هفتاد و شش روز جنگ و عقب نشینی همراه با گرسنگی و ویرانی و ضعف. از اسب ها جز اسکلتی باقی نمانده بود. از توپ ها و عراده های جنگی جز هیاکلی کثیف و گل آلود که به وسیله طناب یا تسمه های چرمی بهم متصل بودند دیده نمی شد اما وقتی وارد شهر می شدند سکوتی بزرگ فرو افتاده بود با نظمی خاص وارد می شدند لباس ها و پرچم ها همه پاره بودند با وجود این نظم داشتند آنان تحت فرماندهی جو پیر روش عقب نشینی را آموخته بودند او ژنرالی بود که تاکتیک های عقب نشینی را به خوبی روشهای حمله می دانست. با ریشهای بلند و کثیف خود در طول خیابان پیچ تری مارش می رفتند و سرود " مری لند ! مری لند من " را می خواندند همه به آنها خوشامد می گفتند در فتح یا شکست. اینان فرزندان آن مردم بودند.

افراد میلیشیا که چندی قبل با لباس های نو و زیبا رفته بودند اکنون از دیگران شناخته نمی شدند آنان نیز چون دیگران خسته و کثیف بودند در نگاهشان چیز تازه ای موج می زد گویی از غفلت سه ساله خود عذر می خواستند و از اینکه در سختی میدان جنگ را با راحتی خانه معامله کرده بودند. ولی حالا جنگجو بودند جنگجویانی که از دسته ای کوچک که فرقی با دیگران نداشتند و از این بابت راضی به نظر می رسیدند به دنبال صورتهای آشنا می گشتند و با افتخار برایشان دست تکان می دادند افراشته و غرور انگیز حالا می توانستند سرشان را بالا بگیرند.

پیرمردها و پسرهای گارد ملی هم گذشتند پیرمردان سفید موی از خستگی یارای حرکت نداشتند و پسرهای جوان چون اطفالی رنجور به نظر می آمدند نوجوانانی که هنوز به جوانی نرسیده بودند و جهانی پرتب و تاب جهانی از دردهای سالخوردگی را تجربه کرده بودند.

اسکارلت فیل مید را دید ولی به زحمت اورا شناخت چهره اش از گرد و خاک و دود باروت سیاه شده بود ضعف و خستگی چنان اورا تغییر داده بود که شناختنش امکان نداشت عمو هری هم لنگ لنگان گذشت. کلاه نداشت و کهنه کثیفی را روی زخمش سرش بسته بود پدربزرگ مری ودر روی عراده توپ نشسته بود کفش به پا نداشت پارچه ای کهنه به پاهایش پیچیده بود. اسکارلت هرچه نگاه کرد از جان ویلکز اثری نیافت.

جنگجویان جانستون می گذشتند با گام های بی اعتنا از میان جاده ای گل آلود ولی هنوز در وجودشان شور و اشتیاق جنگ دیده می شد مثل این بود که اصلا خسته نبودند. برای دخترکان زیبا رو دست تکان می دادند و به مردهایی که در یونیفرم نظامی نبودند متلک می گفتند و ناسزا بارشان می کردند بار سه سال جنگ را بر دوش می کشیدند اما هنوز خم نشده بودند. می رفتند که در سنگرهای دور شهر جای گیرند. این گودالها آنچنان عمیق و پهن نبود . جلوی آنها کیسه های خاک و شن و چوب های نوک تیز گذاشته بودند چندین فرسنگ از این سنگر ها دور تا دور شهر کنده شده بود مایل در مایل گودال بود وسنگر. بریدگی های سرخ رنگی که انبوهی از خاکریزهای سرخ را پیش رو داشتند و منتظر بودند که توسط مردان دلاور اشغال شوند.

جمعیت به این مردان خوشامد می گفت گویی که به گروه فاتحین خوشامد می گوید. در قلب مردم وحشتی نهفته بود ولی حالا که به حقیقت پی برده بودند می دانستند که چه واقعه هراس انگیزی رخ داده است می دانستند که دیگر جنگ به خانه ایشان وارد شده است شهر دچار تغییر شده بود حالا دیگر هراسی نبود هیجان بیمارگونه نبود آنچه در قلبهایشان می گذشت انعکاسی در چهره نداشت همه شاد به نظر می آمدند حتی اگر این شادی ساختگی بود همه سعی داشتند خود را شجاع نشان دهند و با چهره ای مطمئن با سربازان روبرو شوند همه آنچه را که جو پیر گفته بود تکرار می کردند قبل از اینکه ار فرماندهی خلع شود گفته بود :" آتلانتا را برای همیشه حفظ خواهم کرد"

حالا هود مجبور به عقب نشینی شده بود عده ای از مردم چون سربازان آرزو داشتند جوپیر باز می گشت ولی از گفتنش خودداری می کردند و همان جمله او را بر زبان می آوردند :

" آتلانتا را برای همیشه حفظ خواهم کرد!"

romangram.com | @romangraam