#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_228


" آب!"

بعضی ها فقط ناله می کردند.

اسکارلت آن سرهای لرزان را بلند می کرد و بر چهره خاک آلود و تب دارشان آب می ریخت قطرات آب روی زخم ها می چکید و آن تن های سوخته لحظه ای احساس راحتی می کردند. دور آمبولانسها می گشت و از رانندگان با صدایی خسته و گرفته و قلبی ناآرام و آشفته می پرسید:

" چه خبر؟ چه خبر؟"

و جواب همین بود :" خانم خوشگل چی بگم هنوز هیچ چیز معلوم نیست"

شبی گرم و مرطوب فرا رسید. هیچ نسیمی نمی وزید مشعل هایی که سیاهان از چوب کاج افروخته بودند هوارا داغ تر می کرد. گرد و خاک بینی اسکارلت را پر کرده بود و بر لبهای خشکشان نشسته بود پیراهن چیتش که همان روز صبح آن را آهار زده بود اینک غرق خون و کثافت و عرق بود. یاد نامه اشلی افتاد که نوشته بود، " جنگ افتخار نیست کثافت و بدبختی است"

خستگی کابوس وار چون پوششی ضخیم برآن صحنه افتاد.این حقیقت نداشت - و اگر داشت پس دنیا دیوانه شده بود. اگر حقیقت نداشت پس چرا باید مقابل خانه عمه پیتی ایستاده باشد و آب به سر و صورت این جوانان جذابی که در حال مرگ بودند بریزد؟ خیلی از این جوانها خوش قیافه بودند و وقتی اورا می دیدند لبخند می زدند بسیاری از این مردانی را که در حال مرگ بودند قبلا دیده بود و حالا همین مردان خوش قیافه و جذاب در این تاریکی عمیق با مرگ دست به گریبان بودند گویی هرچه پشه ریز و درشت در دنیا بود به جان این بدبخت ها افتاده بود اینان همان هایی بودند که اسکارلت با آنها رقصیده بود با آنان خندیده بود برایشان پیانو زده بود آواز خوانده بود سربه سرشان گذاشته بود با لبخند های خود به آنها آرامش داده بود و دوستشان داشته بود - کمی.

کاری آشبورن را در یک گاری شکسته یافت زیر اجساد دیگر گیر کرده بود و نیمه جان هذیان می گفت گلوله ای به سرش نشسته بود و آنقدر هوش و حواس نداشت که کسی را بشناسد دلش می خواست اورا به خانه ببرد و پرستاری کند ولی بیرون آوردن او از زیر این همه آدم از زیر شش مجروح دیگر کار او نبود. ناچار رهایش کرد تا به بیمارستان منتقل شود بعد ها شنید قبل از اینکه حتی دکتر اورا ببیند جان سپرده و جسدش یک جایی دفن شده کجا؟ هیچکس نمی دانست. در آن ماه، گورهای زیادی در گورستان اوکلند با علجه کنده شد و اجساد زیادی در آنها فرو رفتند و ملانی متاثر بود تاثرش از این بود که چرا نتوانسته کمی از موهای کاری را بچیند و برای مادرش به آلاباما بفرستد.

شب که به پایان می رسید گویی قوای آنان نیز تمام می شد بدن اسکارلت و عمه پیتی از خستگی و درد ناتوان شده بود با این حال از هرمردی که از مقابلشان می گذشت می پرسیدند :"چه خبر؟ چه خبر؟"

و ساعت های طولانی گذشت آنان جواب خود را گرفتند جوابی که رنگ از چهره هردو زدود.

" داریم عقب نشینی می کنیم" " دوباره عقب نشینی می کنیم" " آنها زیادند هزاران هزار خیلی زیادند" " یانکی ها واحد سوار ویلر را در دکاتور در هم شکستند " " ما باید به دادشان می رسیدیدم" " بچه های ما همه به زودی میان اینجا"

romangram.com | @romangraam