#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_227


شرمن فرصت آمادگی به هود نداد روز بعد از تعویض فرماندهی ژنرال یانکی با سرعت به شهر کوچکی در شش مایلی آتلانتا به نام دکاتور تاخت ( Decatur) آن را تسخیر نمود و راه آهن را قطع کرد. این راه آهنی بود که آتلانتا را به آگوستا چارلزتون و ویلمینگتون و ویرجینیا متصل میکرد. شرمن ضربه بزرگی به کنفدراسیون وارد آورده بود. حالا دیگر زمان عمل فرا رسیده بود. آتلانتا فریاد میزد.

در یک بعد از ظهر گرم ماه ژوئیه آتلانتا به آرزوی خود رسید . ژنرال هود کاری بیش از ایستادگی و دفاع انجام داده بود. در پیچ تری کریک به یانکی ها حمله کرده بود. افراد خود را از سنگرها بیرون آورده بودند و به صف آبی پوشان شرمن که دوبرابر آنها بودند یورش برده بودند.

مردم آتلانتا با هراس دعا می کردند که حمله هود، یانکی هارا عقب براند. همه صدای غرش توپ هارا می شنیدند و از شلیک هزاران تفنگ به لرزه می افتادند. با وجود اینکه صحنه زد و خورد پنج مایل از شهر فاصله داشت ولی صداها آنقدر بلند بود که انگار جنگ پشت در خانه هایشان جریان داشت. سلاح های آتشین همچنان می غریدند و دود چون ابری غلیظ درختان را فراگرفته بود. ساعتها گذشته بود و هیچ کس نمی دانست وضع جنگ چگونه است.

غروب همان روز اولین اخبار رسید،ولی قابل اعتماد نبود، تردیدو ترس را اشاعه داد. این خبرها را زخمی هایی می دادند که در همان ساعت های اول به آتلانتا منتقل شده بودند.

این مردان نبرد را آغاز کرده بودند گروه به گروه و تن به تن آنان که زخمشان جدی نبود همرزمانشان را که به سختی مجروح بودند لنگ لنگان و تلو تلو خوران با خود می آورند به زودی رودخانه ای طویل از آنان تشکیل شد که راه رنج آلود و دردناک را به سوی شهر باز می کردند و سرازیر می شدند و یکسره به بیمارستان می رفتند صورتشان چون بردگان سیاه شده بود خاک و عرق با هم مخلوط شده بود با زخم های باز و خون های جاری یا دلمه بسته درحالیکه مگس ها یک لحظه آنان را آرام نمی گذاشتند می آمدند چون سیل می آمدند تعداد آنها حکایت از وضعی نامساعد داشت.

خانه عمه پیتی اولین خانه ای بوود که زخمی ها به آن می رسیدند یکی بعد از دیگری می آمدند و جلوی پای در از پا می افتادند روی چمن ها می غلتیدند و می نالیدند :

" آب!"

تمام بعدازظهر را عمه پیتی وافراد خانه از سیاه و سفید در آن آفتاب کشنده ایستاده بودند و با سطل آبی در دست زخمی ها را سیراب می کردند و با نوارهای زخم بندی جراحت آنان را می بستند ولی یکی دوتا که نبود پشت سرهم می آمدند تا اینکه دیگر حتی یک تکه پارچه کهنه هم در خانه یافت نمی شد عمه پیتی که معمولا از دیدن خون غش می کرد این بار آنقدر بالا وپایین رفت و کارکرد که پاهای کوچکش دیگر قادر به نگه داشتن او نبودند. حتی ملانی که دیگر شکمش خیلی بزرگ شده بود وضع خود را فراموش کرد همراه پریسی کوکی و اسکارلت کار می کرد صورت او نیز چون زخمیان شده بود. و وقتی بالاخره غش کرد جایی برای خواباندن او پیدا نشد مگر میز آشپزخانه. همه تختخواب ها و صندلی ها و نیمکتهای خانه توسط مجروحان اشغال شده بود.

در آن هیاهو وید کوچک فراموش شده بود با چشمانی خیره از ترس چون خرگوشی در دام جلوی ایوان ایستاده بود و آن غوغای عجیب را تماشا می کرد.شستش را می مکید و سکسکه می کرد. همین که اسکارلت چشمش به او افتاد فریاد زد:" برو حیاط عقبی بازی کن وید هامیلتون!" اما طفل کوچک آنقدر ترسیده بود و غرابت آن صحنه دیوانه وار چنان اورا گرفته بود که دستور را نشنید

چمنزار مقابل خانه پوشیده از مردانی بود که قادر به حرکت نبودند آنقدر خون از بدنشان رفته بود که دیگر رمقی نمانده بود عمو پیتر مرتب آنها را سوار درشکه می کرد به بیمارستان می برد. این آمد و رفت تا آنجا ادامه یافت کهه اسب پیر سقوط کرد. خانم مید و خانم مری ودر درشکه های خود را به کمک فرستادند ولی خیل آن مجروحان پایانی نداشت.

عاقبت در آن غروب طولانی تابستان آمبولانس ها غرش کنان به جاده سرازیر شدند آنان از صحنه نبرد می امدند در میان آنان گاری هایی بود که توسط گاو کشیده می شد درشکه های خصوصی هم کم نبود افراد بهداری ارتش این چهارچرخه های مملواز مجروح را هدایت می کردند یکی یکی از مقابل خانه عمه پیتی عبور می کردند در آن میان خیلی ها مرده بودند زخمی ها در هم وول می خوردند خون جاده را رنگین کرده بود و قطره قطره از کالسکه ها ارابه ها و درشکه ها روی زمین می چکید وقتی زنان را با سطل ها و دبه های آب می دیدند دسته جمعی فریاد می زدند :

romangram.com | @romangraam