#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_225
" از طرف من عمه پتی و ملانی را هم ببوس" دوبار دیگر با شادمانی اورا بوسید. " راستی حال ملانی چطوره؟"
" خوبه"
پیرمرد به او نگاه می کرد، چشمانش همان چشمان اشلی بود که از پوستش می گذشت و به درونش نفوذ می کرد. چشمانی که گویی ناظر جهان دورتری بود.
" خیلی خوشحال می شدم اگه نوه ام رو میدیدم خداحافط عزیزم"
به چالاکی روی نلی پرید کلاهش را هنوز به دست داشت و باران بر موهای نقره ایش می بارید.
اسکارلت هنگامی که پیش می بل و خانم مید برگشت چیزی خیالش را ناراحت می کرد، چیزی اورا می ترساند، آخرین حرفهای آقا ویلکز را به یادآورد. او از مرگ حرف زده بود درست مثل اشلی...نه، هیچ کس نباید از مرگ حرف بزند! بعد ترس بر او غالب شد و سعی کرد دعایی بخواند. مثل اینکه مرگ یک وسوسه مخصوصی داشت وقتی در باران آن سه زن به سوی بیمارستان بازمی گشتند اسکارلت دعا کرد:
" اورا حفظ کن، خدایا! و اشلی را!"
عقب نشینی از دالتون به کوهستان های کنسا، از اوایل ماه مه تا نیمه ژوئن طول کشید و با گذشتن روزهای گرم و بارانی ژوئن، شرمن هنوز نتوانسته بود ارتش کنفدراسیون را از آن دامنه های سنگی وصعب العبور بیرون براند، امید بار دیگر سربرآورده بود. همه با ژنرال جانستون مهربانتر شده بودند و بیشتر از او تعریف می کردند. ماه سراسر بارانی ژوئیه هم به همین شکل سپری شد هنوز مدافعان جنوب به شدت از گذرگاههای مرتفع دفاع می کردند و حملات شرمن بی نتیجه دفع می شد. شادی بی مانندی آتلانتا را فرا گرفته بود. امید مثل شراب بر آنها تاثیر گذاشته بود. هورا! هورا! جلویشان را گرفتیم! ناگهان مهمانی های بی شماری چون یک مرض واگیر، پشت سر هم برگزار شد. هروقت که گروهی از مردان جبهه به شهر می آمدند یک مهمانی به افتخار آنان برگزار می شد به آنها غذا می دادند از آنها پذیرایی می کردند و دختران که تعدادشان ده به یک بود بر سر رقصیدن با آنها با هم مرافعه داشتند.
آتلانتا دیگر شهر شلوغی شده بود، مسافرین، پناهندگان، خانواده های مجروحینی که در بیمارستان ها خوابیده بودند، همسران ومادران سربازانی که در کوهستان بودند پیش خود فکر می کردند که بهتر است در شهر باشند تا در صورت مجروح شدن آنان کار پرستاری را بر عهده بگیرند . به علاوه دختران زیبا رو و طنازی هم از بخشها و روستاهای دور و نزدیک آمده بودند تا با حرارت تازه ای روبرو شوند، زیرا در ولایت آنها دیگر مردی بالای شانزده سال و زیر شصت سال پیدا نمی شد. عمه پتی با این گروه اخیر اصلا توافق نداشت از آنها خوشش نمی آمد زیرا معتقد بود که اینان به آتلانتا آمده اند که فقط شوهر پیدا کنند و بی حیایی آنها او را به تعجب انداخته بود که کار دنیا بالاخره به کجا خواهد کشید. اسکارلت هم با این دختران موافق نبود. از رقابتی که بین این دختران کم سن و سال که اغلبشان بیش از شانزده سال نداشتند برقرار بود خوشش نمی آمد. بخصوص که می دید تقریبا همه آنها حداقل یک بار لباسشان را پشت و رو کرده اند و کفششان را از چند جا وصله پینه دارد. لباس خودش همیشه نو بود خدا پدر رت باتلر را بیامرزد که در آخرین سفر خود پارچه های خوب برایش آورده بود، به علاوه او حالا دیگر نوزده سال داشت و مردان بیشتر به او اشتیاق نشان می دادند.
با خود فکر می کرد که یک بیوه جوان بچه دار، هرگز نمی تواند با این هرزه های کوچک قابل مقایسه باشد. اما در این روزهای هیجان انگیز بیوه بودن و مادر بودنش کمتر از گذشته روی دوشش سنگینی می کرد. در خلال وظایف روزانه بیمارستان و میهمانی های شبانه کمتر فرصتی برای دیدن وید پیدا می کرد. گاهی برای مدتی طولانی اصلا فراموش می کرد که بچه ای هم دارد.
در شب های مرطوب و گرم تابستان در همه خانه های آتلانتا به روی سربازان و مدافعان شهر باز بود. خانه های بزرگ خیابان واشنگتن و پیچ تری غرق در نور بود در این خانه ها مدفعینی که مدتها در سنگرهای گل آلود به سر برده بودند پذیرایی می شدند و آواز غم انگیز " نامه ات رسید ولی چه دیر" را می خواندند و آن سربازان شجاع نگاههای پرتمنا به دخترکان زیبا رو می انداختند و آنان نیز با طنازی خنده های خود را پشت بادبزن های پر بوقلمون پنهان می کردند گویی با آن نگاه های پراشتیاق به آنها می گفتند که زیاد معطل نکنند و تا دیر نشده بجنبند. و دختران هم اگر می توانستند معطل نمی کردند.
romangram.com | @romangraam