#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_224


" معذرت می خوام خانوم راه بیفت پسر!"

اسکارلت لحظه ای ایستاد. تا قوزک پا در گل فرو رفته بود توپها از مقابلش عبور می کردند. با خود فکر می کرد اوه نه او دیگر برای چه؟ خیلی پیر است. و هیچ وقت جنگ رادوست نداشته بیشتر از اشلی از جنگ نفرت دارد! چند قدم عقب رفت و آنها را که رد می شدند به دقت برانداز کرد. وقتی آخرین توپ و مهمات مربوطش از میان گل و لای عبور کردند چشم اسکارلت به جان ویلکز افتاد که با همان غرور اما لاغر و رنجور روی مادیان کوچکی نشسته بود واز موهای سفیدش تا نوک چکمه هایش خیس بود. اسب مثل بانویی با وقار که لباس مخملی به تن کرده باشد با متانت تمام گام برمی داشت و از چاله و گودالهای پر آب می گذشت. وای خدای من! این نلی است! نلی که به خانم تارلتون تعلق داشت! گنجینه پرارزش و عزیز بئاتریس تارلتون!

آقای ویلکز وقتی اورا دید افسار را کشید و ایستاد، با لبخندی از شادی به اسکارلت می نگریست پیاده شد و نزدیک آمد.

" امیدوار بودم ببینمت اسکارلت. خبرهای زیادی از خانواده ات دارم. اما حالا وقت نیست. همونطور که می بینی ما تازه امروز صبح رسیدیم و اونا دارن همین الان مارو می برن"

اسکارلت نا امیدانه دست اورا گرفت و فریاد زد:" اوه آقای ویلکز نرید، آخه شما چرا؟ چرا شما باید برید؟"

" تو هم فکر می کنی من پیر شدم!" لبخندی بر لب آورد گویی اشلی بود که می خندید. اشلی پیر. " شاید من برای رفتن پیر شده باشم ولی می تونم سواری کنم می تونم تیر اندازی کنم و خانم تارلتون با لطف و مرحمت نلی رو به من قرض داد، خب من هم سوار شدم. امیدوارم اتفاقی برای نلی نیفته برای اینکه اگه اتفاقی براش بیفته من دیگه نمی تونم برم خونه و تو صورت خانم تارلتون نگاه کنم. نلی تنها اسبی بود که براش مونده بود" همچنان که لبخند بر لب داشت نگرانی های اسکارلت را نیز دور کرد " مادر و پدرت و دخترها، حالشون خوبه، بهت سلام رسوندن. پدرت کم مونده بود امروز با ما بیاد!"

اسکارلت با ترس فریاد زد:" اوه پاپا! نه پاپا! نه اون که نمی خواد به جنگ بره میره؟"

"نه ولی می خواست، با اون زانوی صدمه دیده اش نمی تونه راه بره ولی امروز نزدیک بود با ما بیاد. مادرت موافقت کرد اما گفت به شرطی که بتونی با این پات از روی حصار سیمی بپری و از اسب نیوفتی. مادرت بعد گفت در راه موانع زیادی هست. پدرت فکر می کرد کار آسونیه اما... باورت می شه اسب از روی حصار پرید اما بالاتر از اون پدرت بود که توی هوا چرخ می زد! شانس آورد که گردنش نشکست. میدونی که چقدر لجبازه دوباره سوار شد و دوباره پرید. خب اسکارلت میدونی بالاخره چی شد سه دفعه دیگه هم پرید ولی آخرش خانم اوهارا و پورک اونو به رختخواب بردند. پدرت قسم می خورد که مادرت حتما یک چیزی بوی گوش حیوون خونده. به هرحال اون کاری ازش توی جبهه ساخته نیست اسکارلت. و این هم چیزی نیست که باعث خجالت تو بشه. به علاوه یکی باید تو خونه باشه که بتونه برای ارتش محصول درو کنه."

اسکارلت نه تنها خجالت زده نبود بلکه احساس هم آرامش می کرد آقای ویلکز ادامه داد:

" من ایندیا و هانی رو فرستادم به ماکون پیش خانواده بر، و خانم اوهارا از دوازده بلوط هم مراقبت می کنه، درست مثل تارا... حالا دیگه باید برم عزیزم. بذار صورت قشنگتو ببوسم"

اسکارلت بی اختیار لبهایش را نزدیک برد. بغضی در گلویش جمع شده بود. به آقای ویلکز خیلی علاقه داشت و خیلی وقت پیش آرزو داشت عروسش باشد.

romangram.com | @romangraam