#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_223


در صف بعدی عمو هنری هامیلتون، قدم برمی داشت یقه کت بلندش را بالا زده بود و دو تپانچه یادگار جنگ مکزیک را به کمر بسته بود و خرجینی به دست گرفته بود در کنار او نوکر قدیمی اش دیده می شد که چتری روی سر هر دونفرشان گرفته بود. شانه به شانه پیرمردان، جوانان می آمدند، هیچ یک از آنها بیشتر از شانزده سال نداشت. اغلبشان از مدرسع فرار کرده بودند تا به ارتش بپیوندند.تعدادی از انان لباس متحدالشکل به تن داشتند یونیفرم مدرسه نظام را پوشیده بودند و پر خروسی به کلاه خاکستریشان بند کرده بودند. نوارهای سفید رنگی به ردیف روی سینه خیسشان دیده می شد . فیلیپ مید در میان ایشان بود. با غرور تمام، شمشیر و تپانچه برادرش را بهمراه داشت و کلاهش را کمی کج گذاشته بود. خانم مید لبخندی بر لب داشت و تا وقتیکه او گذشت برایش دست تکان داد و بعد لحظه ای سرش را به شانه اسکارلت تکیه داد، گویی توانش ناگهان از دست رفت.

اکثر مردان این گروه مسلح نبودند زیرا کنفدراسیون برای مسلح کردن آنان تفنگ و مهمات در اختیار نداشتند. این گروه امیدوار بودند که می توانند خود را با اسلحه یانکی های مرده یا اسیر تجهیز نمایند. خیلی ها در چکمه هایشان چاقو داشتند و چوبی کلفت با خود برداشته بودند که سرش را میخ های اهنی درشت زده بودند و خود را " نیزه داران جوبراون" می خواندند. بعضی ها هم بختشان بلند بود و تفنگ لوله دراز چخماقی روی دوششان آویزان کرده و کیسه باروتشان را بدست گرفته بودند.

جانستون در عقب نشینی حدود ده هزارنفر را از دست داده بود. او به ده هزار سرباز تازه نفس احتیاج داشت و اسکارلت فکر می کرد که به جای سربازهای کارآزموده و تازه نفس، این پیرمردان و بچه ها رابه او داده اند. چقدر می ترسید!

تمام افراد دسته در حالی که سرو صدای زیادی راه انداخته بودند عبور می کردند و به سرو صورت جمعیت تماشاگر گل می پاشیدند در این احوال چشم اسکارلت به سیاهی افتاد که سوار بر قاطر از کنار توپ می گذشت او مرد جوانی بود که به رنگ زین اسب که صورتی جدی داشت.اسکارلت با دیدن او به صدای بلند فریاد زد:

" این موسسه! مستخدم اشلی! مو، خدایا اون اینجا چیکار می کنه؟" راه خود را به سختی از میان جمعیت گشود و به سوی او رفت و فریاد زد:" مو! وایسا! موس!"

جوان سیاه اورا دید، افسار را کشید و لبخندی زد و می خواست پیاده شود. گروهبان خیسی که از پشت سر می آمد فریاد زد:" روی قاطر بمون پسرک وگرنه یک تیر توی کونت خالی می کنم! باید زودتر به کوهستان برسیم"

با دستپاچگی موس نگاهش را از گروهبان گرفت و به سوی او انداخت اسکارلت خودش را به گل و شل زد و از لابلای چرخهای درشکه عبور کرد و افسار موس را گرفت.

" یک دقیقه صبر کن گروهبان! پیاده نشو موس آخه اینجا چیکار می کنی؟"

" هنوز می جنگم خانوم اسکارلت. منتهی این دفعه با آقای ویلکز بزرگ، به جای آقای اشلی"

" آقای ویلکز!" اسکارلت سخت متعجب بود آقای ویلکز تقریبا هفتاد سال داشت." کجاست؟"

" اونجاس پشت توپ آخری اون پشته!"

romangram.com | @romangraam