#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_222


اسکارلت با خشم به جانب او برگشت.

" تو برو به جهنم" شراره خشم از چشمان سبزش بیرون می ریخت. " و بگذار من پیاده شم قبل ازاینکه از روی چرخها بپرم. ودیگه هیچوقت نمی خوام باهات حرف بزنم"

رت درشکه را نگهداشت اما قبل از اینکه برای کمک پیاده شود اسکارلت پایین جست دامنش به چرخ کالسکه گیر کرد و مردمی که در میدان پنج گوش پرسه می زدند منظره جالبی از پاچین و نیم شلواری او را دیدند. رت خم شد و به سرعت دامن اورا آزاد کرد. اسکارلت بدون اینکه کلمه ای بر زبان آورد به راه خود رفت. رت لبخند زنان شلاق کشید.

فصل هیجدهم



برای اولین بار آتلانتا صدای جنگ را می شنید.

صبح زود، قبل از اینکه شهر از خواب برخیزد انعکاس توپ هایی که در کوهستان کنسا شلیک می شد بطور ضعیفی در شهر به گوش می رسید. از آن فاصله دور به غرش بی رمق رعدهای تابستانی شباهت داشت. گاهی نیز آنقدر بلند بود که حتی در حدود بعدازظهر سر و صدای شهر را می شکست و بلندتر از هر صدای دیگری در آسمان طنین می افکند. مردم سعی می کردند این صداها را نشنوند سعی می کردند باهم حرف بزنند ، بخندند، خود را به کارشان مشغول کنند. درست مثل اینکه یانکی ها در بیست و دو مایلی آنجا نبودند ولی به هرحال این صداها در گوش فرو می رفت. شهر حالت قبل از اشغال داشت مهم نبود چه می کردند فقط گوش می دادند. گوش می دادند، قلبشان روزی صد بار از جا کنده می شد آیا این صدای آخری بلندتر بود؟ آیا آنها فکر می کردند بلندتر است؟ آیا ژنرال جانستون این بار جلوی آنها را گرفته بود؟ گرفته بود؟

هراس، چون آتش زیر خاکستر بود. آن رشته های عصبی که هرروز محکمتر و محکمتر کشیده می شد اکنون داشت پاره می شد. هیچ کس درباره ترس سخن نمی گفت چون این موضوع خود به خود تحریم شده بود، یک تابو ( taboo) بنظر می آمد اما سرانجام این رشته های عصبی واکنش خود را بصورت اعتراض به ژنرال جانستون به نمایش گذاشت. احساسات عمومی چون تبی سوزان بود. شرمن پشت درهای آتلانتا ایستاده بود. یک عقب نشینی دیگر ممکن بود سربازان جنوب را به شهر بیاورد.

ژنرالی به ما بدهید که عقب نشینی نکند! مردی به ما بدهید که می ایستد و می جنگد!

با اولین غرش های توپ میلیشیای ایالتی و افراد گارد ملی " سگ های دست آموز جو براون" به بیرون شهر نقل مکان کردند تا از پل ها و راه های عبور از رودخانه چاتاهوچی ( Chattahoochee) که پشت سر جانستون قرار داشت محافظت نمایند. در یک روز ابری که همه چیز خاکستری بود، این افراد از میدان پنجگوش عبور کردند و قدم در جاده ماری یتا گذاشتند. باران خوبی می بارید. همه شهر جمع شده بودند که آنها را تماشا کنند. زیر سایبان مغازه های خیابان پیچ تری ایستاده بودند و سعی داشتند هورا بکشند.

به اسکارلت و می بل مری ودر اجازه داده شده بود که از بیمارستان خارج شوند و حرکت این دسته ها را تماشا کنند. زیرا عمو هنری هامیلتون و پدربزرگ مری ودر عضو گارد ملی بودند و این دو زن، به اتفاق خانم مید سعی داشتند جمعیت را بشکافند و جایی پیدا کنند که دید بهتری داشته باشد. اسکارلت نیز چون دیگر جنوبی ها سعی داشت باور کند که جنگ به نفع جنوب پایان خواهد گرفت اما در لحظه دیدن این افراد ناهماهنگ سرمایی در خود احساس کرد. مطمئنا اوضاع خیلی خراب است که مجبور شدند این افراد ضد گلوله پیرمردها و بچه های کوچک را احضار کنند! البته در میان این دسته ها مردان جوانی هم بودند که توانایی رفتن به جبهه را داشتند، اینان نیز یونیفرمهای روشن و لباس مخصوص میلیشیا را بر تن داشتند پرکلاهشان در باد تکان می خورد و حمایلشان به رقصدر آمده بود. اما تعداد زیادی پرمرد و بچه های کوچک هم در این صف دیده می شدند که اسکارلت با دیدن آنها قلبش از ترحم وترس به تپش می افتاد. بعضی از آنها از پدرش هم مسن تر بودند و سعی داشتند با ضربه طبل و ریتم فلوت ، زیرا آن باران سوزنی، همراه با بقیه قدم بردارند. در صف اول پدربزرگ مری ودر که بهترین شال دستباف خانم مری ودر را روی شانه انداخته بود تا جلوی باران را بگیرد با صورت خندان به دخترها لبخند می زد و دست تکان می داد؛ ولی می بل بازوی اسکارلت را چسبیده بود و به نجوا می گفت:" اوه بیچاره پدربزرگ، یک بارون شدید کافیه که از پا بندارتش! کمر دردش..."

romangram.com | @romangraam