#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_221
" ممکنه لطفا برگردیم سروان باتلر؟ می خوام به بیمارستان برگردم"
" واقعا، فرشته نجات من؟ پس شپش ها و کثافت ها رو به صحبت کردن با من ترجیح می دی؟ خب پس خدا نکنه که من بخوام جلوی کسی رو که می خواد به وطنش وطن مقدس ما خدمت کنه بگیرم" اسب را برگرداند و به سوی میدان پنج گوش بازگشتند.
" واما درباره اینکه چرا من نظرم رو نسبت به تو..." سکوت کرد ولی چند لحظه بعد دوباره دنبال کرد."
" منتظرم کمی بزرگتر بشی، می دونی برام جالب نیست که تورو الان ببوسم و اون قدر خودخواه نیستم که فقط خودم لذت ببرم. بوسیدن بچه ها برام جالب نیست"
باز هم همان خنده همیشگی را تحویل داد. از گوشه چشم تنفس شدید اورا که حاصل خشم بود می دید.
و به آرامی ادامه داد:" علاوه بر اون منتظر بودم، منتظر بودم خاطره جناب اشلی ویلکز هم از بین بره"
با یادآوری نام اشلی دردی ناگهانی در دلش پیچید اشک داغی به چشانش آمد. از بین برود؟خاطره اشلی هیچ وقت از بین نمی رود، حتی اگر هزار سال هم از مرگش گذشته باشد. به مجروح شدن او فکر کرده بود، به مرگش در یک زندان دور افتاده یانکی، بدون پتو، دور از کسی که اورا دوست بدارد و دستش را بگیرد وحالا از این مرد شکم باره و پرخوری که کنارش نشسته بود تنفر داشت، کنایه ای کثیف در لحن تمسخر آمیزش آشکار بود.
اسکارلت خشمگین بود و ساکت. آن دو مدتی در سکوت راندند.
رت گفت:" من همه چیزو درباره تو و اشلی می دونم درک می کنم. از اون روز مهمونی در دوازده بلوط از اون موقع تا حالا خیلی چیزها رو فهمیدم و چشمهامو باز نگه داشتم. چه چیزهایی رو؟ اوه، اینو که تو هنوز یک دختر مدرسه ای خام و بی تجربه ای و هنوز چشمت دنبال اونه و اون محترمانه همونجور که وقار و نجابتش حکم می کنه این عشق رو رد کرده. میدونم که خانم ملانی ویلکز چیزی در این مورد نمیدونه و تو با حقه بازی تونستی همه چیز رو ازش مخفی نگه داری. همه چیز رو درک می کنم. به جز یک چیز که کنجکاوی منو تحریک می کنه. آیا این عالی جناب اشلی حاضر شده با بوسیدن تو شخصیت والا و ابدی خودش رو به خطر بندازه یا نه؟"
رت چیزی در سکوت دریافت نکرد نگاه اسکارلت در جای دیگری بود.
" آه خب پس تورو بوسیده، فکر می کنم همون موقعی که به مرخصی آمده بود. حالا ممکنه مرده باشه و تو خاطره اون بوسه رو در قلبت نگه داشتی اما من مطمئنم بالاخره اثر اون بوسه از بین میره و من..."
romangram.com | @romangraam