#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_220
" با تو شرط می بندم در عرض یک ماه به اینجا می رسن. سر یک جعبه آب نبات در مقابل..." نگاهی از چشمان سیاهش جدا شد و به لبهای اسکارلت پیوست " در مقابل یک بوسه"
برای لحظه ای ترس از یانکی ها ضربات محکمی بر او فرود می آورد ولی با شنیدن کلمه " بوسه" همه چیز را از یاد برد. البته این زمینه آشناتری بود و بیشتر از عملیات نظامی برایش جالب می نمود. با سختی تمام توانست بالاخره لبخندی بر لب آورد. رت از زمانی که کلاه را به او داده بود هیچ اشاره ای نکرده بود که نشان دهد عاشق اوست. کمتر اتفاق می افتاد که رت سخن را به مسایل خودمانی بکشاند. مگر اینکه اسکارلت اورا تشویق به این کار می کرد و حالا این موضوع بوسه مطلبی بود که برایش سرگرم کننده بود. با وجود این چهره اش را درهم کشید و گفت:
" من علاقه ای به صحبت های خصوصی ندارم. به علاوه بوسیدن تو برای من مثل بوسیدن خوک است"
" خب البته این نمی تونه مبنای هیچ سلیقه ای باشه. اما من شنیدم که ایرلندی ها خیلی به خوک علاقه دارن. اونها رو زیر تختخوابشون نگه می دارن.ولی اسکارلت تو به بوسه بدجوری احتیاج داری. مشکل تو همینه. اونهایی که عاشقت بودن بهت خیلی احترام میذاشتن، حالا خدا می دونه چرا، یا از تو می ترسیدن یا رفتارشون درست بوده نتیجه این شده که تو خیلی لوس شدی.یکی باید پیدا بشه که تورو ببوسه، اون هم کسی که می دونه چطور" گفتگوی آنها آنطور که اسکارلت انتظار داشت جریان نیافته بود. این گفتگو ها هیچوقت به دلخواه او نبود. همیشه به دوئلی تبدیل می شد و در نهایت اسکارلت بازنده بود.
خشمش را به زحمت نگه داشت و با کنایه پرسید:" و اون شخص هم حتما تویی؟"
" بله البته، میگن خوب می بوسم البته اگه دلم بخواد"
این حرف کمی اورا خشمگین کرد، از لافزنی های او اغلب عصبانی می شد:" اوه ... خب تو..." و یکمرتبه سرش را پایین گرفت. رت لبخند می زد در عمق چشمهای سیاهش آتشی بود که داشت رفته رفته شعله ور می شد.
" احتمالا تعجب کردی که چرا بعد از اینکه کلاه رو بهت دادم دیگه موضوع رو دنبال نکردم، و اصلا تورو لمس نکردم..."
" من هرگز..."
" پس تو دختر خوبی نیستی اسکارلت و من متاسفم که اینو میشنوم . همه دخترهای خوب تعجب می کنن وقتی مردی سعی نمی کنه به اونا نزدیک بشه. مردها می دونن که زنها چه انتظاراتی دارن. ولی زن های دلشون می خواد همیشه مردها شروع کنن، و اگه تو چنین فکری نمی کنی کار بدی کردی. می دونم که منتظر بودی. حالا هم بهت می گم که بالاخره تورو رام می کنم و تو هم بدت نمیاد اما حالا خواهش می کنم زیاد بیقراری نکن"
اینبار هم آزمایشی در کار بود، مثل همیشه. می خواست اورا اذیت کند و به مرحله جنون برساند. همیشه در گفته های او چیزی بیش از حقیقت نهفته بود ولی از مرحله حرف تجاوز نمی کرد اگر رت بخواهد روزی از حد خود تجاوز کند و آرزوهایش را عملی سازد و از آزادی هایی که به او داده می شود سو استفاده کند آن وقت به او نشان خواهد داد.
romangram.com | @romangraam