#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_219
" اما راجع به خوراکی های عجیب و غریبی که می گی مردم می خوردن راستش من خودم این موشهای چاق و چله رو بر این غذاهایی که تو هتل به من میدن ترجیح می دم. فکر می کنم بهتر باشه برم به ریچموند. اونجا اقلا غذاش خوبه؛ البته اگه پول خوبی بدی! همه جور وسایل راحتی اونجا پیدا میشه، خوردنی و ... چیزهایی مثل این"
با نگاهش ترس اسکارلت را به مسخره گرفته بود. اسکارلت بی اعتمایی اورا می دید و عصبی بود.
" تعجب می کنم که تو تاحالا چطور اینجا موندی فقط دنبال خوشگذرونی و شکم پرستی... اصلا تو..."
" بهترین کار برای وقت گذرونی همین خوردن اینجور چیزهاس دیگه. پس تعجب می کنی که چرا من توی این شهر موندم... خب من هم خیلی چیزها در مورد محاصره خوندم، گرسنگی و این جور چیزها، اما هنوز به چشم خودم ندیدم دلم می خواد در آتلانتا بمونم و یکی از اون محاصره ها رو ببینم. از من به تو نصیحت هروقت فرصت یک تجربه تازه پیدا شد، ازدستش نده. این تجربه ها فکر آدمو باز می کنه."
" فکر من به اندازه کافی باز هست"
" شاید تو بهتر بدونی ولی من باید بگم... یه چیزهایی هست که باید بگم ولی گفتنش شاید بی ادبی باشه. شایدم من اینجا موندم که وقتی محاصره شروع شد تورو نجات بدم. من تاحالا در اینجور اتفاقات یک دختر خانوم رو نجات ندادم. این هم خودش یک تجربه تازه س"
اسکارلت می دانست که رت دارد اورا آزمایش می کند ولی در پس این جملات نوعی تمایل و علاقه احساس می کرد. سرش را بالا گرفت.
" احتیاجی نیست تو منو نجات بدی. خودم می تونم از خودم مواظبت کنم. متشکرم"
" این حرفو نزن اسکارلت! هیچ وقت نباید جلوی یک مرد این حرف رو بزنی. ممکنه اینجور فکر کنی ولی نباید به زبون بیاری. دخترهای یانکی هم همین اشکال رو دارن. اونها هم زیبا هستن، قشنگن ولی دائما می گن به کمک کسی احتیاج ندارن. البته معمولا درست می گن، خدا کمکشون می کنه. و بذار مردها هم فقط به خودشون کمک کنن"
" خیلی داری حرف می زنی اصلا این موضوع محاصره چرنده. ممکن نیست یانکی ها به آتلانتا برسن."
اسکارلت در خود احساس سرمای عجیبی می کرد. توهینی بالاتر از این نبود که اورا با دختران یانکی مقایسه کنند.
romangram.com | @romangraam