#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_217


رندل بلافاصله از حرف خود پشیمان شد می دید اسکارلت از ترس خیره مانده است. با عجله گفت:

" ولی البته عقب نشینی دیگه ای درکار نیست. کوهستان کنسا نفوذ ناپذیره، آتشبارها و توپها همه در کوهستان جا گرفتن. افراد ما راهها رو تحت کنترل دارن. خیلی بعیده که شمالی ها بتونن بگذرن"

اسکارلت متوجه بود که سروان رندل سرش را در برابر نگاه نافذ و تمسخر آمیز رت پایین انداخته است. ترس بیشتری بر او غالب شدو حرف رت را بیاد آورد:" اگه اونو از کوهستان بیرون بکنن و بیارنش تو دشت صاف زمینهای اطراف اینجا حسابی قصابی ش می کنن"

" اوه سروان شما فکر می کنین که..."

" خب البته که نه! حتی یک لحظه هم تردید به خودتون راه ندین جو پیر از روی احتیاط این کارها رو می کنه. فقط برای اینه که داریم سنگرهای بیشتری می کنیم... حالا دیگه من باید برم. خوشحال شدم از صحبت با شما... از اربابتون خداحافظی کنین بچه ها باید بریم"

" خداحافظ بچه ها اگه مریض شدین یا زخمی شدین یا توی دردسر افتادین به من خبر بدین. من توی خیابون پیچ تری زندگی می کنم. آخرین خونه. آخر شهر. یک دقیقه صبر کن، اوه من پول ندارم. رت پول خرد بده، بیا سام این پول رو بگیر. برای خودت و بچه ها تنباکو بخر. پسرهای خوبی باشین، هرچی سروان رندل میگه گوش کنین"

صف بهم ریخته دوباره تشکیل شد. گرد و خاک دوباره از نو برخاست و از حرکت آنان ابری قرمز تشکیل شد. و صدای آواز سام گندهه به گوش رسید:

" به زیر آی موسی!

راه درازی تا مصر باقی است!

قدم در راه بگذار

و به فرعون بگو

romangram.com | @romangraam