#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_216
" اونا مخصوصا دنبال من فرستادن. چون خوب آواز می خونم . بله خانوم، آقای فرانک کندی خودش مارو سوا کرد"
" ولی سام؟"
" خداجون، خانوم اسکارلت مث اینکه نشنیدین چی گفتم ما رو به زور آوردن که براشون گودال بکنیم تا وقتی که یانکی ها اومدن اون تو قایم شن"
از این حرف بدون تعارف سام گندهه، بی اختیار لبخندی به صورت سروان رندل و درشکه سواران نشست. ولی به روی خود نیاوردند.
" البته ارباب جرالد اجازه نمی داد منو بیارن. می گفت بدون من نمی تونه کار کنه. اما خانوم الن گفت نه، آقای کندی بهتره سام رو ببره. وطن اونو بیشتر احتیاج داره. اون وقت یک دلار به من داد و گفت هرچی اونا گفتن گوش کن. حالا ما اینجاییم"
" معنی این حرفا چیه سروان رندل؟"
" اوه خیلی ساده س ما مجبوریم خط دفاعی آتلانتا رو تقویت کنیم. باید سنگر بکنیم. ژنرال نمی تونه از جبهه برای این کار آدم بفرسته. ما هم مجبور شدیم قوی ترین سیاه ها رو از دهات جمع کنیم"
" ولی..."
ترس سردی در وجود تارا رخنه کرد. مایل ها سنگر! چرا اینقدر زیاد؟ در یک سال گذشته مرتبا کار ارتش این بود که تا شعاع یک مایلی از مرکز شهر استحکامات زیادی بسازند زیرزمین و روی زمین. این استحکامات همینطور دور شهر می چرخید و تمام آتلانتا را در برمی گرفت باز هم سنگر!
" ولی ما که این استحکامات رو داریم دیگه خندق و سنگر برای چیه، مطمئنا ژنرال..."
" استحکامات فعلی ما فقط تا یک مایلی شهر میره. این کارها برای اطمینان بیشتره. این سنگرها خیلی جلوتر میره، اگه یه عقب نشینی دیگه پیش بیاد، این دفعه سربازهای ما باید از آتلانتا دفاع کنند"
romangram.com | @romangraam