#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_215
" یعنی چه؟ چه خبره؟"
نگاهش ناگهان به سیاه تنومندی که جلوی همه قدم برمیداشت افتاد. شش پا و نیم قدش بود غولی بود سیاه و دندانهای حیوانی اش در سیاهی صورتش تتناقضی شدید بوجود آورده بود. همچنان که پیش می آمد ترانه " موسی، به زیر آی " ( Go down Moses) را می خواند. اسکارلت او را شناخت. هیچ سیاهی چون او قدی به این بلندی، هیکلی به این درشتی و صدایی به این زمختی نداشت. او " سام گندهه" سرکارگر تارا بود. ولی اینجا چه کار می کرد، چقدر از خانه دور شده. بخصوص حالا که تارا مباشر نداشت و سام دست راست جرالد بشمار می رفت.
از جایش نیم خیز شد تا بهتر ببیند. غول ناگهان اورا دید و صورت سیاهش به خنده ای شادمانه گشوده شد. ایستاد، بیلش را انداخت و به سوی او آمد. " خدای بزرگ این شمایین خانم اسکارلت، لایح! پوستل! پروفت ، خانم اسکارلت اینجان!"
صف سیاهان آشفته شد. عده ای ایستادند و لبانشان به خنده باز شد. سام گندهه و سه نفر دیگر از آن گردن کلفت های سیاه به سوی درشکه آمدند. افسر فرمانده دنبالشان دوید.
" برگردین تو صف. برگردین تو صف. زود باش وگرنه... اوه شما هستین خانم هامیلتون. صبح بخیر خانم، آقا صبح شما بخیر. ممکنه بپرسم چرا شما باعث بهم ریختن صف شدین؟"
" اوه سروان رندل ( Randall) ، اذیتشون نکنین این ها آدمهای پدرم هستن. این سام گندهه س، سرکارگر ماست. اینم الیشا، آپوستل و پروفت، کارگرهای تارا هستن. خوب البته اونا باید با من صحبت می کردن چطورین بچه ها؟"
دستش را پیش آورد و با تمام انها دست داد. دست سفید و کوچکش در میان دستهای آنها گم می شد. چهار سیاه درشت هیکل دور اورا گرفته بودند و از اینکه ارباب به این خوشگلی داشتند به دیگران فخر می فروختند.
" شما بچه ها اینجا دور از تارا چیکار می کنین؟ شاید فرار کردین. نمیدونستین مامورها بالاخره دستگیرتون می کنن؟"
سیاهان نشان دادند که از این شوخی بدشان نیامده .
سام گندهه جواب داد:" فرار کرده باشیم، اوه نه. خانوم، ما فرار نمی کنیم. اونا خودشون اومدن سراغ ما، هرکدوم مارو که پرزور بودیم سوا کردن. از ما پرزورتر تو تارا پیدا نمی شد."
دندانهای سفید خود را با افتخار نشان داد.
romangram.com | @romangraam