#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_214
" آیا میلیشیا هم به جنگ میره؟ احضارشون می کنن؟ گارد ملی رو چطور؟ من که نشنیدم تو چطور؟"
" شایعاتی در این باره هست. این شایعات امروز صبح با قطار میلج ویل ( Milledgville) رسید. میلیشیا و گارد ولی هر دو میرن به قشون ژنرال جانستون. بله این عزیزان فرماندار جوبراون بالاخره طعم باروت رو می چشن. و من تصور می کنم خیلی از اونا از تعجب شاخ درمیارن. اونا انتظار دارن توی عملیات جنگی شرکت کنن. فرماندار ما به اونها قول داده که با یانکی ها هرگز درگیر نمی شن. خب این خودش شوخی جالبیه. اونا فکر می کنن ضد گلوله هستن به خصوص وقتی که فرماندار حتی در مقابل جف دیویس ایستاد و نگذاشت اونها به ویرجینیا برن. گفت برای دفاع از ایالت جورجیا وجودشون لازمه. خب حالا دشمن تو خاک جورجیاست. آیا اونها واقعا فکر می کردن که جنگ یه روزی به پشت درهای خودشون برسه و مجبور بشن از این ایالت دفاع کنن؟"
" اوه چطور می تونی بخندی، ای ظالم! فکر پیرمردهاو بچه هایی رو بکن که تو گارد ملی هستن! فکرشو بکن فیل مید کوچولو، در کنار پدربزرگ مری ودر و عموهنری هامیلتون"
" من فکر بچه ها و بازمانده های جنگ مکزیک نیستم. من فکر جوونهای شجاعی مثل ویلی گینان هستم که دلشون می خواد یونیفرم های نو و خوشگل بپوشن و شمشیرشون رو تکون بدن..."
" و خودت!"
" عزیزم من از حرف تو اصلا ناراحت نمیشم. من یونیفرم نمی پوشم شمشیر تکون نمی دم و سعادت و عظمت کنفدراسیون هم اصلا برام مهم نیست. به علاوه من در گارد ملی یا هر ارتش دیگه ای خودمو به دست مرگ نمیدم. کارهای نظامی زیادی توی وست پوینت کردم که برای هفت پشتم بسه... خب برای جو پیر آرزوی موفقیت می کنم. ژنرال لی نمی تونه کمکی براش بفرسته، چون یانکی ها توی ویرجینیا حسابی دستشون رو بند کردن. بنابراین افراد قشون محلی جورجیا تنها کسانی هستن که می تونن به جانستون کمک کنند. اون ژنرال خوبیه یک استراتژیست بزرگه. همیشه قبل از یانکیها مواضع حساس رو اشغال کرده و این خودش یعنی نبوغ. و اگر بخواد راه آهنو حفظ کنه باید عقب نشینی کنه. حرفم رو به یاد داشته باش اسکارلت،اگه اونو از کوهستان بیرون بکشن و بیارنش توی دشت صاف زمین های اطراف اینجا حسابی قصابیش می کنن"
" اطراف اینجا؟ تو خودت بهتر می دونی که یانکی ها این همه راهو نمیان"
" کنسا فقط بیست و دو مایل با اینجا فاصله داه و من با تو شرط می بندم..."
" رت اونجارو نگاه کن. چه جمعیتی ! سرباز نیستن، اوه خدای من...! همه سیاهن!"
ابر ضخیمی از خاک سرخ خیابان را پوشانده بود. تعداد کثیری سیاهپوست، سرود خوانان و پای کوبان پیش می آمدند. از صدای بلندشان معلوم بود که تعدادشان از صد نفر هم بیشتر است. رت درشکه را کنار کشید. اسکارلت به دقت به چهره خسته و عرق آلودشان نگاه کرد. تعدادی از انها بیل و کلنگ به دوش داشتند و دنبال سربازانی که علامت رسته مهندسی بر یونیفرمشان داشتند حرکت می کردند.
اسکارلت دوباره پرسید:
romangram.com | @romangraam