#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_213


" اصلا دلم نمی خواد صداتو بشنوم. بیا پایین و به من کمک کن سوار شم و منو ببر یک جایی که هیچ کس منو نبینه! اگرم منو دار بزنن حاضر نیستم دیگه به این بیمارستان برگردم! خدای من، مگه من این جنگو شروع کردم که حالا باید تا سر حد مرگ براش کار کنم؟ دلیلی نداره این کار رو بکنم..."

" خائن به وطن پر افتخار ما!"

" دیگ به دیگ می گه روت سیاه. کمک کن سوار شم. اهمیت نمی دم کجا می ری. همین الان منو می بری سواری"

رت از درشکه پایین پرید. اسکارلت از اینکه مرد سالمی را در مقابل خود می دید لذت می برد. مردی که مجروح و نالان و بدون دست و پا و کور نبود و رنگ گلگون و پوست درخشانش حکایت از سلامت جسم داشت. به علاوه این مرد بسیار هم خوش لباس بود. کت و شلوارش هر دو از یک جنس بود و خیلی به تنش برازنده می نمود و اصلا به مردم شهر که لباس های گل و گشاد می پوشیدند شباهت نداشت. لباسش نو بود اثری از کهنگی و ماندگی و وصله و پینه در آن دیده نمی شد چروک و کثیف نبود. گویی غمی در عالم نداشت. گویی هیچ حادثه غم انگیزی اتفاق نیفتاده بود در روزگاری که همه در زجر و بدبختی زندگی می کردند او را اندوهی نبود. زندگی را در شادکامی می گذراند. صورت گندمگون و شاداب لبهای قرمز و چشمان درخشنده اش حاکی از کامکاری و بی خیالی اش بود. هنگامی که اورا بلند کرد تا در درشکه بگذارد لبخند آشنایش را دوباره بر لب آورد. عضلات نیرومندش از زیر لباس حس می شد لحظه ای که در کنارش نشست همان شادی و سلامت از اوبه اسکارلت سرایت کرد و جذبه ای سیال و شیرین در جانش دوید.

از دیدن شانه های ورزیده او حالتی از شگفتی و ترس در خود احساس می کرد. اورا با آن قدرت جسمی و غرور و بی اعتنایی و آزردگی چون یوزپلنگی مجسم می کرد که آماده حمله و دریدن شکار است. رت شلاق بر گرده اسب فرود آورد و گفت:

" بدجنس کوچولو، تمام شب را با سربازها می رقصی و بهشون گل سرخ و روبان تعارف می کنی و میگی که چقدر دلت می خواد خودتو فدای وطن کنی و روز از مریضخونه فرار می کنی و حاضر نیستی زخم هاشونو پانسمان کنی و شپش هاشونو بگیری"

" نمی تونی راجع به چیز دیگه ای حرف بزنی و یک کمی تند بری؟ شانس که ندارم، شاید پدربزرگ مری ودر از مغازه اش بیرون بیاد و به اون پیرزن خبر بده - منظورم خانم مری ودره"

رت شلاق را فرود آورد و به سرعت از میدان پنج گوش رد شد. بعد از گذشتن از راه آهن به آن طرف شهر رفتند. قطار مجروحان تازه رسیده بودو همه با عجله مشغول تحلیه آنها بودند. اسکارلت اصلا عذاب وجدان نداشت بلکه کمی هم احساس راحتی می کرد که توانسته از این دردسرها بگریزد. گفت:" این بیمارستان خسته ام کرده مریض شدم" دامنش را پایین کشید و بند کلاهش را زیر چانه اش محکم کرد:" هر روز هم تند تند مجروح میارن همه اش تقصیر ژنرال جانستونه. اگه در دالتون جلوی یانکی ها رو می گرفت اونا..."

" ولی ای بچه ابله اون تو دالتون جلوی یانکی ها رو گرفت. و اگه اونجا می ایستاد شرمن اونو میون دو جناح قشون خودش له می کرد و راه آهن رو از دست داده بود. اون داره برای حفظ راه آهن می جنگه"

اسکارلت از استراتژی نظامی اطلاعی نداشت گفت:" به هر حال تقصیر اونه باید بالاخره یک کاری می کرد و من فکر می کنم حالا هم باید بجنبه چرا به جای عقب نشینی نمی جنگه؟"

" تو هم مثل بقیه ای داد می زنی " بریده باد سرش" چون نمی تونه کار غیر ممکن انجام بده اون مسیح نجات دهنده دالتون بود. و حالا یهودای خائن کوهستان کنساست فقط در عرض شش هفته. صبر کن یانکی ها رو بیست مایل عقب برونه، اون وقت بازهم میشه عیسی مسیح. کوچولوی من، شرمن دو برابر اون قشون داره . در برابر هر یک نفر ما می تونه دو تا کشته بده. و جانستون نمی تونه حتی یکی از سربازای ساده اشو از دست بده. او به تجدید قوا نیاز داره، به شدت، ولی آیا می تونه؟ این " سگ های دست آموز جوبراون" به نظر تو اینها واقعا اهل جنگند؟"

romangram.com | @romangraam