#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_212


آن صف بی رمق از بیگ شانتی، به سوی جاده کوهستانی کنسا ( Kennesaw) پس نشستند و نزدیک شهری به نام ماری یتا ( Marietta) در طول ده مایل در خطی منحنی سنگر کندند. توپ های سنگین با فشار و نیروی مردانی که دائما ناسزا می گفتند در آن راه صعب العبور بالامی رفت زیرا از قاطرها کاری ساخته نبود. قاصد ها و مجروحان که به آتلانتا می رسیدند خبرهای امیدبخشی می دادند و می گفتند که ارتفاعات کنسا تسخیر ناپذیر است. در واقع حرف بی ربطی هم نبود، زیرا کوهستانهای " پاین ولاست" به دنبال آن قرار داشت و آنجا را بصورت دژی محکم درآورده بودند و یانکیها قادر نبودند به این آسانی ها به آن نزدیک شوند مردان جو پیر اینک بر فراز این استحکامات تا مسافت زیادی بر جاده ها فرمان می راندند. آتلانتا حس کرد بهتر نفس می کشد، ولی...

ولی کوههای کنسا تا شهر فقط بیست دو مایل فاصله داشت. در روزی که اولین مجروح از جبهه کنسا به آتلانتا وارد شد. درشکه خانم مری ودر در مقابل خانه عمه پتی ایستاد. ساعت هفت صبح بود. شهر در سکوت فرورفته بود. خانم مری ودر عمو پیتر را فرستاده بود تا پیغام دهد که اسکارلت باید فورا به بیمارستان حضور یابد. فانی السینگ و دختران بونل که صبح زود از خواب بیدار شده بودند روی صندلی عقب درشکه خمیازه می کشیدند و بانو السینگ روی جعبه بزرگی پر از لوازم زخم بندی نشسته بود. چند دقیقه بعد اسکارلت خواب آلود و خسته ظاهر شد. هنوز پایش از رقص شب گذشته در ضیافت گارد ملی درد می کرد با بی میلی تمام از خواب برخاسته و در حالی که از ته دل به خانم مری ودر و تمام مجروحین جنگ ناسزا می گفت به کمک پانسی همان لباسی را که معمولا در بیمارستان می پوشید به تن کرده بود و با عجله چند تکه سیب زمینی شیرین و مقداری کیک ذرت به دهان گذاشته و یک فنجان قهوه سرکشیده بود.

دیگر از پرستاری بدش می آمد. می خواست به خانم مری ودر بگوید که الن نامه نوشته و از او خواسته که به خانه برگردد. اما بمحض اینکه این جمله را بر زبان راند مری ودر بر خلاف انتظار او دست به کمر زد و گفت:" اسکارلت هامیلتون، دیگه دلم نمی خواد از این مزخرفات بشنوم. همین امروز نامه ای به مادرت می نویسم و تاکید می کنم که ما به وجود تو خیلی احتیاج داریم. مطمئنم که موضوع رو درک می کنه و اجازه می ده که بمونی. حالا پیشبندت رو ببند و برو پیش دکتر مید به یک دستیار احتیاج داره"

اسکارلت عصبانی شد و با خود گفت:"اوه خدا جون چه افتضاحی میشه مادر به من تکلیف می کنه که بمونم و من اگه بازم از این بوهای گند استشمام کنم حتما می میرم! کاشکی من هم یکی از همین پیرزن های هاف هافو بودم و به جوونها هارت و پورت می کردم و اگه خانم مری ودر همچین حرفی می زد بهش می گفتم برو به جهنم!"

آری اسکارلت از کار بیمارستان بیزا بود. بیمار و مریض می نمود و از این همه بوی گند و این همه آه و ناله و فغان از بدن های کثیف و زخمی و دیدن این همه شپش. اگر روزهای اول در کار پرستاری کمی سرگرمی وجود داشت امروز دیگر از آن هم خبری نبود. سربازهایی را که این روزها می آوردند یکی از یکی کثیفتر و زشت تر و بدترکیب تر بودند و آنقدر رنج و محنت کشیده بودند که محال بود به فکر عشق و زیبایی پرستاران بیفتند. هیچ یک از آنها کوچکترین توجهی به او نشان نمی داد. اگر هم یک وقت سوال می کردند همه درباره جنگ بود:" جنگ چطور پیش می ره؟ جو پیر الان چکار می کنه؟ آدم باهوشیه این جو پیر" اسکارلت تصور نمی کرد که جو پیر آدم باهوشی باشد . تمام آنچه کرده بود این بود که اجازه داده بود یانکی ها هشتاد و هشت مایل به داخل جورجیا نفوذ کنند. نه این سرباز ها هیچ کدامشان جذاب نبودند. به علاوه؛ همه آنها در حال مرگ بودند می مردند به سرعت،درسکوت؛ اگر رمقی داشتند فقط برای این بود که بتوانند با مسمومیت خونی، قانقاریا حصبه و ذات الریه دست و پنجه نرم کنند.

هوا داغ بود و مگس ها گله گله از پنجره های باز به درون می آمدند، مگس های سمجی که بر سر و دست مجروحان می نشستند و آنها را سخت آزار می دادند. ناله و فریاد و بوی گند چون امواج سهمگین و بلند دریا همه جا در گذر بود و اسکارلت در حالی که لگنی در دست گرفته بود دنبال دکتر مید می دوید و عرق از سر و رویش می ریخت و بر لباس تازه آهار خورده اش می چکید.

اوه چقدر زجر آور است که آدم کنار دکتر بایستد. وقتی می دید چاقوی دکتر مید زخم مجروحان را شکاف می دهد خیلی به خودش فشار می آورد تا جلوی استفراغش را بگیرد. فریاد جگرخراش سربازها در هنگام عمل دیگر واقعا اورا از پا انداخته بود. هر گوشه ای را نگاه می کرد چهره های سفید و ماتی را می دید که با چشم دنبال دکتر مید می گشتند که بیاید و زودتر آنها را از درد و رنج نجات بدهد. دیگر حرفهای دکتر مید برای سربازان عادی شده بود:" متاسفم فرزند، باید این دست رو قطع کنیم. میدونم میدونم ولی کاری نمیشه کرد؛ این لکه های کبود رو می بینی؟ اینا علامت قانقاریاس، چاره ای نیست، باید قطع بشه"

کلروفورم کمیاب شده بود و معمولا جز در موارد بسیار وخیم از آن استفاده نمی شد مواد مخدر هم جز به مجروحین در حال مرگ داده نمی شد.گنه گنه و ید اصلا وجود نداشت. آری اسکارلت از دیدن این مناظر رقت انگیز و رنج آور خسته بود. در آن صبح گرم تابستان آرزو می کرد که کاش مثل ملانی آبستن بود و از حضور در بیمارستان معاف شده بود. احتمالا در آن روزها تنها بهانه ای که می شد برای فرار از بیمارستان ارایه کرد همان آبستنی بود.

ظهر که فرا رسید طاقتش طاق شد روپوشش را درآورد و از بیمارستان بیرون رفت، در آن موقع خانم مری ودر سرگرم نوشتن نامه برای یک سرباز کوه نشین بی سواد بود. با خود فکر می کرد که حتما قطار دیگری خواهد رسید و مجروحین زیادی خواهد آورد و تعداد انها به قدری زیاد خواهد بود که مجبور می شود تا نیمه شب تشنه و گرسنه در بیمارستان بماند. با عجله به طرف خیابان پیچ تری حرکت کرد و تا آنجا که کرست تنگش اجازه می داد نفس های عمیق کشید. ناگهان در گوشه ای ایستاد . خوب، حالا چه کند؟ به خانه برود؟ حوصله دیدن قیافه عمه پتی را نداشت. اما نمی خواست دیگر به بیمارستان بازگردد. رت باتلر ناگهان ظاهر شد. او را با نگاه کنجکاو می نگریست و پیراهن او را که آلوده به لکه های خون و کثافت بود به دقت نگاه می کرد.

" شکل بچه گداها شدی"

اسکارلت خشمگین و دستپاچه و عصبی می نمود. چرا رت همیشه به لباس زن ها توجه دارد؟ و چرا اصرار داشت همیشه از آنها ایراد بگیرد؟

romangram.com | @romangraam