#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_211


برای حفظ خطوط آهن از خطر ارتش کنفدراسیون مواضع کوهستانی خود را تخلیه کرد و زیر نور ستارگان به سرعت در خطی مستقیم به ریساکا تاخت. وقتی شمالی ها مثل زنبور از تپه ها سرازیر شدند و به سوی آنها آمدند جنگجویان جنوب منتظر بوند با سینه های سپر کرده و گلوله های داغ و سرنیزه های درخشان اما ناچار به سوی دالتون در حرکت بودند.

وقتی واگن های مملو از مجروحان و زخمی ها از دالتون با خبر عقب نشینی جو پیر به ریساکا وارد شدند آتلانتا در حیرت فرو رفت و کمی نگران شد. مثل این بود که از آسمان شمال غرب تکه ابری سیاه بالا می آمد اولین ابرهای توفان تابستانی ژنرال به چه می اندیشید؟ چطور اجازه داد یانکی ها هجده مایل در جورجیا نفوذ کنند؟ همانطور که دکتر مید هم گفته بود کوهستان قلعه طبیعی مستحکمی بود. چرا جو پیر یانکی ها را همانجا را نگه نداشت؟

جانستون ناامیدانه در ریساکا جنگید و بار دیگر یانکی ها را به عقب راند. اما شرمن دوباره همان تاکتیک را تکرار کرد و در طول یک مسیر مارپیچ ارتش نیرومند خود را به حرکت در آورد و از رودخانه اوستانائولا ( Ostsnsula) گذشت و دوباره از پشت سر قوای کنفدراسیون را مورد حمله قرار داد و می خواست راه آهن را قطع کند. خط دفاعی خاکستری به ناچار دوباره از سنگر های خونین خود خارج شد تا از خط آهن دفاع کند و خسته و خواب زده ویران از جنگ و راه پیمایی و گرسنه همیشه گرسنه به سرعت از دره عبور کرد. آنان در شهر کوچکی به نام کالهون ( Calhoun) واقع در شش مایلی جنوب ریساکا راه را بر یانکی ها بستند سنگر بندی کردند و به انتظار حمله ماندند. حمله آغاز شد جنگی سخت و هول انگیز درگرفت و یانکی ها عقب نشستند. سربازان کنفدراسیون خسته دراز کشیده بودند و بر دستها تکیه کرده در آرزوی لحظه ای استراحت بودند. اما استراحتی در کار نبود. شرمن دائما حمله می کرد و قدم به قدم نفرات خود را در حلقه ای بزرگ به آنان نزدیکتر می نمود و محاصره تنگتر می شد. و جنوبی ها بار دیگر به خاطر دفاع از راه آهن عقب می رفتند.

ارتش کنفدراسیون با خستگی تمام، در خواب راه می رفتند و به آینده فکر می کردندن. و وقتی خوب فکر کردند دیدند که به جو پیر اعتماد دارند. می دانستند که دارند عقب نشینی می کنند ولی مطمئن بودند که شکست نخواهند خورد مردان کافی برای پاسداری از سنگرها و جلوگیری از حملات برق آسای شرمن وجود نداشت. هربار که یانکی ها حمله کرده بودند، با دفاع آنرا پس می رفتند. این عقب نشینی تا کی ادامه داشت، نمی دانستند. اما جو پیر می دانست چه کند و همین برای آنان کافی بود. با مهارت تمام این عقب نشینی را رهبری می کرد. مردان زیادی را از دست داده بودند ولی تعداد کشته هاو اسیران شمالی نیز دائما زیادتر می شد. جنوبی ها فقط چهار توپ از دست داده بودند و راه آهن را در پشت خود حفظ کرده بودند در تمام این حملات شرمن نتوانسته بود انگشتی به آن برساند. برای تسخیر راه آهن بود که آنهمه سرباز حمله گاز انبری را با کمک واحدهای سوار آغاز کرده بودند ولی هیچ نتیجه ای بدست نیامده بود.

راه آهن هنوز مال آنان بود. خط آهنی که چون مار می خزید و از آن دره آفتابی به سوی آتلانتا می رفت. مردان وقتی درخشش کمرنگ راه آهن را زیر نور ستارگان دیدند روی زمین دراز کشیدند و خوابیدند. مردان دراز کشیدند تا بمیرند و آخرین منظره ای را که با آن چشمان تار می دیدند راه آهن بود که داشت زیر تابش بی رحم آفتاب می درخشید. حرارت و گرما بر آنها حمله می برد.

همراه با این عقب نشینی تعداد زیادی از پناهندگان هم در حرکت بودند. زمینداران و کشاورزان، غنی و فقیر، سیاه و سفید، زنان و کودکان، پیران و محتضران، زخمی ها افلیج ها، زنان باردار، همه پیاده و سواره با گاری و درشکه با اسباب و اثاثیه به سوی آتلانتا سرازیر می شدند. پنج مایل جلوتر از ارتش پناهندگان در ریساکا، کالهون و لینگزتون توقف کردند تا مگر اخبار امیدبخشی برسد تا مگر یانکی ها عقب رفته باشند و آنان بتوانند دوباره به خانه و زندگی خود بازگردند. ولی هیچ خبری نمی رسید در آن راه، جز آفتاب سوزان خبر دیگری نبود. خاکستری پوشان در سر راه خود از خانه های خالی مزارع متروک و کلبه هایی تنها، با درهای باز عبور می کردند؛ اینجا و آنجا گاهی زنی را می یافتند که با چند برده ترسان تنها مانده بود. آنها در کنار جاده صف کشیده بودند که برای سربازان هورا بکشند که آب گوارا به گلوی تشنه سربازان بریزند، که زخمی ها را دریابند و مردگان را در گورهای افتاده به خاک بسپارند. ولی این مناظر به ندرت پیش می آمد در بیشتر راه جنبنده ای دیده نمی شد و مزارع همچنان درو نشده باقی مانده بود.

ایستادگی در کالهون هم امکان پذیر نشد و جانستون به ناچار تا آدرزویل ( Adairsville) عقب نشست، در آنجا درگیری سختی داشت و راه خود را تا کاسویل ( Cassville) و بعد کارترزویل ( Cartersville) ادامه داد. اکنون دشمن پنجاه و پنج مایل از دالتون فاصله گرفته بود. پانزده مایل پایین تر در محلی به نام نیو هوپ چرچ ( New Hope Church) خاکستری پوشان جنوب توقف کردند و سنگر بندی را آغاز نمودند و مصمم به انتظار دشمن نشستند. چیزی نگذشت که آبی پوشان در صفی طویل نمودار شدند، چون اژدهایی دمان می خزیدند و بدن خود را خم و راست می کردند و بدون ترس پیش می آمدند. با این حال جنوب خاکستری مصمم به ایستادگی بود. جنگ هولناکی در نیو هوپ چرچ اتفاق افتاد که یازده روز طول کشید. شمار مقتولان و مجروحان هردو طرف زیاد بود اما آبی پوشان دست بردار نبودند . جانستون دوباره عقب نشست و خط دفاع ضعیف خود را چند مایل دورتر برد.

سربازان کنفدراسیون از کشته و زخمی بسیار بودند آنها را درون واگنها می انداختند و به آتلانتا می فرستادند. شهر از کشته و زخمی داشت می ترکید ارتش جنوب بعد از نبرد چیکامائوگا هرگز تا این حد تلفات نداده بود و آتلانتا تاکنون این همه زخمی به خود ندیده بود. بیمارستان ها دیگر جا نداشت، مجروحین را در انبارهای خالی یا در انبارهای پنبه گذاشته بودند هتلها ، مهمانسراها، و خانه ها پر از زخمی بود. عمه پتی هم سهم خود را پرداخته بود و از چند نفر مجروح پذیرایی می کرد. اگرچه به دلیل وضع نامناسب ملانی مایل نبود غریبه ای به خانه اش راه بدهد اما نارضایتی خود را ظاهر نمی کرد. کار از توان همه خارج بود. پرستاری از آن سربازهای از پا افتاده، پخت و پز و شستشو و زخم بندی و باد زدن آنان که دائما ناله می کردند ودر آتش تب می سوختند کار ساده ای نبود. ملانی هم با آن حالت سخت خود در این کارها مشارکت می کرد و با دستهای نازک و ضعیفش به کمک آنان می شتافت شهر آتلانتا دیگر قادر به پرستاری از مجروحانی که هرروز بر تعداد آنها افزوده می شد نبود. از این رو ناچار شدند زخمی ها را به بیمارستان های ماکون و آگوستا بفرستند.

آتلانتا از دیدن آنهمه رنج و بدبختی و تیرگی و مرگ خسته بود و می غرید. آن لکه ابر کوچکی که در گوشه آسمان ظاهر شده بود، اکنون انبوه تر می شد. ابرها توفانی ظاهر شده و بادهای سرد وزیدن گرفته بود.

اما باز هم ایمان مردم به پیروزی نهایی از میان نرفته بود ولی اعتماد خود را به ژنرال از دست داده بودند. نیوهوپ چرچ فقط سی و پنج مایل تا آتلانتا فاصله داشت! ژنرال اجازه داده بود که یانکی ها اورا در عرض سه هفته شصت و پنج مایل به عقب برانند! چرا او بجای عقب نشینی جلوی آنها را نمی گرفت؟ او احمقی بیش نبود حتی بدتر، اصلا شعور نداشت. پیرمردانی که در گارد ملی بودند ادعا می کردند که بهتر از ژنرال از عهده یانکی ها برمی آیند و نقشه های بهتری طرح می کنند. جانستون ناچار شد به خاطر تقویت خط دفاعی خود دست کمک به سوی فرماندار براون دراز کند و ازاو بخواهد که افراد گارد ملی را به میدان جنک اعزام کند. کار به جفرسون دیویس کشید و او مستقیما به فرماندار جورجیا دستور داد گارد ملی را تجهیز کرده راهی نبرد کند. ولی فرماندار براون دستور اورا نادیده گرفت و به بهانه حفاظت از شهر طفره رفت. دیگر چطور ممکن بود به درخواست ژنرال جانستون پاسخ مثبت بدهد؟

جنگ و عقب نشینی! جنگ و عقب نشینی! افراد قشون جانستون، تقریبا بیست و پنج روز مداوم در طول هفتاد مایل جنگیده بودند. خاکستری پوشان از نیوهوپ چرچ هم خارج شده بودند و خاطرات هولناکشان را با خاطرات دیگر مخلوط می شد گرما، کرد و خاک و گرسنگی، ضعف و بیماری، صدای پا روی آن خاک سرخ فرو رفتن در گل و لای عقب نشینی سنگر بندی، جنگ... عقب نشینی سنگر بندی ، جنگ نیوهوپ چرچ کابوسی بزرگ بود کابوسی در جهنم، که یک بار دیگر هم در بیگ شانتی ( Big Shanty) تکرار شد. حاکستری پوشان یک بار دیگر بازگشته بودند و با آن اژدهای آبی روبرو شده بودند. دشت در دشت آبی می زد. کشته های آبی پوش، مزارع را رنگین کرده بودند. همیشه کشته یانکی ها بیشتر بود، یانکیهای بیشتر یانکیهای تازه نفس؛ همچنان می آمدند صف اندر صف آبی، از پس و پیش و قشون کنفدراسیون باز هم عقب می رفت و یانکیها پیش می راندند به سوی آتلانتا!

romangram.com | @romangraam