#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_205


ملانی ناباورانه گفت:" اوه نه!"

" بله باور کنید. یانکی ها دارن سرباز جمع می کنن که به مرزهای شمال بفرستن تا با سرخپوست ها بجنگن اونها رو از افراد ارتش کنفدراسیون که اسیر هستن به صورت داوطلب می گیرن هر زندانی که قسم بخوره خیانت نمی کنه و نام نویسی کنه بعد از دو سال خدمت ولش می کنن بره پی کارش. و آقای ویلکز قبول نکرده"

اسکارلت فریاد زد:" چطور می تونسته قبول کنه؟ چرا قسم نخورده و بعد فرار نکرده؟"

ملانی با کمی خشونت جوابش را داد.

" چطور می تونی چنین پیشنهادی بکنی؟ آیا این کار درستیه که قسم بخوره و بعد به شرافت جنوبی خودش خیانت کنه؟ اون هم در مقابل یانکی ها؟ من ترجیح می دم توی همون راک آیلند بمیره و چنین کاری نکنه. اگه در زندان هم بمیره من بهش افتخار می کنم. ولی اگه اینکارو زشتو بکنه مطمئن باشید دیگه هیچ وقت تو روش نگاه نمی کنم. هرگز! اوه البته که امتناع کرده"

هنگامی که اسکارلت رت را تا دم در مشایعت می کرد با خشم پرسید:" اگه تو جای اون بودی قسم نمی خوردی تا خودت رو از اون جهنم خلاص کنی؟"

رت خندید و درحالی که دندانهایش از زیر سبیلش پیدا بود گفت:" البته"

"پس چرا اشلی این کار رو نکرده؟"

رت گفت:" چون آدم شرافتمندیه" و اسکارلت تعجب می کرد که چطور ممکن است یک تحقیر را در قالب جمله ای محترمانه بیان کرد.



فصل هفدهم

romangram.com | @romangraam