#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_206
نخواهند داد برود، چون غیر از او جوان رشید و زیبایی را نمی شناسند که بتواند از آنها مواظبت کند.
کاری جوان از تعارف خانممید ، ملانی، عمه پتی و فانی سرخ و سفید می شد و آرزو می کرد که آنچه اسکارلت گفته از ته دل باشد.
دکتر مید در حالی که دستش را روی شانه کاری می گذاشت گفت:" خب به سرعت برق برمی گردد. درگیریه کوچیکیه. و یانکی ها به طرف تنسی عقب نشینی می کنن. وقتی این بچه ها به اونجا برسن ژنرال فورست هوای همشون رو داره شما خانم ها نباید از نزدیک شدن یانکی ها نگران باشین چون ژنرال جانستون مثل یک دژ فولادی سر راهشون ایستاده بله قلعه فولادی" روی این جمله اش تاکید گذاشت.
" شرمن هرگز نمی تونه نزدیک بشه. نمی تونه با جو پیر در بیفته"
خانم ها لبخند رضایت زدند. بیان روشن و شیرین برای آنها حقیقتی مسلم بود. به علاوه مردها این مسائل را بهتر از زنان درک می کردند و اگر او می گفت ژنرال جانستون یک قلعه فولادی است پس حتما هست، مردها تردیدی در گفته های او نداشتند. از آن میان فقط رت سخن گفت. او از هنگام شام ساکت بود و در سایه روشن نشسته بود و به حرفهای جنگی گوش می داد. بچه را در بغل داشت و حالت مسخره ای به لبانش داده بود.
" شنیده ام که ژنرال شرمن یکصد هزار قشون داره تازگی ها تجدید قوا کرده با همین قشون داره میاد!"
جواب دکتر مید کوتاه بود. از آن لحظه که رت پا به مجلس گذاشته بود ناراحت به نظر می آمد فقط احترام به صاحب خانه و خودش ومیهمانان دیگر نمی گذاشت که احساس واقعی خود را به رت نشان دهد.
با لحن محکمی گفت:" مقصودتون چیه آقا؟"
" فکر می کنم سروان آشبورن، همین چند دقیقه پیش گفت که ژنرال جانستون فقط چهل هزار نفر داره، فکر می کنم اون فراری هایی رو هم که دوباره برگشتن حساب کرده"
خانم مید با خشم گفت:" آقا در ارتش جنوب سرباز فراری وجود نداره"
romangram.com | @romangraam