#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_203
خود را در آغوش اسکارلت پنهان کرده بود و سینه های کوچکش بالا و پایی می رفت هردو روی تخت دراز کشیده بودند و یکدیگر را در بغل می فشردند حالا دیگر اسکارلت هم می گریست. صورتشان بهم چسبیده بود و اشکشان مخلوط می شد. گریستن برای اسکارلت سخت بود اما نه به اندازه نگریستن. فکر می کرد اشلی مرده؛ و من با این عشق اورا کشتم. دوباره بغضش ترکید و ملانی چنانکه گویی اشکهای او برایش آرامش بخش است، دستهایش را دور گردن او محکمتر کرد.
نجوا کنان گفت:" حداقل حداقل ... بچه اونو دارم"
و اسکارلت فکر کرد:" من چه دارم... هیچ... مگر تصویری از او که با من وداع می کرد" حسی از ترحم و حسادت ناگهان اندامش را پیمود.
* * *
اولین گزارش ها درمورد اشلی که در فهرست کشته شدگان آمده بود این بود " مفقود - تصور می رود کشته شده باشد" ملانی ده ها بار به سرهنگ اسلون ( Sloan) تلگراف کرده بود. آخرالامر نامه ای از او دریافت داشت که بعد از اظهار تاسف عمیق نوشته بود که واحد تحت فرماندهی سرگرد ویلکز به یک ماموریت اکتشافی گسیل شده و دیگر مراجعت نکرده است.
در مواضع شمالی ها یک سلسله زد و خوردهای سبک جریان داشت و موس مستخدم اشلی با اندوه فراوان جان خود را کف دست گرفته به جستجوی جسد اربابش تا آن سوی خط دفاعی یانکی ها رفته بود. اما چیزی نیافته بود. ملانی که دیگر آرام شده بود تلگرافی مقداری پول حواله کرد تا موس به خانه برگردد.
وقتی دوباره نام او در لیست قرار گرفت نور امیدی آن خانه ماتم زده را اندکی روشن کرد:" مفقود - احتمالا اسیر شده" دیگر امکان نداشت از رفتن ملانی به تلگرافخانه جلوگیری کرد. روزها سری به آنجا می زد و در ایستگاه راه آهن حضور می یافت و از هر قطاری که می رسید سراغ شوهرش را می گرفت. یا امید نامه ای داشت. حالا دیگر بیمار شده بود حاملگی اش هم به اندازه کافی مشکل آفرین بود. ولی اصلا به دستورات دکتر مید توجهی نداشت و در بستر استراحت نمی کرد. یک نیروی تب الود اورا تحریک می کرد و نمی گذاشت آرام باشد. و شب ها اسکارلت ساعت ها بعد از اینکه به بستر می رفت صدای راه رفتنش را در اتاق می شنید.
یک روز بعد ازظهر ملانی به خانه برگشت، عمو پیتر نزدیک بود از ترس قالب تهی کند. رت باتلر هم همراه آنان بود. در تلگرافخانه غش کرده بود و رت در حال عبور اورا دیده بود و به منزل رسانده بود. اورا بغل کرد و به طبقه بالا برد و در بستر گذاشت و به مستخدمین دستور داد آجر داغ، پتو و ویسکی بیاورند. بالشی زیر سرش قرار داد و همانطور بالای سرش ایستاد.
پرسید:" خانم ویلکز مثل اینکه به زودی صاحب بچه می شین اینطور نیست؟"
romangram.com | @romangraam