#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_202


ملانی آن زن پارسا و آداب دان از اینکه چنین ظلمی بر اسکارلت روا داشته بود سخت ناراحت بود و اینک می گریست. چطور توانسته بود به یاد اسکارلت بیاندازد که وید ماه ها پس از مرگ چارلی به دنیا آمده بود؟ چطور توانسته بود این همه بی فکر باشد؟

فروتنانه گفت:" عزیزم بذار کمکت کنم لباستو در بیاری موهاتم شونه می کنم"

اسکارلت گفت:" تنهام بذار" صورتش مثل سن بی حالت و بی حرکت بود. و ملانی در حالی که بر ظلم خود زار زار می گریست از اتاق بیرون رفت و اسکارلت را بی اشک با غرور پایمال شده سرخورده و مغروق در دریا حسد تنها گذاشت.

اسکارلت پیش خود فکر می کرد که دیگر نمی تواند زیر آن سقف با زنی که بچه اشلی را در شکم دارد زندگی کند فکر می کرد به تارا برود. به خانه جایی که به آن تعلق داشت نمی دانست چطور می تواند دوباره در چهره ملانی بنگرد و رازش فاش نشود. روز بعد با تصمیمی قاطع از خواب برخاست و قصد داشت بعد از صبحانه اثاثیه خود را جمع کند اما همین که سرمیز نشستند - اسکارلت ساکت و اندوهگین، عمه پیتی گیج و مبهوت و ملانی ویران و دل شکسته - تلگرافی رسید.

این تلگراف را موس مستخدم شخصی اشلی برای ملانی فرستاده بود.

" همه جارا دنبالش گشتم ولی نتوانستم اورا بیابم آیا باید به خانه برگردم؟"

هیچ کس نمی دانست معنی این جملات چیست ولی نگاه هر سه زن گشاه از حیرت به یکدیگر افتاد اسکارلت تمام آن فکرهایی را که در مورد بازگشت به خانه داشت یکسره فراموش کرد. بدون صبحانه از جای برخاستند و به تلگرافخانه رفتند تا به سرهنگ فرمانده واحد تلگراف کنند وقتی رسیدند تلگرافی از فرمانده مزبور رسیده بود.

" با کمال تاسف به اطلاع می رساند که سرگرد اشلی ویلکز از سه روز پیش به یک ماموریت گشتی اعزام شده ولی تاکنون خبری از او در دست نیست. مراتب به اطلاع شما خواهد رسید"

حالت آن سه زن در بازگشت به خانه بسیار بد بود. عمه پیتی صورتش را در دستمال پنهان کرده های های می گریست ملانی مات و رنگ پریده و اسکارلت ویران و قوز کرده در گوشه درشکه چپیده بود. به خانه که رسیدند اسکارلت به سرعت از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد. تسبیح خود را یافت و زانو زد و به دعا پرداخت. ولی کلمات از ذهنش می گریخت صدایی از دهانش خارج نمی شد. ترسی بزرگ و هراسی ناگهانی اورا ویران می کرد، یقین داشت که خداوند به خاطر گناه بزرگش روی از او برگردانده و تنهایش گذاشته است. او مرد زن داری را دوست داشت و سعی کرده بود اورا از همسرش جدا کند. و خداوند با کشتن آن مرد مجازاتش کرده بود دلش می خواست دعا کند اما قادر نبود سرش را بالا به سوی آسمان نگه دارد. می خواست بگرید اما اشکی نداشت گویی اشکها همه در دلش جمع شده بود اشک داغی بود که سینه اش را می سوزاند. اما جاری نمی شد.

در اتاقش باز شد و ملانی به درون آمد. صورتش شبیه قلبی بود که از کاغذ سفید بریده باشند. گیسوان سیاهش تناقضی عجیب پدید آورده بود.چشمانش چون کودکان ترسان از تاریکی گشاد شده بود.

درحالی که دستهایش را به سوی او می گشود گفت:" اوه اسکارلت به خاطر اونچه که دیروز به تو گفتم منو ببخش چون تو... حالا دارم می فهمم. اوه اسکارلت میدونم که شوهر عزیزم مرده!"

romangram.com | @romangraam