#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_201
اما طلاق غیرممکن بود الن و جرالد نیز که هردو مسیحیان متعصبی بودند مخالفت می کردند و اگر هم اشلی همسرش را طلاق می داد آنان به اسکارلت اجازه نمی دادند با مرد مطلقه ای ازدواج کند. معنی این کار پشت پا زدن به مذهب و طرد از کلیسا بود اسکارلت بارها راجع به این مسئله فکر کرده بود. تصمیم گرفته بود از میان کلیسا و اشلی، اشلی را انتخاب کند! اما وای چه رسوایی بزرگی بپا می شد! مردم مطلقه نه تنها از جانب کلیسا بلکه از جانب جامعه هم مطرود اعلام می شد. هیچ کس اشخاص مطلقه را نمی پذیرفت. اما بهرحال این همه به خاطر اشلی بود. حاضر بود همه چیزش را در برابر اشلی قربانی کند.
مطمئنا وقتی جنگ به پایان می رسید همه چیز درست می شد. اگر اشلی اورا دیوانه وار دوست داشته باشد بالاخره راهش را پیدا می کند. بالاخره اسکارلت اشلی را وادار می کرد که راهی پیدا کند. و هرروز که می گذشت او بیشتر نسبت به عشق اشلی به خودش مطمئن می شد و اطمینان می یافت که وقتی بالاخره یانکی ها شکست بخورند اشلی خودش همه چیز را به دلخواه سرو سامان خواهد داد. البته از نظر اشلی این بود که یانکی ها بر آنان " مسلط" هستند. اما اسکارلت فکر می کرد این فکر احمقانه ای است. حتما از روی خستگی و اضطراب بود. خودش شاید اصلا اهمیت نمی داد که کدام طرف پیروز می شوند یانکی ها یا جنوبی ها. مسئله مهم برای او این بود که جنگ زودتر تمام شود و اشلی به خانه بازگردد.
و بعد هنگامی که باران هاو تگرگ های ماه مارس همه را خانه نشین کرده بود آن ضربه بزرگ فرود آمد. چشمان ملانی از شادی برق می زد با غروری شتابزده سرش را به زیر انداخت و به او گفت که حامله است.
" دکتر مید میگه اواخر آگوست یا اوایل سپتامبر باید منتظرش باشیم خودم هم فکر می کردم...ولی مطمئن نبودم. اوه اسکارلت خیلی خوب شد نه؟ من به تو حسودیم می شد. در مورد وید، و دلم بچه می خواست. همیشه می ترسیدم نکنه یک دونه هم نداشته باشم. اما حالا یک دو جین می خوام"
اسکارلت داشت موهای اورا شانه می زد و اورا برای خواب آماده می کرد. وقتی ملانی ماجرا را گفت دستش با شانه در هوا خشکید.
گفت:" خدای بزرگ!" و برای لحظه ای آنچنان گیج شد که نفهمید چه می گذرد و بعد ناگهان منظره در بسته اتاق خواب ملانی در نظرش شکل گرفت. ودردی چاقو وارد در جانش فرو رفت. گویی این درد به او یادآوری می کرد که اشلی خیانت بزرگی مرتکب شده خیانتی چون خیانت یک مرد به همسرش. بچه. بچه اشلی. آه چطور توانست؟ او که ملانی را دوست نداشت اسکارلت را دوست داشت. ملانی نفس بریده گفت:" میدونم تعجب کردی ولی چه خوب شد نه؟ اوه اسکارلت نمی دونم چطوری این خبر رو برای اشلی بنویسم! اگه خودم بهش می گفتم اینقدر گیج و دستپاچه نمی شدم یا... یا ... خب شاید هم چیزی بهش ننویسم و بذارم خودش یواش یواش بفهمه میدونی..."
" خدای بزرگ!" شانه از دستش افتاد و دستش را به میز آرایش گرفت تا از سقوط خود جلوگیری کند.
" عزیزم اینجور نگاهم نکن میدونی که بچه دار شدن کار بدی نیست. تو خودت اینجوری گفتی. نباید در مورد من نگران باشی اگرچه می دونم تو اونقدر خوبی که ممکن نیست نگران نشی. البته دکتر مید گفت... گفت.." صورتش قرمز شد و ادامه داد:" که من خیلی لاغرم ولی شاید مشکلی برام پیش نیاد و... اسکارلت راستی تو وقتی مید رو حامله شدی جریان رو به چارلی نوشتی؟ یا مادرت اینکارو کرد شاید هم آقای اوهارا؟ اوه عزیزم اگه من هم مادر داشتم چی می شد. نمی دونم چطور..."
اسکارلت با خشونت گفت:" هیس! هیس!"
" اوه اسکارلت من چقدر احمقم خیلی معذرت می خوام آدمهای خوشحال همیشه خودخواه می شن نباید اسم چارلی رو می آوردم اونم حالا..."
اسکارلت دوباره گفت:" هیس!" به سختی سعی می کرد جلوی احساساتش را بگیرد و چهره اش را عادی نگه دارد. ملانی هرگز نباید احساس اورا می دانست حتی نباید ظنین می شد.
romangram.com | @romangraam