#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_193
در، پشت سرآنها بسته شد. اسکارلت با دهان باز، حیرت زده بر جای ماند. اشلی دیگر مال او نبود. به ملانی تعلق داشت. و تا زمانی که ملانی زنده بود همیشه با اشلی به اتاق می رفت و در پشت سرشان بسته می شد و دیگر هیچ رابطه ای میان آنان و دنیای بیرون وجود نداشت.
* * *
اکنون زمان بازگشت اشلی به ویرجینیا فرا رسیده بود بازمیگشت تا آن راه پیمایی های طولانی را در برف و باران از سر گیرد. در اردوگاه های یخ زده زمستانی گرسنگی بکشد در رنج و محنت اندام بلند بالا و مغرور و درخشندگی موهای طلایی اش را به خطر اندازد و چون مورچه ای زیر پاهای پر از نخوت له شود. آن هفته با آن درخشش های پر امید و زیبایی های رویایی و ساعات پر شادی اش پایان گرفته بود.
آن هفته چون باد گذشت همچون رویا. هفته ای بود زیبا و عطرآگین چون درخت کریسمس که رایحه شمع های معطر از آن به مشام می رسید. رویایی بود که لحظاتش به سرعت ضربان قلب به گذشته ها پیوست. هفته ای زودگذر بود که اسکارلت خود را با خاطرات آن راسرگرم می کرد با شادی و غم هایش و بعد از اینکه او رفته بود تمام لحظات آن را دوباره برای خودش نقش می زد حتی تا ماه ها بعد باز هم از یادآوری آن دقایق مست می شد و نوعی آرامش در خود می یافت - آن رقص ها خنده ها و کارهایی که به خاطر اشلی کرده بود همه در نظرش زنده می شدند خواسته های او را از خود می دانست با خنده او می خندید هنگامی که او حرف میزد سکوت می کرد با نگاهش تمام حرکات قامت اورا تعقیب می کرد و تکان های ابرو و اشارات چشم و حرکت های لب همه را در ذهن حک می کرد - چون هفته ای بود که زود می گذشت و جنگی بود که تا ابد ادامه می یافت.
هنگامی که اشلی خود را برای بازگشت به میدان نبرد آماده می کرد اسکارلت در سرسرا نشسته بود هدیه را که برایش فراهم کرده بود در دست می فشرد. منتظر بود که از ملانی خداحافظی کند و نزد او بیاید دعا می کرد وقتی از پله ها پایین می آید تنها باشد یا فرصتی برای صحبت دست دهد. دائما مواظب بود تا صدای پای اورا بشنود. ولی خانه خالی و ساکت بود آنقدر ساکت بود که صدای نفس های اسکارلت در آن طنین می افکند. عمه پیتی در اتاق خودش سر را در میان بالش فرو برده و می گریست. زیرا اشلی نیم ساعت پیش از او خداحافظی کرده بود هیچ صدایی یا نجوایی یا زمزمه ای یا گریه ای از اتاق خواب اشلی و ملانی به گوش نمی رسید در نظر اسکارلت اکنون ساعت های بود که اشلی در آن اتاق بود و با تلخی پیش خود صحنه خداحافظی با زنش را مجسم می کرد آن هم در لحظات آخر که همچنان به سرعت می گذشت و دیگر زمانی باقی نمانده بود.
به تمام چیزهایی که می خواست در مدت این هفته به او بگوید فکر می کرد. اما حالا دیگر فرصتی برای ادای آن ها نداشت حالا دیگر یقین داشت که در آینده هم فرصتی نخواهد یافت.
جملات کودکانه و کوتاهی را آماده کرده بود از قبیل :" اشلی حتما مواظب خودت هستی نه؟ احتیاط کن" ، " لطفا نذار پاهات خیس بشه خیلی زود سرما می خوری" ، " یادت نره روی سینه ات زیر پیراهن یک روزنامه بذاری. جلوی باد رو می گیره" ولی چیزهای دیگری هم بود خیلی مهم تر، که می خواست بگوید و چه چیزهای مهمتری که انتظار داشت او بگوید چیزهای مهمی که می حواست فقط از چشمانش بخواند حتی اگر با او حرف نمی زد در سکوت می توانست همه چیز را از چشمانش درک کند.
خیلی چیزها داشت بگوید ولی وقت نبود! اگر ملانی تا دم در دنبالش بیاید همین چند دقیقه را نیز از دست خواهد داد. شاید ملانی بخواهد اورا تا دم درشکه همراهی کند. چرا سعی نکرده بود در این یک هفته فرصتی پیدا کند و حرفهایش را بزند؟ ولی ملانی همیشه در کنار اشلی بود و خویشانش در خانه بودند و از صبح تا شب اشلی هیچ وقت تنها نبود. و بعد شب در اتاق خواب بسته می شد و اوبا ملانی تنها می ماند. در این یک هفته ای که گذشت حتی یک نگاه آمیخته با سرمستی و عشق به اسکارلت نینداخته بود یک کلمه نگفته بود. به جز رفتار برادرانه یا دوستانه حاکی از یک دوستی عمیق و بلند مدت. نمی توانست اجازه دهد که به این شکل از او دور شود شاید برای همیشه بدون اینکه بداند هنوز دوستش دارد و حتی اگر می مرد اسکارلت نمی توانست با عشق گرم و سوزان خود آخرین لحظات زندگی اش را آرامش بخشد.
بعد از لحظاتی که به اندازه یک ابدیت طولانی می نمود صدای چکمه هایش را از اتاق بالا شنید در باز و بسته شد و صدای پایش را که از پله ها پایین می آمد شنید. تنها بود! خداراشکر! ملانی باید از غم رفتن او از پای درآمده باشد. او همچنان در اتاق مانده بود. اکنون در این دقایق زودگذر فقط مال اسکارلت بود.
romangram.com | @romangraam